خواننده های خاموش و دوست ندارم

طعم گس بی طعمی

با یه عالمه خاطره های چندش اور

که دلت میخواد دست بزنی تو حلقت و همشو بالا بیاری

گیجه گیجی

روزات داره از پی هم میگذره رها

اگه میخوای بدو دنبال دنیا و التماسش کن که وایسه

وایسه و جوونی تو با خودش نبره

اما انگار محکم گوشاشو گرفته که هیچی نشنوه

داره به تاراج میبره

جوونی تو زیباییتو همه ی اون چیزایی رو که دوست داری و

یه روز دیگه م گذشت رها

نگاه کن !!!!!!

افتاب امروزتم غروب کرد

هیچ کاری نمیتونی بکنی جز اینکه از پشت شیشه ی خاک گرفته ی اتاقت غروب افتاب و

عبور ادمهای گیج و منگ وببینی

من رهام

نمیخوام در بند باشم

نمیخوام مث هیچ کس زندگی کنم

نمیخوام مث همه ی ادم های کوکی باشم

نمیخوام مث مادرم باشم

نمیخوام یه زن باشم با مسئولیت های یه زن

میخوام دنیا رو تکون بدم

میخوام به همه ی ادمای دنیا نشون بدم که زندگی کردن یعنی چی

چه طوریشو هنوز نمیدونم

ولی میدونم که میتونم

 

 

 میشنوی؟

میخوام طغیان کنم

+ تــاریـخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعـت 18:17 به قـلـم رها |
واقعا منو با این همه عشق و محبت شرمنده کردین

ادم وقتی این همه کامنت و میبینه هیجان زده میشه

شما خیلی خوب و مهربونین

 تصمیم گرفتم پستامو پاک نکنم

فقط دیگه ادامه نمیدم

دوستتون دارم رها

+ تــاریـخ سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعـت 10:59 به قـلـم رها |

بگو رهایم کنند

من زنم

یک زن از سرزمین پارسی

تنها بایک  نگاه غریب

نمیدانم میتوانی حس کنی غربت نگاهم را

یا عمق فاجعه ی تنهاییم را

با تو ام

تو که بی تفاوت از من میگذری

گاه مرا به شکل اسباب بازیت مینگری

احساساتم را میبینی ولی  باور نمیکنی

خیسی اشکهایم را لمس میکنی و زیر لب میگویی اشک تمساح است

من زنم

زنی که تمام وجودش را وقف خانواده اش کرده

زنی که سالهای جوانی و بهترین سالهای عمرش را به بطالت گذرانده

و در اخر اسم زن خانه دار را برای خودش بر گزیده

من رها م

ولی نه زیاد

کاش میتوانستم از همه چیز رها باشم

از این بندها

از این باید و نباید هایی که جامعه به جرم زن بودن برایم وضع کرده

خیلی دلم گرفته

خیلی

دوست دارم اگه نظری هم ندارین که برام بنویسین حداقل یه سلام بکنین و برین

که من بدونم هستین

که بفهمم تنها نیستم

ایمیل ادرس یا ادرس وبلاگاتونم برام بذارین که اگه یه روزی بازم خواستم بنویسم خبرتون کنم

همه ی پستام و تا دو روز دیگه پاک میکنم جز این پست

پس هرچی خواستین برام بنویسین همین جا بنویسین

دوستون دارم رها

 

 

این که میپرسین اخه شمارتو از کجا اوردن

فکر کنم از روی فیس بوکم برداشتن

 

+ تــاریـخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعـت 11:35 به قـلـم رها |

مهدی و بخشیدم

نمیدونم چرا

شاید از ترس تنهایی

از بی کسی

هانی و ازم گرفتند ماهی یکی دو روز میتونم ببینمش خبلی دلتنگش میشم

مهدی هیچ سر رشته ایی تو کار برقی نداشت

کلی ابزار و وسیله گرفت ولی چون نتونست باش کار کنه همه ش رو دستش موند و کسی ازش نخرید

همه ی سرمایه ی زندگیمو به فنا داد با ماشین تصادف کرد و  ماشین و فرو ختیم یک ملیون

تموم وعده هایی که بهم داده بود به باد فنا رفت

وقتی دید اینجوریه مخ بابامو زد که رو حساب خودش براش یه وام 10ملیونی بگیره

بابام هم قبول کرد

شاید نمیخواست زندگی دخترش بپاشه

شایدم طبق معمول به دستور مادرم بود

همین که وام و گرفت تو یه شهرای اطراف اصفهان خونه اجاره کرد و بردم اونجا

میگفت هیچ کس نباید بدونه ما اینجاییم

گفت نباد با خانواده ت ارتباط بر قرار کنی

گفت اگه بفهمن مجبور میشیم از همدیگه جدا بشیم

هرچی بهش گفتم اخه مهدی نمیشه

بابام گناه داره

اون خیلی از ما بد بخت تره صبح تا شب سر زمینهای مردم عرق میریزه

میگفت یا منو انتخاب کن یا خانواده مو

از خودم  بدم میومد

از فکر اینکه نکنه بابام فکر کنه منم با مهدی همدست بودم

تو تنهایی شهر غریب باز هم فهمیدم حامله م

مهدی هنوز ادم نشده بود

میفهمیدم خانوم بازی میکنه

از رفتاراش کاملا مشخص بود

زیاد به من توجه نمیکرد

بچه مو به دنیا اوردم

نمیتونم بگم این جای هانی و برام پر کرد

اینم دختر بود اما هر بچه ایی جای خودش و داره

خیلی وقت بود نتونسته بودم هانی و ببینم

بخاطر مهدی

چون فراری بودیم

اسمشو گذاشتیم ستاره

حالا باز یه بچه داشتم که بهش عشق بورزم

3سال از زمانی که رفتیم تو اون شهر غریب میگذشت

مهدی اجازه داد گاهی به مادرم زنگ بزنم

مادرم اینا دیگه قسط وام و فراموش کرده بودند

مادرم میگفت سخت یا اسون وام و تسویه کردیم رفت

میگفت فقط بر گرد

ولی هیچ وقت فکر نمیکیردم قراره اونجوری بر گردم

همیشه احساس سوزش و خوارش و عفونت داشتم نزدیکیای دردناک

ولی باور نمیکردم قضیه انقدر مهم باشه

از یه جوش کوچیک بغل پام شروع شد

کم کم جوشه بزرگ و بزرگتر شد

خیلی نگران بودم

دیگه نمیشد اسمشو بذاریم جوش

شبیه یه غده بود

مهدی چندشش میشد نگاه کنه

گفت  مریضی میبرمت خونه ی مامانت دوا درمون که شدی میام دنبالت

حتی نخواست بمونم تا خودش معالجه م کنه

با شرمندگی و خجالت منو برد پیش خانواده م

ولی خودش برگشت خونه

چند جا رفتم دکتر

همه گفتند به خاطر عفونت های مقاربتیه

لکثافت کاریای مهدی گریبان گیر من شده بود

عفونت ها و کثافتهای زنای هر جایی رو به من منتقل کرد

چند وقت خونه ی مادرم بودم

تو این مدت تلفنی با هم حرف میزدیم

اما نمیخواست بیاد ببرتم

میگفت یه چند وقت بمون خونه ی مادرت خستگیتو در کن

حتی دلش واسه ی  بچه ش هم تنگ نمیشد

وقتی خوب شدم و برگشتم پیشش باز با خانواده م قطع ارتباط کرد

گفتم مهدی یعنی خانواده م فقط به درد حمالی میخورن؟

گفت ازشون خوشم نمیاد نمیخوام باهاشون رفت و امد کنم

خلاصه ی زندگی سگی ادامه داشت تا چند وقت پیش که مادر بزرگم اموالشو قبل از اینکه بمیره تقسیم کرد

مهدی وقتی شنید بازرفت و امد و با خانواده م شروع کرد

حسابی خودش و تو دل بابام جا کرد

بابام هم طبق معمول خر شد و قرار شد زمین و بین من و سمیه تقسیم کنه

چون بقیه ی دخترا خونه داشتند و ما نداشتیم

البته بقیه ی دامادها شاکی شدند ولی بابام هر کاری که دلش میخواد بکنه

مهدی ادم نیست خودم میدونم ولی باید باهاش زندگی کنم

مامانم میگه بالاخره یه روزی خوب میشه

میگه فعلا کله ش باد داره یکم جوونی میکنه بعد ادم میشه

نمیدونم من امیدوارم

این زندگی سهیلا بود متولد سال 60

 

 

 

نمیدونم چی بگم واقعا

قرار بود اینایی که تو این قسمت نوشتم و با ذکر جزییات تو 10 قسمت بنویسم

اما میدونم دیگه فرصتی ندارم

نمیدونم چیزی و فراموش کردم یا نه

باید ببخشین

هیچ وقت باورم نمیشدو دلم نمیخواست اینجوری با وبلاگم خدا حافظی کنم اما انگار مجبورم

یه پست دیگه میذارم بالای این پست دوست دارم همه ی خواننده هام 

فرق نمیکنه روشن یا خاموش برام توش یه یادگاری بنویسن از بهترین وبلاگی که تا حالا داشتم

 و روزی یه عالمه بازدید کننده داشت

قسمت اخر سهیلا رو زود بخونین چون باید پستامو حذف کنم

نمیخوام به مشکل بر بخورم

هیچ وقت فکر نمیکردم شاید داستانام ضد اخلاقی یا بر خلاف قوانین کشور باشه

خیلی ناراحتم

اگه کسی از داستانام صدمه دیده

اگه الگوی بد گرفته میخوام حلالم کنه

منو ببخشه

خیلی خیلی دوستون دارم

دیگه با اون ای دی که بعضی از دوستان دارند آن نمیشم

پس منتظرم نمونین

رها

اسفند 1390

 

 

 

 

+ تــاریـخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعـت 11:22 به قـلـم رها |
.نمیتونستم بخوابم

حالم خیلی بد شده بود

انگار گوشه ی اتاق خشک شده بودم حتی نمیتونستم بدنم و تکون بدم و از جام پاشم

از یاد اوریه اتفاقایی که افتاده بود اشکم راه میفتاد

هیچ وقت حس به این بدی و نداشتم

حتی اون چند باری که متین کتکم زد

از همه چی نا مطمئن بودم

کاش به جایی اینکه زن مهدی شم به پای خانواده ی متین میفتادم که بهم اجازه بدن برگردم خونشون و از متین و هانی نگهداری کنم

حداقل اونجوری دلم خوش بود که دخترم رنج بی پدری و بی مادری و تحمل نمیکنه

صبح شده بود و من هنوز تو افکارم معلق بودم

دیدم هانی بیدار شد

میخواستم پاشم بهش صبحونه بدم ولی واقعا بدنم حس نداشت

واسه ی اولین بار خوشحال بودم که قراره بابای متین بیاد ببرتش

نمیخواستم دخترم منو در حال گریه کردن ببینه

بچه م میفهمید گریه چیه

حتی وقتی ناراحت بودمم میفهمید

هر موقع حوصله نداشتم اونم مینشست کنارم و هیچی نمیگفت نه سوال میکرد نه بازی میکرد

صبحانه ی هانی و دادم و پدر بزرگش اومد بردش

مامان بزرگمو دیدم تو حیاط

بیا اینجا سهیلا

وای خدایا دیگه حوصله ی غرغرای اینو نداشتم

رفتم پیشش هنوز چشمام قرمز بود

دیشب سو صداتونو فهمیدم

با مهدی دعواتون شده

نه کی گفته

از صدات معلومه چشاتم سرخ شده

نه با خواهرش دعوام شد اونم خواهراشو برد برسونه و بیاد

پس چرا بی ماشین رفت

هیچی نگفتم

من فضوله زندگی شما نیستم اگه هم گفتم بیاید اینجا واسه این بود که شبا تنها نترسم نه اینکه نصفه شب از صدای دعواهاتون بپرم بالا

قرار داد که نبستیم

شوهرت که اومد بگو یه جایی و پیدا کنه و برید

گفتم باشه و از جام بلند شدم

صدای غرغراشو میشنیدم که داشت زیر لب میگفت نه نماز میخونن

 نه قبضا رو به موقع میدن نصفه شبم که دعوا میکنن تازه از ادمم توقع دارند

جوابشو ندادم و اومدم بیرون

شاید اگه دلم به زندگیم گرم بود به مادر بزرگم میگفتم یکم بهمون زمان بده بذار بمونیم

میدونم اونم از خداش بود که یه کلمه بگم بذار بمونیم

اما هیچ انگیزه ایی نداشتم

زندگیمو تموم شده میدونستم

رفتم تو اتاق لباسامو پوشیدم

انقدر بی عرضه بودم که حتی نمیتونستم ماشین و بذارم بیرون و باش برم خونه ی بابام

اومدم از در بیام بیرون که مهدی و دیدم

کجا میری سهیلا

قبرستون میخوای بیای؟

بیا بریم تو خونه کارت دارم

ولم کن میخوام برم

سهیلا زشته ابرو ریزی نکن بیا بی سر و صدا بریم تو خونه حرف میزنیم اگه قانع نشدی میری

شاید میدونست خیلی راحت میتونه با حرفاش خرم کنه

رفتم خونه

خواهرای گرانقدرتو بردی خونه پیش مامان و بابات؟

کنایه نزن سهیلا

سهیلا نمیدونم تا چه حد منو باور داری؟

هیچی قبولت ندارم تو یه ادم نامردی

گوش کن حرفامو وسط حرفامم هیچی نگو

میدونم داری به چی فکر میکنی

داری فکر میکنی من تو رو فقط واسه ی پول مهریه ت گرفتم به خاطر اینکه دربه در بودم

راستش اره اول که شوهر خواهرت تو رو به من معرفی کرد گفت دختره خیلی ساده و بسازه

 مهریه هم داره هم تو از این دربدری نجات پیدا میکنی هم اون و از تنهایی در میاری

اولم که دیدمت یکم قیافه ت زد تو ذوقم

ولی کم کم دیدم خیلی مهربونیو ازت خوشم اومد

من تو زندگیم خیلی کمبود محبت دارم

من تو خانواده م همیشه اضافی بودم

الان مدتهاست خانواده مو ندیدم خواستم زندگیمو بسازم ولی با دست خالی نمیشد

من و نادیا حدود یکساله با همیم به این راحتی نمیتونم فراموشش کنم فکر بد هم در موردش نکن زن صیغه ایمه

ولی اون فقط واسه من مث یه سر گرمیه نادیا رفتنیه این تویی که میمونی تو زن منی

زندگی بچه بازی نیست که بخاطر یه مشکل به این کوچیکی به همش بزنیم

سهیلا من از تو کوچیکترم مث تو کامل نیستم گاهی اشتباه میکنم دوست دارم منو ببخشی

ببین سهیلا اصلا به من کاری نداشته باش

اگه از من جدا شی من خیلی راحت میتونم دوباره ازدواج کنم

 ولی این تویی که واسه ی بار دوم هم طلاق گرفتی فکرشو کردی عکس العمل خانواده ت در برابر این موضوع چیه؟

حاضری تا ابد سر بارشون باشی

فکر میکنی کسی دیگه با این وضعیت بیاد تو رو بگیره؟

پس برات بهتره با من بمونی من دوست دارم تو منو کامل کنی میدونم که میتونی همه ی عیب و نقصامو از بین ببری

تو مهربون ترین زنی هستی که تو تموم عمرم دیدم

فکراتو بکن سهیلا ببین من ارزش یه ذره فداکاریتو دارم؟

گفتم مهدی برو

ولی سهیلا عزیزم

برو مهدی بذار فکر کنم نمیدونم بتونم ببخشمت یا نه

باشه عزیزم بهت فرصت میدم فکر کنی  حرفاشو زد و رفت

تا یه حدی حرفای مهدی منطقی بود

از این مسائل تو اکثر زندگیا هست

چیزی که خیلی عذابم میداد این بود که مهدی خیلی ازم سر بود

اون ته تهای دلم خجالت میکشیدم بگم من زنتم و تو باید دوستم داشته باشی

حس میکردم با ازدواج با من در حقش ظلم شده

شاید دلیل تموم این فکرا کمبود اعتماد به نفس بود

همون حسی که از بچگی تو وجودم سر کوب شده بود

حتی نمیتونستم مث مهدی کلمه ها رو کنار هم بچینم و براش سخنرانی کنم

چون هیچ وقت روابط اجتماعیه قویی نداشتم

ازم میخواست با نادیا کنار بیام و بذارم سایه ش رو زندگیم باشه به عنوان یه زن صیغه ایی

نمیدونستم راست میگه یا نه

اما واقعا صیغه ایی بودن یا نبودنش فرقی به حال من نمیکرد

نمیتونستم شوهرمو با کسی تقسیم کنم

حس میکردم باهام بازی شده

حتی شوهر خواهرمم میدونست چقدر خرم

دیگه حالم به هم میخورد که بهم بگن مهربون و ساده ایی

دوست نداشتم مهربون باشم

دوست داشتم از اون زنای قالتاقی باشم

 که وقتی شوهرشون و با یه زن میبینن هم شوهرشون و هم زن رو به خاک سیاه بشونند

 

 

دوستای گلم من هنوز ادامه ی سهیلا رو ننوشتم ببینم چقدرش مونده دیگه

+ تــاریـخ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ساعـت 16:46 به قـلـم رها |
نفهمیدم چه جوری پله ها رو دو تا یکی اومدم پایین

میترسیدم هانی صدا کنه و کسی بیدار شه

دستام میلرزید

حتی نمیتونستم به هانی اب بدم

یکم اب ریختم تو لیوان دادم هانی خورد و  خوابید

خودمم نشستم گوشه ی اتاق تا مهدی بیاد پایین

داشتم دیوونه میشدم

از یاد اوریه اون لحظه بدنم میلرزید

حدود 10دقیقه بعد مهدی اومد پایین

چراغا خاموش بود

ندید من نشستم گوشه ی اتاق

اروم خزید زیر رختخوابش

خیلی سعی کردم جلوی گریه کردنم و بگیرم

گفتم مهدی

پرید بالا نشست رو تشکش و گفت بله

گفتم کجا بودی؟

گفت دستشویی

گفتم خواهرت م نیست

گفت نشستی اونجا امار میگیری؟

همون موقع خواهرشم اومد

گفت بیا اینم خواهرم خیالت راحت شد ؟

بگیر بخواب

گفتم رو پشت بوم دیدمتون

همون لحظه نفسش قطع شد

خواهرش همونجا وا رفت و نشست کنار دیوار

مهدی پاشدچراغ و روشن کرد و اومد طرفم

نمیخواستم صورت خیس اشکمو ببینه

نمیخواستم اون دختره ی عوضی حالمو ببینه

اما دید

 گفت عزیزم سهیلا

انقدرشوک زده بودم که نمیدونستم چیکار کنم

تموم وجودم پر از خشم بود

خواست بغلم کنه هولش دادم اونطرف و گفتم دستتو به من نزن

برات توضیح میدم

نمیخوام توضیح بدی

خواهراتو بردار و از اینجا برو

خواهر بزرگه هم از خواب بلند شده بود

سعی میکردم صدام بلند نشه

نمیخواستم مادر بزرگم بفهمه

کجا بریم اخه

من نمیدونم فقط نمیخوام ریختتون و ببینم

تو الان ناراحتی نباید زود تصمیم بگیری

خفه شو مهدی

گمشو بیرون وگرنه جیغ میزنم

مهدی از اتاق رفت بیرون و خواهر کوچیکه هم دنباش رفت بیرون

اون یکی اومد پیشم بشینه که مثلا منو دلداری بده

سهیلا جون ما خواهرای مهدی نیستیم

فکر کرده بود هنوز خودم نفهمیدم

راستش ما 1ساله از خونه فرار کردیم و بعد با مهدی اشنا شدیم

الانم اگه بگی برو میریم اما هیچ جایی و نداریم

باید گوشه ی خیابون بمونیم

تو مهربونی دلت که نمیاد ما اواره شیم؟

مهدی و نادیا (خواهر کرچیکه)خیلی همدیگه رو دوست دارند

از همون روز که اشنا شدیم عاشق همدیگه بودند

بعد مهدی با تو ازدواج کرد

نمیتونه که یه شبه عاشق تو بشه

تو دختر خوبی هستی ولی یکم فرصت بده تا همدیگه رو فراموش کنند

من نمیخوام مهدی عاشقم بشه بره گم شه نمیخوام ببینمش

اگه انقدر که میگی نادیا رو دوست داره چرا با من ازدواج کرد

بگو چرا

از سر بی پولی؟

از سر بد بختی؟

بد بخت تر از من پیدا نکرد که سرشو شیره بماله

نمیدونست چقدر تو زندگیم سختی کشیدم

نفهمید خودم چقدر درد دارم که خواست این دردم به دردام اضافه کنه

تو رو خدا برید

نمیتونم وجودتونو اینجا تحمل کنم

سهیلا جون اروم باش

گوش کن به من

ما قبلا تو اتاقی که مهدی اجاره کرده بود زندگی میکردیم

ولی الان قرار داده اتاق تموم شده و ما اواره شدیم

اخه انصافت کجاست ما نصفه شبی کجا بریم؟

نمیدونم هر قبرستونی که میخواین برین فقط جلوی چشم من نباشین

هانی از صدای گریه های من بیدار شد و زد زیر گریه

دختره هم دید حرف زدن با من فایده نداره و  رفت بیرون

 چند دقیقه بعد مهدی اومد گفت من برم اینا رو ببرم جایی و بیام

اعصابم از قبل خرد تر شدم متنفر بودم که مهدی انقدر خودشو در برابرشون مسئول میدونست

گفتم کلیدای ماشین و بده و گمشو بیرون دیگه هم نه تو رو ببینم و نه به اصطلاح خواهراتو

عزیزم سهیلا منطقی باش

من پای پیاده کجا برم اخه

حمله کردم بهش و شروع کردم موهاشو بکنم

دوست داشتم بکشمش

از فکر اینکه انقدر ساده فریب خوردم و همه ی زندگی مو به پای کسی ریختم که لیاقتشو نداره از خودم متنفر بودم

خودشو از چنگم کشید بیرون

کلیدا رو انداخت جلومو و با اون عوضیا از خونه زد بیرون

.

.

.

.

باور کنین اگه چاره داشتم یه کاری  میکردم تو داستان سهیلا خیانت نباشه

ولی خب دست خودم نیست

چون خیانت یه جزء مهم از زندگی سهیلاست

نمیتونم هم سانسورش کنم

ممنون که تحملم میکنین

قربونتون برم رها

+ تــاریـخ شنبه ششم اسفند 1390 ساعـت 12:59 به قـلـم رها |
پولامو از بانک در اورد

یه پراید مدل پایین خرید 5تومن

با بقیه ی پولها هم دستگاه برقی خرید

خیلی هیجان داشت

صبحا پا میشد از خونه میزد بیرون

منم ذوق میکردم که شوهرم انقدر به زندگیش دل گرمه

خودش زیاد بلد نبود

میرفت پیش پسر عموم که یاد بگیره

با دستگاه هایی که خریده بود سوکت میزد

البته من که زیاد سر در نمیاوردم

ازش هم نمیخواستم برام توضیح بده

دوست نداشتم زیاد تو کارای شوهرم دخالت کنم

گاهی شبا منو هانی و میبرد بیرون تاب میخوردیم

برامون ساندویچ میخرد

خیلی مزه میداد

عاشق اون لحظه هایی بودم که منو و هانی و مهدی کنار هم بودیم

خانواده ی متین خیلی با هانی جور شده بودند

هانی دوست داشت بره پیششون

چون براش عروسکای قشنگی میخریدند

هانی هفته ایی 3 روز اینجا بود بقیه ش پیش خانواده ی متین

البته 4روز پشت سر هم اونجا نمیموند

میاوردند و میبردنش

دلم براش تنگ میشد

ولی نمیخواستم دلتنگی کنم که دخترم و شوهرم اذیت بشن

مهدی زیاد دوست نداشت بابای متین بیاد دنبال هانی میگفت دوست دارم زودتر تموم رابطه هامون با این خانواده قطع بشه

تازه داشت زندگی روی خوشش و بهم نشون میداد که یه روز مهدی اومد گفت امروز میخوام برم خواهرامو بیارم اینجا

گفتم مگه تو خواهر داری

گفت اره بابا دو تا خواهر دارم

میخوان چند روز بیان پیشمون

گفتم مهدی مادر بزرگم غر میزنه مهمون بیاد زیاد

یعنی حق نداریم خواهرمونم بیاریم پیشمون؟

گفتم خب باشه بیارشون

رفت و چند ساعت بعد با دوتا دختر اومد

باورم نمیشد اینا خواهرای مهدی باشن

سر وضعشون خیلی نا جور بود

وقتی منو دیدند گفتن تو زن مهدی شدی

گفتم بله حال شما خوبه مامان بابا خوبن؟

اونا فقط خندیدن حس کردم دارند منو مسخره میکنند

مادر بزرگم وقتی خواهرای مهدی و دید صدام کرد و گفت این دختر ولگردا کین اوردین تو خونه

گفتم خواهرای مهدی ند

گفت یعنی شوهرت انقدر بی غیرته

که خواهراش انقدر لخت و پتی جلوش راه میرن

گفتن خب خواهراشن

میخواستم از مهدی دفاع کنم ولی حق با مادر بزرگم بود

دخترا تو با شورتک و تاپ جلوی مهدی راه میرفتن

از مادر بزرگم و دایی ها و عمو هام هم که میومدند اونجا حیا نمیکردند

خیلی راحت واسه خودشون تو خونه میچرخیدند

من هنوز روم نمیشد جلوی مادر بزرگم با تاپ برم

وقتی به مهدی گفتم

 گفت اگه مادر بزرگت بخواد به غر زدناش ادامه بده مجبورمیشم ماشین و بفروشم و یه خونه رهن کنم

گفتم نه مهدی ناراحت نشو فقط به اینا بگو حداقل وقتی مهمونای مادر بزرگم میان میخوان برند بیرون یه چیزی بپوشند و برن بیرون

خیلی میخواستم با خواهرای مهدی صمیمی بشم

ولی هنوز حرف از دهنم بیرون نیومده اسکلم میکردند و با هم میخندیدند

بعد هم میگفتن سهیلا جون از ما ناراحت نشیا

ما خیلی ادمای شوخی هستیم

به مهدی میگفتم خواهرات از من خوششون نمیاد

گفت وای سهیلا چقدر غر میزنی

منم دیگه هیچی نمیگفتم

تا خواهرای مهدی اونجا بودند منو مهدی از هم جدا میخوابیدیم

یه اتاق بود و 4تا ادم بزرگ و هانی

یه شب که خوابیده بودیم نصفه های شب هانی صدام کرد اب میخواست

پاشدم بهش اب بدم که تو تاریکیه اتاق دیدم مهدی با خواهر کوچیکش نیست

یکم اینور اونور اتاق و نگاه کردم

دیدم نیست هانی و بغل کردم گفتم شاید تو حیاط دارن با هم حرف میزنند

هیچ جا نبودند اما ماشین بود

رفتم تو اون اتاق مادر بزرگم نبودند 

گفتم شاید روی پشت بوم باشند

از پله ها رفتم بالا

رو پشت بوم مادر بزرگم یه اتاق کوچیک بود که  توش خرت و پرتاشو میریخت

صدای مهدی از اونجا میومد

خوشحال شدم

نزدیک تر که شدم

دیدم صدای حرف نیست

وای وحشتناک بود

حتی جرات نگاه کردن و نداشتم

مهدی با خواهر کوچیکترش

وای

.

.

.

.

دوستای گلم که شاکی شدن چرا من روزی ۲تا پست نمیدم

قربونتون برم من واقعا نمیتونم دوتاپست بدم تو هر روز

چون کار دارم

اگه وب داشته باشین متوجه میشین خیلی سخته ادم بخواد هر روز پست بده

شاید نتونم بیام زیر کامنتای همه تشکر کنم

 ولی اگه سوالی چیزی بپرسین حتما جوابتون و میدم  

همینجا هم از همه ی کامنتاتون تشکر میکنم

با اینکه خیلی خاموش شدین و کمتر نظر میذارین

ولی بازم ممنونم ازتون

خیلی خیلی دوستتوت دارم

رها

راستی امروز یکم زودتر پست دادم چون شاید شب نمیتونم پست بدم

دارم میرم خرید عید

عین بچه کوچولو ها هنوزم واسه ی خرید عید ذوق و شوق دارم

+ تــاریـخ جمعه پنجم اسفند 1390 ساعـت 16:14 به قـلـم رها |
دلم شکست

تحمل این چیزا رو نداشتم

ولی باید تحمل میکردم

باید دخترمو اماده ش میکردم

بردش

بغض گلومو گرفت

وای خدایا

چه حال بدی دارم

نمیتونم نفس بکشم

نشستم پشت در خونه ی بابام و اروم اروم اشک ریختم

بابام اومد دید دارم گریه میکنم

بابا سهیلا چته؟
هانی و برد

خب ببره مگه بار اولته که ازش دوری

نه بابا فهمیدند شوهر کردم

اخرش که چی باید میفهمیدند

پاشو بابا چادرتو بر دار ببرمت خونه تون

چادرمو برداشتم ورفتم  خونه

مهدی نبود

خیلی منتظر شدم

نمیدونست بر میگردم خونه فکر کرده بود خونه ی مامانم میمونم

صبح با من از خونه زده بود بیرون

خیلی باهام سرد بود

حتی یک دهم متین هم به من ابراز علاقه نمیکرد

حتی دلش نمیخواست زیاد نزدیکم بشه

دوست داشتم بیادو بهم دلداری بده

بگه غصه نخور سهیلا

اما نیومد

نشسته بودم و تو خلوت خودم گریه میکردم که دیدم مادر بزرگم اومد دمه اتاق

سهیلا بیا کارت دارم

رفتم پیشش بله مامان بزرگ

چرا شوهرت هیچی نمیخره واسه خونه

میخره همه چی داریم

یخچالت و دیدم هیچی توش نیست

من که میبینم همش تخم مرغ میخورین

بگو زن خرح داره اگه نمیتونست تا مینت کنه گوه خورد زن گرفت

این حرفا چیه پول گذاشته من برم خرید اما خودم تنبلی کردم

وظیفه ی خودشه بخر بیاد خونه

من 4تا دختر شوهر دادم 3تا پسر زن دادم نه پسرام انقدر بی غیرتند نه دامادام

سهیلا اگه ننه ت عرضه نداره این پسره رو ادم کنه خودم پاکارش وا میستم

چه معنی داره مرد همش تو خونه خواب باشه وهر وقت میخواد بره و هر وقت میخواد بیاد

اصلا معلومه تا این موقع کجاست که زنشو تنها گذاشته

کار داره میاد الان

فقط شما باهاش حرف نزنین

خودم باهاش حرف میزنم

راستی من نمیخوام تو خونه م ادم بی نماز باشه

میفهمم شوهرت نماز نمیخونه بگو نمازشو بخونه

چشم میگم

خودم ناراحت بودم

غرغرای مادر بزرگم حالمو بد تر کرد

زدم زیر گریه

دلتنگی بدی داشتم

مهدی کجایی دیر وقت بود هنوز نیومده بود

بالش گذاشتم و خوابیدم

چشمامو باز کردم دیدم مهدی بالای سرمه

گفتم اومدی مهدی؟

گفت اره

کجا بودی خیلی نگرانت شدم

گفت پیش یکی از دوستام بودم تا اومدم بیام دیر شد

ساعت و نگاه کردم از 3 گذشته بود

نمیخواستم باهاش دعوا کنم

یعنی اصلا حال دعوا کردن نداشتم

از جام بلند شدم بغلش کردم

اونم بغلم کرد

گفتم دیگه انقدر دیر نیا خونه

مهدی خیلی دلم گرفته

گفت چته سهیلا

اشک امونم نداد

دوباره گریه

نمیدونم چه مرگم شده بود

دلم میخواست بغلم کنه

یه جایی بیرون از رختخواب

بار اول بود

بهش گفتم مهدی من به تو نیاز دارم

تو رو خدا تنهام نذار

سهیلا عزیزم من پیشتم مث یه کوه

تا با منی غصه ی هیچی و نخور

حرفاش گرمم کرد

یه حس ارامش تموم وجودمو گرفت

عین یه بچه که یه پناهگاه امن پیدا کرده

محکم و استوار بود

یه مرد سالم و بدون هیچ عیب و نقصی

حس کردم نمیترسم بهش تکیه کنم

مث متین نیست که اگه بهش تکیه بزنم هر دومون بخوریم زمین

تو بغلش بودم

موهامو نوازش میکرد و من تنش و بو میکشیدم

وقتی کنارش بودم تازه میفهمیدم چقدر دوستش دارم

مهدی ؟

جونم

میخوام مهریه مو از تو بانک در بیارم بهت بدم سرمایه ی کارت کنی

نمیخوام زندگی مون اینجوری باشه

میخوام خوشبخت ترین ادمای دنیا باشیم

وای سهیلا چقدر تو خوبی

چقدر اون شب برام حرف زد از رویاهاش

اینکه اگه پولامو بهش بدم زندگیمون و از این رو به اون رو میکنه و منو با یه دنیا رویای قشنگ به خواب رفتم

 

+ تــاریـخ جمعه پنجم اسفند 1390 ساعـت 0:38 به قـلـم رها |
 

هانی بهونه میگرفت

میخواست پیشه من بخوابه

مهدی علاقه ای نداشت هانی کنارمون بخوابه

واسه ی همین زود تر بچه رو میخوابوندم وقتی خوابش میبرد

 میبردمش تو اون اتاق پیش سمانه و خودم  میرفتم پیشه مهدی میخوابیدم

چند روز بعد مهدی گفت علاقه ایی ندارم خونه ی بابات بمونم و مث مفت خورا بابات خرجمونو بده

گفتم خب چیکار کنیم

گفت از این خونه بریم

یه کار و کاسبی راه بندازیم و واسه ی خودمون مستقل شیم

گفتم اونوقت تکلیف هانی چی میشه

گفت خب فعلا ببریمش پیش خودمون تا ببینیم بعد چی میشه

قبول کردم

چند جا سر زدیم اما کرایه ها خیلی گرون بود

که بابام گفت اگه میخواین اینجا نمونین برین پیش مادر بزرگ زندگی کنین

بابا بزرگم چند سال بود مرده بود و مادر بزرگم چون تنهایی میترسید تو خونه همیشه مستاجر میاورد با کرایه ی خیلی ناچیز

البته خونش بزرگ نبود

کلش 3تا اتاق بود که دوتا اتاقا دست خودش بود 1اتاقشو اجاره میداد با هال و اشپزحونه و حموم و دستشویی مشترک 

گفت باشه اینجوری بهتره

حداقل حس میکنم زندگیمون رسمی  شده

با اینکه مادر بزرگم زیاد دل خوشی از بابام اینا نداشت ولی قبول کرد بریم خونشون

اخه تا قبل اون روز اصلا نمیدونست من دوباره ازدواج کردم

هیشکدوم از افراد  فامیل نمیدونستند

چون مادرم اجازه ی دخالت به هیشکی نمیداد

خلاصه مادرم به تلافی جهیزیه ایی که برا متین بهم نداده بود  یه سری وسایل داد

و رفتیم سر خونه و زندگی مون

مهدی و دوست داشتم

البته این شوهر دوستی تو خونمون  بود

همه ی خواهرام که ازدواج کردند شوهراشون و دوست دارن

 با اینکه هیچکدوم از شوهرا شون ادمای به درد بخوری نیستن

البته اینا رو مادر بزرگم میگفت

میگفت اگه بابات 40تا دختر کور و کچلم داشت یه شبه شوهر میداد

همه شم زیر سر ننه ی ......ته

میگفت ننه ت فقط میخواد شما ها رو از سر خودش باز کنه و دور خودش و خلوت کنه

مثلا همین شوهر تو

تا حالا خانواده شو دیدی؟

میدونی کس و کارش چیه؟

اون پسر چلاقه

شوهر قبلیتو میگم

کی میاد دختر مث دسته گلشو بده به یه ادم افلیج ؟

یا شوهر مهری (خواهر اولم)که خواهرتو برداشته برده تو دهاتای همدان سیب زمینی بکارن

یا اون پسره ی لر که اومد 4تومن مهر خواهرت کرد و برده پیش ننه ش که کارای مادر معلولشو بکنه

راست میگفت مادر بزرگم

ولی دوست نداشتم پشت سر خانواده م فحش بده

ولی نمیخواستم یه چیزی بگم از دستم دلخور بشه

ازمون کرایه نمیگرفت فقط میگفت قبضا رو نصف نصف بدین

مهدی روزا میرفت دنبال کار و عصر خسته و کوفته میومد خونه و میگفت کار نیست

خسته شدم از بس سگ دو زدم

یکم پول از تو حسابم بر داشته بودم و خرج میکردم

میگفت اگه سرمایه داشتیم یه کار و کاسبی توپ راه مینداختم

نمیخواستم پول مهریه مو بهش بدم

ولی بعد از چند روز بهم گفت راستی سهیلا تو مهرتو نگرفتی وقتی از اون پسره جدا شدی؟

گفتم چرا گرفتم

گفت خب چیکار کردی

گفتم هیچی تو بانکه

گفت تا حالا نگفته بودی

گفتم خب بحثش پیش نیومده بود

اون روز دیگه بهم هیچی نگفت

دیگه صبحا نمیرفت سر کار

مادر بزرگم میومد دمه اتاق در میزد میگفت سهیلا شوهرتو بیدار کن بره سر کار

خوب نیست مرد تو خونه بخوابه

وقتی مهدی و صدا میکردم عصبانی میشد

 میگفت کار نیست

نمیشه اینجوری

دارم فکر میکنم یه سرمایه ردیف کنم و یه کار به درد بخور جور کنم

میدونستم منظورش پولای منه

نمیخواستم بهش بدم ولی میدونستم اگه ندم هم ریز ریز خرج میکنیم تا تموم شه

اخه متین هیچی پول نداشت مجبور میشدم از حسابم بردارم

5شنبه ها خودمو میذاشتم خونه ی مامانم

که وقتی مامان یا بابای متین میان دنبال هانی  نفهمن شوهر کردم

ولی نمیدونم از کجا فهمیدن

یه روز بابای متین اومد گفت بابا جان ثریا شوهر کردی؟

گفتم نه کی گفته؟

گفت شناسنامه تو میاری؟

گفتم نیست شناسنامه م  گمش کردم

گفت میدونم شوهر کردی

سرزنشت نمیکنم تو هم حق داری شوهر کنی ولی هانی ماله ماست

زدم زیر گریه

تو رو قران بچه مو ازم نگیرین

گریه نکن بابا جون

من خیلی دوستت دارم عین دخترمی

نمیخوام یهو هانی و ازت بگیرم که بچه اذیت شه

ولی کم کم عادتش بده که ازت دور بمونه

منم از حالا میبرمش سعی میکنم 2 روز نگهش دارم بعد کم کم زیادش میکنم تا عادت کنه

+ تــاریـخ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعـت 20:44 به قـلـم رها |
از مهدی خوشم میومد

ولی نمیخواستم به خودم امید واهی بدم

نمیخواستم الکی خودمو دلبسته ش کنم

تازه ترجیه میدادم ازدواج نکنم و از بچه م نگه داری کنم

رفت و امدهای مهدی به خونمون بیشتر شده بود

به هر بهانه ایی میومد خونمون

البته با شوهر خواهرم

یه بار شوهر خواهرم گفت مهدی ازت خوشش اومده

میخواد بیشتر رفت و امد کنه تا بیشتر بشناستت

گفتم خب من چیکار کنم

انقدر خودتو ازش مخفی نکن

هر وقت میاد نرو تو اتاق

یکم باهاش حرف بزن

گفتم سعی مو میکنم

مهدی حسای خودشو تو دل مادرم جا کرده بود

اگه مادرم هم از کسی خوشش میومد دیگه کار تموم بود

رضایت بابامم جلب میکرد

دیگه کم کم مهدی بدون شوهر خواهرم هم میومد خونمون و مادرم هم به بابام گفته بود هیچی نگه

میومد خونمون غذاشو میخورد اخر شب هم بابام میرسوندش خونه

پسره هیچی نداشت

جز لباسایی که تنش بود

یه اتاق اجاره کرده بود و توش زندگی میکرد

چند بار باباش ازش پرسید خانواده ت کجان گفت هیشکی و ندارم

چون دوست نداشت زیاد در این باره ازش بپرسیم کسی هم ازش سوال نمیکرد

کم کم باهاش صمیمی تر شدم

خجالتمو کنار گذاشتم و تونستم باهاش رابطه برقرار کنم

خیلی تنها بود

هیچ کاری هم نداشت

نمیدونستم چه جوری زندگی میکنه

میگفت خرج خرد و خوراکمم ندارم

گفتم پس شغلت چیه

میگفت هر چند وقت میرم در مکانیکی یا تعویض روغنیی جایی بعد که مزدمو گرفتم خرج میکنم تا شغل بعدی

گفت یه ساله دارم جدا زندگی میکنم

قرار داده اتاقی که گرفتم داره تموم میشه

گفت ازش خوشم میاد

اگه موافق باشی ازدواج کنیم که من دیگه اونجا رو تمدید نکنم

اخه اونجا به درد زندگی 2نفر نمیخوره

از پیشنهادش شوکه شدم

خیلی سریع بهم پیشنهاد داد

گفتم نمیدونم  اخه اینجوری که نمیشه

گفت چرا نشه

چرا باید انقدر گیر تشریفات باشیم

خیلی ساده با هم ازدواج میکنیم

گفتم باید فکر کنم

گفت زود فکراتو بکن من فرصت ندارم

وقتی به مامانم گفتم گفت بهتر از این نمیشه

گفت خودم به بابات میگم

بهش بله دادم

همه خوشحال بودند

من نه زیاد

نه اینکه از مهدی بدم بیاد

اما میدونستم دیر یا زود بابای متین میفهمه و میاد هانی و ازم جدا میکنه

مهدی هم نمیدونستم از درد بی کسی و بیچارگی منو میخواست یا واقعا ازم خوشش میومد

خلاصه رفتیم محضر

مامانم و بابامم اومدند

خطبه رو خوندند

محرم شدیم

اومدیم خونه

قرار شد تو خونه ی بابام زندگی کنیم

ماشین بابام و گرفت تا بریم اثاثش و از اتاق اجاره ای ش بیاریم

هیچی تو اتاقش نبود

جز یه تیکه موکت کهنه و یه پتو و بالش

یه گاز یه شعله ایی

با چند تا تیکه ظرف چند تا تیکه خرت و پرت دیگه

باهم وسایل و جمع کردیم گذاشتیم تو وانت و بردیم  خونه

وسایلشو اورد تو اتاق منو هانی

انگار هانی میدونست براش رقیب اومد ه

نق میزد

همش میخواست بغلم باشه

نمیخواست کسی بینمون فاصله بندازه

مهدی گفت میخوای بچه رو چیکار کنی؟

گفتم کاری قرار نیست بکنیم

فعلا که داریم خونه ی بابام زندگی میکنیم پس هیشکی نمیفهمه ما ازدواج کردیم

نمیتونند هانی و ازمون بگیرند

گفت تو که نمیخوای همیشه این بچه پیش خودت باشه

گفتم اگه میشد میذاشتم پیشم بمونه ولی اگه بفهمند من ازدواج کردم ازم میگیرنش

گفت پس بهتره زود بفهمند

چون من هیچ علاقه ایی ندارم بچه ی یه مرد دیگه رو بزرگ کنم

+ تــاریـخ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعـت 0:21 به قـلـم رها |
قرار شد هفته ایی یه بار بیان هانی و ببرن تا متین ببینه

ولی چون هانی بی قراری میکرد قرار شد فقط چند ساعت تو روز این کارو بکنند

فکر میکردم حالا که متین اومده یه شرایطی به وجود میاد که ببینمش

ولی انگار مادر متین عمدا کاری میکرد که با هم روبرو نشیم

نمیدونم شاید هم هنوز متین نمیخواست منو ببینه

دخترم دیگه کم کم میتونست باباشو بشناسه

دیگه بهش عادت کرده بود و تو نبود من کمتر غریبی میکرد

البته نمیدونم اونجا که میرفت بیشتر پیش کی بود

شاید به خانواده ی متین عادت کرده بود

چون متینی که من میشناختم خیلی زود از صدای بچه خسته میشد

 

یه مدت بود که رفت امد های شوهر خواهر دومم بخ خونمون زیاد شده بود

کلا شوهر خواهرم زیاد ادم خوبی نبود

خیلی خواهرمو اذیت میکرد

یه روز صدام کرد و گفت دو روز دیگه بچه تو میگیرن تنها میشی

باید شوهر کنی

گفتم نه من شوهر نمیخوام

گفت اینجوری بارت رو دوشه باباته

میدونست از چه راهی وارد بشه که من عذاب وجدان بگیرم

گفتم خب چیکار کنم بچه مو که گرفتن میرم سر کار

گفت فکر کردی بابات میاد از تو پول بگیره خرجت کنه

باید شوهر کنی

میخواستم بگم همون یه بار شوهر کردم واسه هفت پشتم کافیه

از روزی که طلاق گرفته بودم حتی یه خواستگار هم نداشتم

ولی اینا رو به  شوهر خواهرم نگفتم

گفت اینجوری قیافه ت خیلی نا جوره

به خواهرت گفتم بات حرف بزنه گفت خجالت میکشم

گفتم خودم بهت بگم

هیچ مردی دوست نداره سر و شکل زنش انقدر شلخته باشه

نمیدونستم چرا داشت این حرفا رو میزد

عملا داشت تحقیرم میکرد

سرمو انداخته بودم پایین و هیچی نمیگفتم

از حرفاش خجالت میکشیدم

دوست داشتم زودتر پاشه از اونجا بره

اخره حرفاش گفت یه خواستگار برات پیدا کردم

3سال ازت کوچیکتره

اما بچه ی خوبیه

دوست داره زنش با کلاس باشه

یکم سر و شکلت و درست کن تا بپسنده

ولی به روی خودت نیار که میدونی خواسنگاره

پسره هیشکیو نداره خودش تنهاست

اگه شوهرت بشه راحت میتونین بکشیش طرف خودت و رلمش کنی

انگار داشت در مورد یه حیوون حرف میزد

فقط گفتم باشه تا زودتر شرش کنده بشه

به هیچکدوم از حرفاش توجه نکردم

حتی نرفتم ابروهامو مرتب کنم

چند روز بعد شوهر خواهرم با دوستش اومد

به  بهانه ی اینکه برند باغ و ببینند

باورم نمیشد این خواستگاری بود که برام پیدا کرده

یه پسره خوشتیپ با کلاس و مرتب

سالمه سالم هم بود

از خجالت اصلا خودمو نشون ندادم

شوهر خواهرم اومد تو اتاق گفت به یه بهونه بیا بیرون

گفتم نه خجالت میکشم بذار یه دفعه دیگه که اومد

اونم وقتی دید هنوز همون شکلیم اصرار نکرد

میدونست پسره منو ببینه هنگ میکنه

با وجود اینکه خیلی خجالت میکشیدم ولی به مامانم گفتم میخوام برم ارایشگاه

گفت پس بالاخره تصمیمتو گرفتی؟

گفتم کاری به کسی ندارم از این سر و شکل خسته شدم

رفتم ارایشگاه

موهامو صاف کردم

قیافمو سر و سامون دادم

یاد اولین باری افتادم که با مادر متین رفته بودم ارایشگاه

نمیدونم ازش به عنوان خاطره ی خوب یاد کنم یا بد

هنوزم خانواده  ی متین و دوست داشتم

همیشه باهام مهربون بودند

درسته خیلی بهم دروغ گفته بودند ولی هیچ وقتم نمیتونستم از کسی کینه به دل بگیرم

چند روز بعد باز دامادمون دوستش و اورد

اسمش مهدی بود

خودم در و باز کردم

سعی میکردم به روی خودم نیارم ولی مطمئن بودم قیافه م  سرخ شده و تابلو شدم

یه سلام کردم و رفتم تو اتاق

مطمئن بودم منو نمیپسنده

اون کجا و من کجا

تازه تا حالا ازدواج هم نکرده بود

ولی من یه بچه داشتم

دامادمون اومد گفت پاشو یه میوه ایی چیزی بیار

کسی جز من و مامانم خونه نبود

که مامانم هم رفته بود نشسته بود تو اتاق پیش پسره و داشت مخ پسره رو میذاشت تو فرقون

میوه ها رو بردم خواستم از اتاق بیام بیرون مامانم گفت بشین مامان خسته نشدی انقدر گوشه ی اون اتاق نشستی

گفتم نه میترسم هانی بیدار شه

خب اگه بیدار شد که پا میشه میاد اینجا بچه شیر خوره که نیست

به اجبار نشستم

مادرم توقع داشت بشینم و شروع کنم حرف زدن و دل پسره رو به دست بیارم اما حتی یه کلمه هم نگفتم

ربع ساعت بعد هم دامادمون با مهدی پاشدند و رفتند

+ تــاریـخ دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعـت 19:55 به قـلـم رها |
چون وبم فیلتر شد تموم قسمتای سهیلا رو به صورت فشرده گذاشتم

اینم ادامه داستان سهیلا

.

خیلی دست و پا زدم

به بابام گفتم با بابای متین حرف بزنه

خودم باش حرف زدم ولی اونا هانی و میخواستن

البته میگفتن الن که نمیگیریم

ولی خب اخرش که چی میگرفتنش بالاخره

از متین جدا شدم

دوباره شدم سهیلا

فعلا بچه پیش خودم بود

مهریه مو هم گرفتم 14ملیون بود

گذاشتمش تو بانک

بازم خونه ی بابا

سمیه چشم دیدمو نداشت

میگفت با این کارت با عث شدی دیگه شهروز نیاد منو بگیره

بهش گفتم شهروز از اولم نمیومد بگیرتت

همش بازیت داده بود

با طلاق من رابطه ی سمیه و شهروز کاملا کات شد

نه اینکه سمیه بخواد همه چیو تموم کنه

شهروز دیگه جواب سمیه رو ندید

این همه مدت با هم دوست بودن و بعد هم مث اشغال انداختش دور

همون طور که منو از زندگیشون انداختند بیرون

همه تو خونه هانی و دوست داشتند

مامان و بابای متین هم کم و بیش میومدند و به هانی سر میزندند

هانی یه ساله شده بود

میدونستم تا مجرد باشم بهونه نمیاد دست خانواده ی متین که بچه مو ازم بگیرن

باز شدم مث قبل ازدواجم

تموم مدت خونه بود م و کارای خونه رو میکردم

دیگه حتی ابروهامم بر نمیداشتم

به خودت نمیرسیدم

به قول سمیه بازم شکل لو لو شده بودم

نمیخواستم کاری کنم که سر بار خانواده باشم

ازغذایی که تو خونه ی بابام میخوردم شرمنده بودم

چند بار به بابام گفتم بذار پولامو از تو حساب در بیارم بهت بدم که باش کار کنی میگفت نیاز ندارم

دلم میخواست یه جوری خرج خودمو بدم ولی نمیدونستم چه جوری

کاری بلد نبودم

اگر هم بلد بودم نمیتونستم انجام بدم چون مسئولیت نگهداری از بچه م میفتاد رو دوش خانواده م

منم نمیخواستم از نظر عاطفی چیزی واسه ی دخترم کم بذارم

چند وقت بعد از اینکه من طلاق گرفتم و سمیه دیگه از شهروز نا امید شد

 با یه پسره دوست شد و نامزد کردند و بعد هم عروسی کردن

با رفتن سمیه جو خونه واسه ی من بهتر شد

چون زبون سمیه همیشه نیش داد

نمیدونم من زیاد حساس بودم یا واقعا حرفاش غیر قابل تحمل بود

دخترم جلوی چشمام راه میرفت و من میترسیدم

از روزی که ازم بگیرنش و دیگه نتونم کنارم داشته باشمش

پدر و مادر متین مرتب براش لباسای قشنگ میخریدند و میاوردند

حدود 1سال از طلاقمون گذشته بود

که یه روز مادر متین زنگ زد

گفت متین و اوردیم خونه

حالش خوبه دوست داره هانی و ببینه

اماده ش کن یکم لباس هم براش بذار تو ساکش تا بیام دنبالش

کاش بهم فرصت داده بودند

متین خوب شده

اگه الان با متین بودم بچه م اینجوری اواره نمیشد

 

حمومش کردم

ساکشو اماده کردم

بغلش کردم و گفتم قراره بری پیش بابا

نمیدونم معنی حرفامو میفهمید یا نه

بچه م نمیدونست بابا چیه

بابا ندیده بود

فقط دنبالم تکرار کرد بابا

اومدند دمه خونه هانی و ازم گرفتند و بردند

تحمل دوریشو نداشتم

میترسیدم از اینکه بخوان هانی و  دیگه بهم ندند

چند بار زنگ زدم و حالشو پرسیدم

2بار باهاش حرف زدم

بچه م بی قراری میکرد

صداشو میشنیدم غر میزد

بهونه ی منو میگرفت

میخواست بیاد پیشم

ولی گفتن بذار امشب اینجا بمونه

نمیدونستن اگه هانی کنارم نباشه خوابم نمیبره

کنار رختخواب خالیش نشسته بودمو بغض کرده بودم

حدودا ساعت 3نصفه شب بود دیدم تلفن زنگ میزنه

دویدم گوشی و جواب دادم

مامان متین بود

گفت خیلی شرمنده م ثریا جون ببخش بیدارت کردم

گفتم نه خواب نبودم

گفت  این بچه اروم نمیشه

چند ساعته داره گریه میکنه

صدای گریه هاش از پشت تلفن میومد

اگه میشه بیاریمش

گفتم اره حتما بیارینش

منتظرم

بچه مو اوردند

اونم مث من بی تاب بود

وقتی منو دید اروم شد و به 5دقیقه نکشید که خوابش برد

بی تابی هانی

وابستگی شدید من بهش

وای میترسیدم

از روزایی که قراره از همدیگه جدا زندگی کنیم

+ تــاریـخ دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعـت 1:52 به قـلـم رها |
فکراشو کرده بود که اومده بود دنبالم

مادر شوهرم همه ی کاراش برنامه داشته

حرفش حرف بود و کسی نمیتونست رو حرفش نه بیاره

وقتی خواستم از ماشین پیاده شم گفت برو بچه رو بده مامانت و بیا کارت دارم

هانی و دادم دست مامانم و اومدم پیشش

گفت ثریا جون نمیدونم اسم ازدواجتو چی بذارم

اون روزی که اومدیم خواستگاری هیچ وقت دلم نمیخواست اینجوری بشه

فکر میکردم متین خوب شده باشه

فکر نمیکردم بازم اینجوری بشه

از دکترشم پرسیده بودم

گفته بود احتمال زیاد به وضعیت قبلش برنگرده

نمیخوام فکر کنی ما نامردیم و از سادگیت سوء استفاده کردیم

تو خیلی دختر خوبی بودی

همه ی تلاشتم واسه ی متین کردی

اما دیگه این زندگی به درد نمیخوره

اصلا معلوم نیست متین مث قبل بشه یا نه

اینجوری نمیشه ادامه بدین

نمیخوام جوونیت به پای متین هدر بره

میخوام از همدیگه جدا بشین

مهریه تو بهت میدیم

ما هانی و خیلی دوست داریم ولی الان کوچیکه بذار یکم پیشت باشه خرجش و ماهانه بهت میدیم

یکم که بزرگتر شد بهمون پسش بده ولی هر وقت خوایتی بیا ببینش

مات مونده بودم و فقط نگاش میکردم

واسه همه چیز زندگیم تصمیم گرفته بود

طلاقم بچه م

هیچی نتونستم بگم

میدونستم حرف بزنم اشکم میریزه

لبامو گاز میگرفتمو نگاش میکردم

خب برو دیگه عزیزم

بعدا خبرت میدم که باید چیکار کنی

پیاده شدم و از راه دویدم تو اتاق

نمیخواستم هیچ کسی و ببینم

خیلی حس بدی بود

این که حتی نمیتونی واسه ی خودت تصمیم بگیری

من و متین بازیچه ی دستشون بودیم

دیگه راحت میتونستم خودمو رها کنم

هر چند گریه کردن دردی ازم دوا نمیکرد ولی یه دل سیر اشک ریختم

وقتی سبک تر شدم تازه تونستم فکر کنم

من پول نمیخواستم

بچه مو میخواستم

شاید تنها چیز با ارزشی که از زندگی با متین نصیبم شده بود

زنگ زدم به مادر متین

خوبین خانوم جان

ممنون عزیزم

من فکرامو کردم

باسه اگه میگین از متین جدا شو جدا میشم

مهریه مم نمیخوام فقط هانی و بهم بدین

نه ثریا جون

من و بابای متین خیلی هانی و دوست داریم میخوایم مثل بچه ی خودمون بزرگش کنیم

به نفع شمام نیست بچه پیشتون باشه

چند وقت دیگه که خواستی با یه نفر دیگه ازدواج کنی همین هانی مانع بزرگت میشه

با خودم گفتم اون روز که دختر بودم کی اومد منو گرفت که تازه وقتی مطلقه شدم بیان بگیرنم

گفتم من دیگه ازدواج نمیکنم میخوام بچه مو بزرگ کنم

ثریا جون من خیلی دوستت دارم نمیخوام دلتو بشکنم اما حرف زدن در این مورد بی فایده ست چون نظر ما عوض نمیشه

بابای قیم قانونی متین میشه و قانون هم حق و به ما میده

التماس کردم

اما فایده نداشت

مادرم حرفامو شنید

چی شده ثریا

زدم زیر گریه و گفتم میخوان طلاقم بدن

گفت خب بهتر راحت میشی مادر دیگه مجبور نیستی دیوونه بازیای متین و تحمل کنی

خسته نشدی خودت؟چند بار میخواستم بهت بگم جدا شو اما  گفتم چیزی نگم تا خودت متوجه شی

میخوان بچه مو ازم بگیرن

خب بگیرن تو که نمیخوای بچه رو نگه داری که یه سد بشه واسه ی خوشبخت شدنت

حرفامو نمیفهمیدند

نه مادرم نه مادر متین

یه جور حرف میزدند انگار نمیدونستند مادر شدن چیه

نمیدونم خودشون طاقت دور شدن از بچه شونو داشتن؟

هانی و نگاه کردم که گوشه ی اتاق خوابه

بالای سرش نشستم و موهای نرم و خرمایی شو نوازش کردم .

+ تــاریـخ دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعـت 1:52 به قـلـم رها |
دیگه فهمیدم که حتی اگه دلم گرفت نباید پیشه متین خودمو سبک کنه

چون تحمل گریه هامو نداشتم

وقتی عصبی بود خیلی ترسناک میشد

غیر قابل کنترل

مادر متین وقتی دید دیگه مشکل متین و فهمیدم دیگه قرصای متین و میداد تا بهش بدم

وقتی به مادرم گفتم بیماری متین مادر زادیه گفت خب معلوم بود از اول

حالا مگه فرقی هم به حال تو میکنه تو که داری باهاش زندگی میکنی و

 همین جوری که هست قبولش کردی چه فرقی داره که از اول اینجور بوده یا اینجوری شده

بهش گفتم اخه من از متین حامله م

گفت چرا اینقدر عجله کردی

گفتم خب اخه ما خیلی بچه دوست داریم

گفت یکم صبر میکردی ببینی اصلا میتونی باش زندگی کنی بعد بچه دار شی

وا مامان مگه قراره نتونم باهاش زندگی کنم من فقط ناراحتیم از اینه که نکنه بچه م سالم نباشه

خب باشه مگه من چی گفتم انشااله که بچه ت سالم باشه

از مادر متین اجازه گرفتم که خبر بار داریمو به متین بدم

گفت باشه اشکال نداره

وقتی به متین گفتم خیلی ذوق کرد

پرید لپمو بوسید

گفت بریم به مامانم بگیم همه رو دعوت کنه تا همه بفهمند که منم دارم بابا میشم

گفتم حالا واسه مهمونی گرفتن زوده بذار بچه که به دنیا اومد بعد

گفت الان میخوام همه بدونند

بر عکسه متین من اصلا خوشحال نبودم

همه ی وجودم پر از ترس بود

از فکر اینکه ممکنه بچه م سالم نباشه داشتم دیوونه میشدم

شبا کابوس میدیدمو و از خواب میپریدم

ولی سعی میکردم پیش متین اروم باشم

مادر متین مهمونی گرفت

مادرم اینا و چند تا از فامیلای متین و دعوت کرد

وقتی باز شهروز و سمیه رو دیدم حس کردم رابطه شون خیلی نزدیک شده

مطمئن بودم سمیه تواین مدت بیکار ننشسته و رابطه شو با شهروز حفظ کرده

با بار دار شدن من پای سمیه بیشتر به خونه ی ما باز شد

بعضی روزا

به بهانه ی کمک میومد پیشم

البته من ناراضی نبودم

درسته به کمک نیاز نداشتم و خیلی سرحال بودم

 اما با وجود سمیه متین کمتر بهم نزدیک میشد و نمیتونست باهام رابطه داشته باشه

تا اینکه یه روز متین بهم گفت من دیگه دارم بابا میشم میخوام خودم کار کنم خرج بچه مو در بیارم

گفتم عزیزم چه فرقی میکنه بابات خرج بچه رو میده تو هم کمک من بچه رو بزرگ میکنی

گفت نه بابا ها باید کار کنند

گفتم باشه به بابات میگم یه کار خوب برات پیدا کنه

وقتی به بابای متین گفتم گفت ببین اگه میتونی باهاش حرف بزن نظرشو عوض کن اما نظر متین عوض شدنی نبود

حتما میخواست کار کنه

تا اینکه یه شب بابای متین گفت متین جان برات یه شغل خوب پیدا کردم

متین خیلی ذوق کرد گفت چه کاری؟

گفت تو مغازه ی بغل خونه برات بلال میریزم تا بفروشی سودشم خیلی خوبه

متین خیلی ذوق کرد

اما من تردید داشتم نمیدونستم چه جوری قراره وزن کنه و بفروشه

وقتی متین رفت و به مادرش گفتم گفت مهم نیست فقط میخوایم حس کنه داره کار میکنه

الان که فکر میکنم همه ی زندگیمون عین خاله بازی بود

عین دوتا بچه که داشتند با هم بازی میکردند و بزرگترا هم از دور بازیشون و نگاه میکردند و ذوقشون و میکردند

متین میرفت  مغازه

وقتی میومد بهش خسته نباشی میگفتم براش چایی میریختم میگفتم برام تعریف کنه و اونم تعریف میکرد

حدود یه هفته از کار کردنش گذشته بود

یه روز زود تر از همیشه اومد خونه

من تو حال با مادرش نشسته بودم

دیدم خیلی عصبانیه

خیلی تند قدم بر میداشت

از پله ها رفت بالا منم دویدم دنبالش

رفت و شروع کرد همه ی وسایل و بزنه تو در و دیوار

ترسیده بودم ازش

خیلی عصبانی بود

نکن متین جان

چی شده عزیزم

برو کنار ثریا خانوم

متین جون بام حرف بزن چی شده

میدونستم اگه نگیرمش همه چیو میشکنه

رفتم جلو دستاشو گرفتم

با شدت پرتم کرد طرف میز توالت

کمرم خورد تو میزو افتادم زمین و ایینه هم افتاد رو شکمم

مادر متین اومد منو که تو اون وضعیت دید جیغ زد

چیکارش کردی متین

متین خیلی ترسیده بود گریه میکرد

خیلی درد داشتم

حالم بد بود

مادر متین زیر بغلمو گرفت و بردم بیمارستان

متین هم همراهمون اومد و مدام گریه میکرد

جدا از دردی که داشتم میترسیدم که نکنه بچه مو از دست بدم

دکتر اومد معاینه م کرد

سرم زدند

یه روز تو بیمارستان بستری بودم و بعد مرخصم کردند

پوست کلفت تر از این بودم که با یه زمین خوردن بچه م سقط بشه

اما دکتر گفت باید استراحت کنی

متین هم دیگه سر کار نرفت

بابای متین گفت چند نفر اومدند دمه مغازه و متین و مسخره کردند و

 بلال ها رو پرت کردند متین هم عصبانی شده و با اون حال اومده خونه

گفت در این مورد باش حرف نزن چون ممکنه باز عصبی بشه

اما متین سر خورده تر از این حرفا شده بود

خیلی ناراحت بود

زیاد باهام حرف نمیزد

چند بار ازم معذرت خواهی کرد

با وجود ابنکه بهش گقتم ازت ناراحت نیستم اما بازم نمیتونست با خودش کنار بیاد 

 

متین خیلی افسرده شده بود

هرچی باش حرف میزد فایده نداشت

ناخناشو میخورد

تو فکر بود

نگرانش شدم

به مادرش گفتم

بردش پیش دکترش

گفت دیگه دارو های قبلیشو مصرف نکنه یه سری داروی جدید داد

دارو ها رو مصرف کرد

یکم بهتر شد

بابام گفت برا جمعه بیاید باغ هم ناهارو تو باغ میخوریم هم متین سر حال تر میشه

صبح جمعه بابای متین مارو برد دمه خونه پیاده کرد و خودش رفت

همه ی وسایل اماده بود

شوهر خواهرامم اومده بودند

وسایل و گذاشتیم بالای وانت

 بابام  گفت سوار شین تا بریم

همه رفتن بالای وانت

تا من خواستم سوار شم دیدم یه نفر از پشت کله مو گرفت و از ماشین کشیدم پایین

سرمو چرخوندم ببینم کیه دیدم متین بهم حمله کرد بهم و شروع کرد بزنتم

همون لحظه همه از وانت اومدند پایین که متین و بگیرند

بالاخره منو از دست متین نجات دادند

که سمیه حمله کرد به متین و شروع کرد بزنتش

شروع کردم جیغ بزنم که سمیه ولش کن

میگفت گوه خورده دست به روت بلند کرده

کثافت حالیش نمیشه نباید زن حامله رو بزنه

بابام سمیه رو گرفت

عین خروس جنگیا شده بود

عصبانی تر از این حرفا بود

از دهن متین خون میومد

از جاش بلند شد دست منو گرفت وگفت بریم

 راه افتادم

حالم خوب نبود کمرم درد میکرد  

نمیدونستم میخواد کجاببرتم

میگفت اینا هیچی نمیفهمند

مگه ما گوساله اییم که بخوایم پشت وانت بشینیم

اینا به ما توهین کردند

تازه فهمیدم به متین برخورده که بهش گفتند سوار وانت بشو

گفتم خب متین من از بچگی سوار وانت شدم چرا باید بهم بر بخوره

خب اگه با وانت نریم با چی بریم باغ

باید برامون اژانس میگرفتند

باشه متین جون بیا برگردیم میگم زنگ بزنند اژانس

زد زیرگریه

نمیخواستم بزنمت ثریا خانوم

منم گریه م گرفت گفتم میدونم عزیزم

دستشو گرفتم و برش گردوندم

به اونا گفتم با وانت برید تا ما با اژانس میایم

از سمیه خیلی ناراحت بودم نباید دستشو روی متین بلند میکرد

بهش گفتم باید از متین عذر خواهی کنه اما میگفت اینجوری پررو تر میشه

اگه دیگه دست بهت زد کتکش میزنم

گفتم لب متین و زخمی کردی حالا به خانواده ش چی بگم

حقش بود همه ی دندوناشو تو دهنش خرد میکردم مرتیکه ی دیوونه حالیش نیست که تو حامله ایی

اگه کسی هم پرسید بگو سمیه زده تا ببینم کدومشون جرات میکنند حرف بزنند

میدونستم بحث کردن با سمیه بی فایده ست

خیلی لج باز بود

 اون روز متین دیگه حرف نزد

نه با من نه با خانواده م

براش بالش گذاشتم گوشه ی باغ خوابید

 

وقتی رفتیم خونه به خانواده ی متین توضیح دادم چی شده

اما هیچکدوم حرفی نزدند

ماه اخر بار داریم بود

شکمم زیاد بزرگ نشده بود

چون ریزه میزه بودم به احتمال زیاد بچه مم کوچیک بود

خیلی نگران حال متین بودم

روز به روز سر خورده تر و گوشه گیر تر میشد

حتی دیگه نمیومد پایین سر میز غذا بخوره

غذاشو میبردم بالا بهش میدادم

تحمل اون شرایط برام سخت بود

دلم میخواست تو اون روزا حداقل شوهرم باهام حرف بزنم دلگرمی بهم بده

اما متسن کم حرف تر از همیشه بود

تو ماه اخر با مادر شوهرم میرفتیم و واسه بچه لباس میخریدیم

تو سونو گرافی گفته بودند ظاهرا بچه مشکلی نداره

و دختره

خانواده ی متین خیلی ذوق داشتند

اما متین هیجانشو از دست داده بود

حتی دیگه هر شب نمیخواست بام رابطه داشته باشه

 

 

روزای اخر بار داری بود

ساک لباسمو بسته بودمو اماده بودم

دکتر گفته بود میتونم طبیعی زایمان کنم و از این بابت خیلی خوشحال بودم

یه روز که مشغول ظرف شستن بودم یه دفعه کمرم گرفت و دیدم دیگه نمیتونم صافش کنم

یه درد شدید تو دل و کمرم پیچید

مادر متین و صدا کردم

هول شد

دوید کیف لباس بچه مو برداشت و سریع رسوندم بیمارستان

حتی به متین هم خبر ندادگفت متین بالا خوابه ترسیدم بهش بگم هول بشه

رو تخت بیمارستان

حس میکردم دووم نمیارم

فکر میکردم الاناست که بمیرم

با تمام وجودم خدا رو صدا میزدم

هنوز نیم ساعت نشده بودکه رسیدیم بیمارستان بچه به دنیا اومد

خیلی لحظه ی شیرینی بود

یه درد توام با لذت

خیلی از زایمان میترسیدم ولی دیدم به اون ترسناکی که همه میگن نیست

البته مادرم قبلا بهم گفته بود ما راحت زایمان میکنیم

شاید واسه ی همین بود که خودش 8تا شیکم زاییده بود

لباسارو تن بچه م کردند و گذاشتنش بغلم

گفتم سالمه؟

مگه قرار بود سالم نباشه

یه  دختر کوچولو ی سفید و قشنگ

خیلی ذوق کردم که بچه م سبزه نبود

با تمام وجودم بغلش کردم و شیرش دادم

وقتی میک میزد یه دردی تمام وجودمو میگرفت که خیلی برام لذت بخش بود

سرشو به سینه م چسبونده بودم و بوش میکشیدم

دلم میخواست زمینو سجده کنم که خدا یه دختر قشنگ و سالم بهم داده

دیگه از اون همه استرس راحت شده بودم

ارومه اروم بودم

گرفتمش تو بغلمو یه خواب راحت رفتم

وقتی بیدار شدم دیدم همه دور تختم جمع شدند

کلی گل برام اورده بودند

متین هم بود

گفتم متین جان بچه مونو دیدی

گفت چقدر کوچیک و قشنگه

گفتم اره شکل توئه

نشست کنارم

گفتم میخوای بغلش کنی؟

گفت نه میترسم

منم اصرار نکردم ترسیدم نتونه بچه رو بگیره و بزنتش زمین

بچه م خیلی ریز بود2کیلو 700گرم

یه شب تو بیمارستان موندم و بعد مرخصم کردند

سر حال بودم فقط خیلی جای بخیه هام درد میکرد

سعی میکردم خودم کارای شخصی مو انجام بدم تا مادرم نخواد برام انجام بده

زیاد با مادرم راحت نبودم و با اینکه دیگه زن شده بودم هنوزم خجالت میکشیدم منو بدون لباس ببینه

مادرم هم 3روز پیشم موندو چون دید حالم خوبه رفت

حس میکردم اینجوری بهتره

چون تا مادرم بود متین زیاد حرف نمیزد و روش هم نمیشد به بچه مون نزدیک بشه

روحیه ی متین بهتر شده بود

مینشست و نگاش میکرد

همین که بچه صداش در میومد میدوید منو صدا میکرد که بدو بچه رو شیر بده

اسم بچه رو با نظر متین گذاشتیم هانی

 

.

.

.

دخترم روز به روزبزرگتر میشد

قشنگ تر و دوست داشتنی تر میشد

و متین روز به روز داغون تر میشد

حالش بدتر میشد

من امیدم به متینم بود

دوست داشتم بچه مونو با هم بزرگ کنیم

اما خدا نخواست

نشد

نشد

حال متین بدتر شده بود

دکتر دارو هاشو دو برابرکرده بود

دارو هاشو میخورد و میخوابید

بیدار هم که میشد سر کوچکترین مسئله خود زنی میکرد

سرشو میکوبید تو دیوار

موهاشو میکند

وسیله ها رو میشکست

هانی و دوست نداشت

تا هانی گریه میکرد سریع از متین دورش میکرد چون عصبی میشد

شرایط سختی بود

کار من سخت تر شده بود

عملا نگهداری کردن از متین برام غیر ممکن شده بود

خانواده ی متین هم میدونستند دیگه نمیکشم نمیتونم

حتی وقتایی که متین خواب بود میگفتند  نذار بچه بالا بمونه

میترسیدند متین بیدار شه و به بچه اسیب بزنه

از خجالت رفتارهای متین خجالت میکشیدم پامو بذارم خونه ی مامانم

میدونستم متین نمیتونه خودشو کنترل کنه

خانواده م به بهانه ی دیدن بچه بهم سر میزدند و هر بار سراغ متین و میگرفتند میگفتم خوابه

یه بار مادرم صدام کرد یه گوشه و گفت واقعا میگی متین همیشه خوابه

گفتم خب اره مامان چرا باید دروغ بگم؟

خب این چه شوهریه اخه

خب وقتی کار نداره میره استراحت میکنه بشینه منو نگاه کنه؟

دیگه هیچی نگفت و رفت

تصمیم گرفتم به متین نزدیک شم و سعیمو بکنم حالش خوب بشه

میدونستم با مصرف دارو هاش فقط خواب میره

بچه بازی نبود زندگیم بود که داشت میگذشت

دو روز دیگه بچه م بزرگتر میشد

دلش یه بابا میخواست که بتونه باهاش بازی کنه

بهش مهربونی کنه

میترسیدم شاید متین از اینکه بیشتر با هانیم و کمتر میتونم بهش رسیدگی کنم دلخورباشه

به مادر شوهرم گفتم اگه میشه روزا یکم متین پیشت باشه تا من بیشتر پیش متین باشم

میخوام حالش بهتر باشه

اونم از پیشنهادم استقبال کرد

دارو هاشو کمتر کردم بیشتر بیدار میموند

اما فوق العاده عصبی و خشن بود

اگه طعم غذا یا رنگ لباسی و دوست نداشت به هم میریخت وسایلو پرت میکرد و داد میزد

یادمه یه بار سر گریه های هانی عصبانی شد

پرید و گردنمو و گرفت

میخواست خفه م کنه

دنیا جلوی چشمام تار شده بود

هولش دادم و تونستم از دستش در برم

دیگه مثل اولا از کتک زدن من ناراحت نمیشد

دیگه وقتی اشکمو در میاورد گریه ش نمیگرفت

بی تفاوت شده بود

مادرش گفت ثریا جون یه چیزی میخوام بگم نگو نه

گفتم جانم

گفت بذار چند وقت متین و ببریم بیمارستان روانی

از شنیدن این حرف دهنم باز موند

گفتم نه چرا این حرفو زدین

گفت متین خطر ناکه

میترسم عزیزم یه بلایی سرخودت یا بچه بیاره

نه خب خانوم جان من دارم تلاشمو میکنم بهتر بشه

بهتر نمیشه عزیزم

من مادرشم من میدونم

متین تا دوسال قبل از اینکه بیایم خواستگاریت اکثرا تو بیمارستان روانی و توانبخش بوده

نه که فکر کنی واسه اینکه خودمون از دستش راحت بشیم اومدیم خواستگاریتا نه به خدا

دوسال بود تقریبا خوب شده بود

ولی الان دارم با چشمام میبینم روز به روز داره بدتر میشه

هیچ امیدی بهش نیست

دکترش خیلی وقت پیش بهم گفته بود بستریش کن اما من جرات نمیکردم بهت بگم

باور نمیکردم

چطور تونستند مساله ی به این مهمی و بهم نگن

اوضاع متین از اونی که فکر میکردم خیلی بدتر بود

انقدر بد که با محبت کردن و حرف زدن و عشق دادن بهش خوب نمیشد.

.

.

.

متین و اماده کردم

لباساشو براش گذاشتم

مادرش گفت نگو قراره کجا ببریمش وگرنه اذیت میکنه

گفتم قراره با مامان بری دکتر

به مادر متین گفتم من نمیام نمیخوام ازم متنفر بشه

بوسیدمش و ازش خداحافظی کردم

دلم بد جور گرفته بود

با رفتن متین زدم زیر گریه

با یه دل راحت گریه کردم

به تلافیه همه ی دروغهایی که شنیدم

تنهاییهایی که کشیدم

از ازدواج با متین ناراحت نبودم

متین به من یه دختر داده بود که با تمام وجودم دوستش داشتم

چند روز گذشت

حس میکردم تو اون خونه اضافی م

من سهیلا اونجا چیکار میکردم

به مادر متین گفتم تا کی قراره متین اونجا بمونه

گفت معلوم نیست شاید چند ماه

گفتم خب پس بهتره من برم خونه ی بابام تا اون موقع

انگار از پیشنهادم بدش نیومد

گفت اینجا اذیت میشی عزیزم

گفتم نه اذیت نمیشم ولی خب دلیلی ندارم اینجا بمونم

گفت هرچند دلمون واسه ی هانی تنگ میشه ولی خب برو عزیزم

وسایلتو جمع کن تا ببرمت

وسایل خودم و هانی و جمع کردم و رفتم خونه ی مامانم

وقتی منو دیدند فکر کردند با متین قهر کردم اومدم اونجا

گفتم نه مشکلی ندارم با متین

گفتند پس اگه مشکل نداری چرا متین و نیاوردی؟

خجالت میکشیدم بگم متین تیمارستانه

گفتم یکم حالش خوب نیست

بردیمش بیمارستان

پس چرا زودتر نگفتی بریم بهش سر بزنیم

خب نگفتم دیگه

بچه رو دادم دستشون و زدم تو اتاق

حوصله ی سوالاشون و نداشتم

دلم واسه ی متین تنگ شده بود

چند روز بعد زنگ زدم به مادرش و گفتم بیاین منو ببرین متین و ببینم

گفت اماده شو عصر میام دنبالت

به مادرم گفتم متین کجاست

نمیخواستم برند شوهرمو تو اون وضعیت ببینند

مادرمتین اومد

هانی و بغل گرفتم و رفتم تو ماشین

هیچ کدوم از اعضای خونواده م نیومدند بهش سلام کنند

همه شون از دست خانواده ی متین ناراحت بودند

حس میکردند ازشون رو دست خوردند

مادر متین گفت  حال متین خوب نیست زیاد

نباید بچه رو میاوردی

متین اونجا رو دوست نداره واسه همین وقتی میریم دیدنش اذیت میکنه

گفتم خب شما با بچه تو ماشین بمونین من میرم و بر میگردم

قبول کرد

رفتم داخل

متین و پیدا کردم

یه گوشه نشسته بود

تنهای تنها

خیلی اروم بود

حس کردم خیلی لاغر شده

رنگ و روش زرد شده بود

رفتم جلو سلام کردم

روشو ازم برگردوند

ازم دلخور بود

خواستم دستشو بگیرم نذاشت

گفتم متین جون عزیزم ازم دلخور نباش چند روز دیگه خوب میشی بر میگردی خونه

گفت نمیخوام ببینمت

گفتم من دوستت دارم عزیزم میخوام خوب باشی

گفت حرف نزن برو بیرون

گفتم هانی دلش برات تنگ شده

پاشد و زیر کتفمو گرفت و هولم داد و گفت از اینجا برو دیگه هم نیا

عصبی شده بود

شروع کرد داد بزنه

دونفر از مسئولا ی اونجا اومدند دستشو گرفتند و بردنش

حال متین بدتر شده بود

از من بدش میومد

نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم

رفتم تو ماشین

مادر متین گفت حالش خوب نبود نه؟

گفتم نه

گفت پریروز هم که اومدم خیلی عصبانی شده بود

بهم هم گفته بود که تو نیای دیدنش اما دلم نیومد

گفتم بیاریمش خونه خودم ازش نگهداری میکنم

گفت نه متین خطر ناکه قبلا هم اینجوری شده

بیاد یه بلایی سرت میاره

دیگه اصرار نکردم

+ تــاریـخ دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعـت 1:51 به قـلـم رها |
متین خوشحال بود که رفته بودند

گفت حالا دو نفری میریم بیرون لباسای خودم و متین و پوشوندم

دستشو گرفتم و با هم از ویلا زدیم بیرون

یکم که پیاده رفتیم رسیدیم به دریا

خیلی ذوق کردم

تا حالا نرفته بودم دریا

رفتیم نشستیم رو ماسه ها

متین گفت ثریا خانوم میشه بخوابم رو پاهات

گفتم اره سرشو گذاشت و خوابید رو پاهام

مث بچه های لوس و مامانی بود

شروع کردم موهاشو ناز کنم

گفت دوست دارم بچه دار بشیم تو چی؟

گفتم منم بچه ها رو خیلی دوست دارم

گفتم اگه بچه دار بشیم خودم براش عروسک میدوزم

متین کلی ذوق کرد وقتی شنید بلدم عروسک درست کنم

گفت باید عروسکاتو ببینم

قول دادم وقتی رفتیم خونه نشونش بدم

گفت دلش یه دختر میخواد که موهاش فریفری باشه

گفتم مو فری زشته متین میشه شکل من

گفت من دوست دارم شکل تو باشه تو خیلی نازی

دیگه رو حرفش حرف نزدم

خواستم با رویاهاش شاد باشه

گفتم پاشو تو ابا راه بریم

گفت نه پاهام خیس و کثیف میشه اگه دوست داری تو برو

رفتم تو دریا خیلی ذوق داشتم

زیاد خودمو خیس نکردم میدونستم متین خیلی تمیزه و دوس نداره خیس و کثیف ببینتم

از اب اومدم بیرون

رفتیم باز قدم زدیم

رسیدیم به یه دکه

گفت ثریا بگو تا یه چیز برات بخرم

گفتم چیزی نمیخوام عزیزم

گفت نه حتما باید بگی تا برات یه چیزی بخرم

میدونستم ذوق داره که برام خرید کنه

گفتم باشه برام ابمیوه بخر

دوتا ابمیوه خرید و رفتیم ویلا نزدیکای ظهر بود

همه اومده بودند

مامان متین که ما رو دید کلی ذوق کرد و قربون صدقه مون رفت

داشتند کباب درست میکردند

یکم که نگاه کردم دیدم سمیه و شهروز نیستن

گفتم پس سمیه کجاست

گفتند رفته با شهروز دوغ محلی بخره و بیاد

دوست نداشتم سمیه اینجوری خودشو اویزون شهروز کنه

اصلا نمیدونستم قصدش از این کارا چیه

حدود نیم ساعت بعد اومدند و ناهار خوردیم

عصر رفتیم بازار

شب هم رفتیم بیرون نشستیم اتیش روشن کردیم و ماهی کبابی خوردیم

اخر شب دیگه همه خسته بودند و رفتند بخوابند

باز سمیه گفت من خوابم نمیاد شهروز گفت منم همین طور

منم دیدم درست نیست اینا با هم تنها بمونند به متین گفتم ما هم بشینیم

اما متین دیگه نمیتونست بشینه

پاشدیم بریم بخوابیم

که مادر متین اومد قرصای متین و داد

رفتم کنار متین دراز کشیدم تا خوابید

پاشدم اروم و بی سر و صدا رفتم پایین

میدونستم مادرم بی فکره براش مهم نیست که سمیه با شهروز تنها باشه

اما من نباید میذاشتم اتفاقی بیفته

وقتی رفتم بیرون سمیه رو دیدم که تو بغلش شهروز نشسته

از دیدن او صحنه هنگ کردم

بی سر و صدا رفتم پیششون و گفتم پاشو سمیه خجالت بکش

شهروز هول شد دست و پاشو گم کرد اما سمیه با خونسردی از تو بغل شهروز بلند شد و گفت نخوابیدی مگه هنوز

گفتم نه پاشو تا با هم بریم بخوابیم

گفت خوابم نمیاد چیکار با من داری

شهروز گفت من میرم میخوابم

نشستم کنارش گفتم چرا اینجوری میکنی

میخوای با ابروی من بازی کنی؟

گفت کاری با تو ندارم

گفتم نمیخوام کسی در موردت فکر بد کنه تو خواهر منی هر کاری بکنی رو زندگی منم تاثیر داره

گفت من شهروز و دوست دارم میخوام باهاش ازدواج کنم

گفتم سمیه تو فکر میکنی شهروز میاد تو رو میگیره

اره چرا نیاد بگیره

یه نگاه به زندگی اینا بنداز یه نگاه به زندگی خودمون

حتی قابل مقایسه هم نیست

چیه سهیلا خودت و گم کردی خودت شوهر پولدار گیر اوردی دلت نمیخواد منم شوهرم پولدار باشه

نمیدونم واقعا نمیفهمید یا خودشو زده بود به نفهمی

گفتم خودتم میدونی دلیل این که اینا منو واسه ی پسرشون گرفتند چیه

به قران اگه پسر اینا سالم بود اینا مث سگ در خونشونم به من نگاه نمیکردند چه برسه به اینکه بیان منو واسه ی پسرشون بگیرند

البته من اعتراضی ندارم من متین و دوست دارم

گفت تو بی عرضه ای من خودم میدونم چیکار کنم تو تو کار من دخالت نکن ببین چه جور شهروز و مجبور میکنم بگیرتم

گفتم به چه قیمتی ؟دوست داری بگن اینا ادمای بی شرفین؟

ولم کن سهیلا اعصابمو خرد کردی تو اصلا چیکاره ایی به تو چه

 دیگه فضولیه منو نکن مامان حرف نمیزنه پس تو ام خفه شو

با عصبانیت رفت تو

نمیخواستم ناراحت بشه اما شد

دلم نمیخواست خودشو مضحکه ی دست شهروز کنه اما انگار واقعا متوجه نبود چه خبره

 

نمیدونم چرا هیچ کس به روی خودش نمیاورد که چه اتفاقاتی داره میفته

مامان و بابای شهروز میدیدند سمیه 24ساعته چسبیده به شهروز

مامان بابای متین میدیدند سمانه همش پیش امینه اما انگار همه چیز براشون عادی بود

البته مامان و بابای منم هیچی نمیگفتند به قول سمیه تنها کسی که فضولی میکرد من بودم

سعی کردم منم به روی خودم نیارم و مسافرت و واسه ی خودم تلخ نکنم

چیزی که تو مسافرت متوجه شدم این بود که متین روی من خیلی غیرت داره

البته خوشحال شدم که میدیدم مهمه براش که کسی منو نگاه نکنه

وقتی میرفتیم لب دریا سعی میکرد یه جایی و انتخاب کنه که هیچ مردو پسری نزدیکمون نباشه

وقتی با امین و شهروز حرف میزدم دستمو تو دستاش فشار میداد

میدونستم دوست نداره جز خودش با کسی گرم بگیرم

منم به عقایدش احترام میذاشتم

قرار شد تو راه برگشت بریم تهران خونه ی خاله ی متین اینا

من یکم معذب بودم

تعدادمون زیاد بود غریب هم بودیم

ولی مامان متین میگفت اشکالی نداره اونا هم وقتی میان اصفهان همه ی فک و فامیلشون و میارن

همگی رفتیم ریختیم سرشون اما خیلی براشون عادی بود

سمیه خیلی هیجان زده شده بود

خاله ی متین دوتا پسر داشت که خیلی از شهروز خوش قیافه تر و با کلاس تر بودن و اصلا به سمیه محل نمیذاشتند

سمیه هم  بی وقفه تلاش میکرد توجهشونو جلب کنه

ولی جلف بازیای سمیه اصلا برای شهروز مهم نبود

 از همونجا فهمیدم شهروز هیچ حسی به سمیه نداره

دو روز خونه ی خاله ی متین موندیم و برگشتیم اصفهان

مسافرت خوبی بود

یعنی واسه من خیلی جالب بود

چون هیچ وقت نتونسته بودم با خانواده م برم مسافرت

همیشه یا مامان و بابام تنها میرفتند یا نهایتا سمیرا رو میبردند که از همه کوچیکتر بود

 چون تعدادمون زیاد بود نمیتونستیم خانوادگی جایی بریم

البته همه ی مسافرتای مامان و بابام مشهد بود

اگه خانواده ی متین نبرده بودنمون شمال عمرا میتونستیم همه با هم بریم شمال

 

خانواده ی متین گفتند یه زمانی و مشخص کنین واسه ی عروسی

مامانم گفت جهیزیه ی ثریا تقریبا اماده ست شما زمانشو بگین تا بقیه شم اماده کنیم

اما مامان متین گفت کی از شما جهیزیه خواست

قراره ثریا و متین بالا زندگی کنند که همه چی بالا هست شما نمیخواد زحمت بکشین

مامانم گفت نمیخوام بین دخترام فرق بذارم و من این وسیله ها رو واسه ی ثریا گرفتم

گفت بذار واسه ی دختر بعدی

گفت پس یه چیزی بگین تا واسه ی ثریا بخرم

گفت اگه دوست دارین فقط یه ویترین و چندتا تیکه وسیله ی تزینی واسه ی داخلش

میدونستم جهازی که مامانم بده اصلا به خونه و زندگی متین اینا نمیاد

بالا تخت و وسیله خواب و اینا نداشت مامان متین خودش رفت خرید

مبلمان جدید گرفت

منم رفتم با مادرم تو بازار چشم بازارو در اوردیم یه ویترین خریدم و

 وقتی گذاشتیم گوشه ی پذیرایی تازه فهمیدم نهایت بد سلیقگی و در اوردم

ویترین اصلا با بقیه ی وسیله ها همخونی نداشت

خیلی دهاتی بود

ولی مامانم میگفت خیلی شیکه

مامان متین هم کلی بابتش تشکر کرد

همه ی کارهای عروسی و خودشون انجام دادند و فقط گفتند شما بگن چند نفر دعوتی دارین

بابام نمیدونست بگه چند نفر

عموهامو دعوت میکرد که به خاطر این وصلت ناراضی بودند؟

عمه هامو دعوت میکرد که فکر میکردند مادرم با جادو جنبل منو راضی کرده زن متین بشم ؟

مامان بزرگمو دعوت میکردکه حسابی از دست بابام عصبانی بود؟

خلاصه گفت ما 100نفریم

گفت همه رو دعوت میکنم هرکی اومد قدمش سر چشم نیومدم که نیومد

یه لباس عروس فوق العاده برام کرایه کردند

بردنم ارایشگاه

خلاصه سنگ تموم گذاشتند و نذاشتند حسرت هیچی سر دلم بمونه

متین کت و شلوار مشکی پوشیده بود

رفته بود ارایشگاه فوق العاده شده بود

خیلی دوستش داشتم

تقریبا همه ی اونایی که دعوت کرده بودیم اومده بودند

اما چون عروسی مختلط بود از جاشونم بلند نشدند

شال انداخته بودند سرشون و فقط با هم حرف میزدند و اصلا به روی خودشون نمیاوردند که اومدند  عروسی

اما خواهرای من خیل ذوق زده بودند

تا حالا عروسی مختلط ندیده بودند

سمیه که از اول شب تا اخر شب وسط بود

چند بار دیدم مامان بزرگم صداش کرد که بهش غر بزنه که انقدر جلف بازی در نیاره

 اما سمیه کله ش داغ بود و این چیزا حالیش نبود

متین زیاد از اون وضعیت خوشحال نبود

همون اول شب گفت ثریا خانوم خودتو بپوشون

منم شنلمو انداختم سرم

مادر متین چند بار اومد به متین گفت عزیزم ثریا عروس شده خوشگل شده  بذار راحت باشه

اما متین گفت نمیخوام کسی جز من ثریا رو ببینه

نمیخواستم ناراحتش کنم دستشو گرفته بودم تو دستام باهاش حرف میزدم و میخندیدم

میخواستم همه ی فامیل بابام ببینند که کسی منو مجبور نکرده زن متین بشم

 

 

 

عروسی تموم شد

شب زفاف با متین

نمیدونم چطوری توصیف کنم

شاید هیچی اونجور که باید باشه نبود

ولی خب بالاخره تموم شد

خیلی خونریزی داشتم

حالم خوب نبود

متین از خون بدش میومد

حالش بد میشد

سعی کردم نبینه اما دید

پاشو ثریا برو حموم

چرا اینجوری شد

نمیخواستم اذیتت کنم

کلافه شده بود

شروع کرد ناخناشو با دندوناش بکنه

چیزی نیست متین جان روالش همینه مگه نمیدونستی

ولی اروم نمیشد

سرشو گرفته بود بین دستاشو فشار میداد

رفتم طرفش که ارومش کنم

هولم داد کنار گفت دستم نزن

حس کردم حالش خوب نیست

بدنم ضعف داشت

سریع لباس پوشیدم از اتاق رفتم بیرون

مادر شوهرم با عمه ی متین پایین نشسته بودند هنوز نخوابیده بودند

رفتم پایین

چیزی میخوای ثریا جون

یواشکی زیر گوشش گفتم کارمون تموم شد اما متین حالش خوب نیست

مادر متین سریع خودشو رسوند بالا

قرصای متین و داد و متین بعد از چند دقیقه خوابید

منم خوابیدم

خیلی خسته و بی حال بودم

بار اول بود متین و اونجور میدیدم

میدونستم بار اخرم هم نبوده

حتما بازم اونجوری میشد

باید خودمو اماده میکردم

صبح روز بعد زود تر از متین بیدار شدم

میدونستم الان مادرم میاد بهم سر بزنه

با وجود خستگی و بی حالی دوش گرفتم و خودمو مرتب کردم

متین  هم بیدار شد

باهم صبحانه خوردیم

مامان و خواهرام اومدند بهم سر زدند

خودمو خوشحال و سر حال گرفتم

مامانم خوشحال بود

خیالش راحت شده بود که متین میتونه باهام رابطه برقرار کنه

قبل از اون هیچ وقت براش نگفته بودم

خیلی خجالت میکشیدم که در این موارد باهاش حرف بزنم

سمیه موند پایین و مادرم رفت

حسابی اونجاها چرخ میخورد و تمیز کاری میکرد میخواست خودشو تو دل فامیل شوهرم جا کنه

براش فرق نمیکرد کی باشه فقط میخواست حتما با یکی از فامیل متین ازدواج کنه

پدر شوهرم برای ناهارمون کباب درست کرد که تقویت بشیم

عصر هم مراسم پاتختی بود و دیگه مراسم خسته کننده ی عروسی تموم شد

بعد که خونه خلوت شد مادر شوهرم اومد پیشم و گفت

 ثریا جون خیلی دلم میخواد بفرستمت ماه عسل اما خودت میدونی که با این شرایط متین نمیشه دو تایی برین

 حتما باید یکی از ما هم باشیم تا هواتونو داشته باشین

باور کن الان خیلی کار داریم ولی یه مسافرت طلبت در اسرع وقت میبریمت

شب دوم عروسی هم با وجود اینکه هنوز درد داشتم متین باهام رابطه بر قرار کرد

شب سوم روز سوم

شب چهارمهر شب و هر شب

حتی روزا وقتی که تنها میشدیم

دوست داشتم زودتر واسش عادی بشم

فکر میکرد تا زمانی که من پیششم حتما باید باهام رابطه برقرار کنه

هر شب که میخوابیدیم سریع اماده ی کار میشد

نمیتونستم اعتراض کنم

میدونستم عصبی میشه

به مادر شوهرم گفتم خسته شدم من دارم روزی2بار میرم حموم ولی بازم نمازام قضا میشه

مادرم گفت بپیچونش زیاد پیشش نمون

گفتم نمیشه کاری که نداره همیشه توی خونست مگه میشه کنارش نباشم

وقتی مادرم واسه ی اولین بار بعد از عروسیم دعوتم کرد گفت سهیلا چرا انقدر زرد شدی مادر

گفتم چیزیم نیست

ولی چیزیم بود

عذاب میکشیدم

خسته شده بودم

همین که میرفتم پایین مینشستم متین صدام میکرد ثریا خانوم بیا بالا

اگه نمیرفتم میومد دستمو میگرفت میبرد بالا

وقتی عصبی میشد ناخوداگاه دستمو فشار میداد

 

زمان اولین قاعدگیم رسیده بود

نمیدونستم چه طور باید بهش بفهمونم تو دوران پریود نباید باهام رابطه داشته باشه

البته میدونستم از خون متنفره و اگه ببینه خودش نمیاد طرفم

ولی میترسیدم ازم بیزار بشه

به مادرش گفتم

گفت بهش بگو تو هر ماه چند روز نباید بیاد پیشت براش یه چیزی سر هم کن میفهمه درکت میکنه

نشستم کنارش و براش توضیح دادم

گفتم متین جان خانوما تو هر ماه چند روز یه مشکلی دارند که مردا نباید باهاشون رابطه برقرار کنند

چه مشکلی؟

یه بیماریه

فقط تو این بیماری و داری؟

نه همه ی خانوما دارند

اصلا نباید بهت نزدیک بشم؟

چرا میتونی کنارم باشی اما نباید کار دیگه ایی بکنیم

تو چشمام نگاه میکرد

خیلی معصومانه

منم نگاش میکردم

حس میکردم فهمیده چی گفتم

واسه ی همین گفت خب پس هر وقت خوب شدی خودت بهم بگو

گفتم باشه عزیزم

شاید نتونست همه چیز و کامل در این مورد بفهمه ولی تا حدی که نیاز بود متوجه شد

ولی هنوز نمیدونست تو این دوران نباید نماز بخونم چون طبق عادت همیشگی موقع اذون که میشد

 میگفت ثریاخانوم پاشو نماز بخون و من بلند میشدم براش ادا ی نماز خوندن و در میاوردم

همیشه واسه ی خانواده ش پز میداد که باید از ثریا خانوم یاد بگیرین که همیشه نماز میخونه

و مادرش اینا میگفتن خب همه که نمیتونن به خوبی ثریا باشند

دوستشون داشتم  شاید انقدر که خانواده ی متین بهم توجه میکردند هیچ وقت خانواده م بهم توجه نکرده بودند

هنوز 2ماه از عروسیم نگذشته بود که فهمیدم بار دارم

وقتی به مادر شوهرم گفتم که عادت ماهیانه م عقب افتاده رنگشو باخت و نشست رو مبلی که کنارش بود

گفت یعنی ممکنه بار دار باشی؟

گفتم نمیدونم شاید

عصر همون روز منو برد ازمایش خون

و چند روز بعد فهمیدم بار دارم

گفت فعلا چیزی به متین نگو

گفتم چرا

گفت میترسم بچه سالم نباشه

گفتم خب چرا نباید سالم باشه

گفت خب شاید مثل متین باشه

گفتم خب متین تو تصادف اینجوری شده ربطی به ژنش نداره

گفت نه متین مادر زاد اینجوری بوده

حس کردم دنیا رو سرم خراب شده

چند بار شک کرده بودم که معلولیت متین بیشتر از یه تصادفه اما با شناختی که از خانواده ی متین داشتم باورم نمیشد بهم چنین دروغی و گفته باشند

دلم واسه ی خودم نمیسوخت

میترسیدم

از بچه ای که تو شیکمم بود میترسیدم

اگه معلول باشه

اگه مثل متین باشه

نمیخواستم بچه م یه عمر عذاب بکشه

خیلی سعی کردم جلوی مادر متین گریه نکنم

ولی اشک امونم نمیداد

گفتم حالا من چیکار کنم

چرا زودتر بهم نگفتین که جلو گیری کنم

گفت فکر نمیکردم هیچ وقت بخوای از متین بچه دار بشی

گفتم من عاشق بچه هام متین هم خیلی بچه دوست داره چرا فکرشو نمیکردین

کاش بهم گفته بودین وضعیت متین رو

دلم نمیومد صدامو براش بلند کنم سرش جیغ بکشم و دق دلی مو خالی کنم

 به خاطر دروغی که بهم گفته بود سرزنشش کنم

ولی این انصاف نبود

پاشدم رفتم بالا

متین نشسته بود پای کامپیوتر و بازی میکرد

وقتی منو با چشمای گریون دید دست از بازی کشید

چی شده ثریا خانوم

هیچی نشده عزیزم

چرا کی گریه ت و در اورده

هیشکی متین جان حالم خوب نیست

مادرم اذیتت کرده؟

نه هیچکس

عصبانی شد از اتاق زد بیرون

خیلی تند میرفت

میدونستم اینجوری بره ممکنه از پله ها پرت بشه پایین

دویدم دنبالش دستش و گرفتم

اما هولم داد کنار و رفت پایین

خودشو رسوند به مادرش و گردن مادرشو گرفت

چرا اذیت ثریا خانوم کردی

میدونستم وقتی عصبی میشه خیلی زورش زیاد میشه

ممکن بود مادرشو خفه کنه

با تمام قدرتم کشیدمش کنار

مادرش ترسیده بود

نفسش بند اومده بود

گریه میکردم التماس میکردم که متین به خدا مادرت کاری نکرد من خوبم

اشکامو پاک کردم

دیگه گریه نکردم

گفتم ببین متین دارم میخندم

ببین خوشحالم حالم خوبه

مادرش گفت متین جان من ثریا رو دوست دارم اذیتش نمیکنم باور کن

وقتی دید ارومم دیگه اروم شد

از مادزش معذرت خواستم

دستشو گرفتم ببرمش بالا بخوابه

همین طور که از پله ها میرفت بالا گفت هرکی ثریا رو اذیت کنه خودم میکشمش

+ تــاریـخ دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعـت 1:50 به قـلـم رها |