X
تبلیغات
یواشکی های یک زن شوهر دار

خواننده های خاموش و دوست ندارم

از امشب میخوام داستان جدیدمو شروع کنم

امیدوارم که تنهام نذارین و بازم خواننده م باشین

این ادرسه وبیه که توش مینویسم

ممنون میشم بیاین و بخونین

دوستتوت دارم رها

rahaesf6.blogfa.com

+ تــاریـخ شنبه بیستم اسفند 1390 ساعـت 19:9 به قـلـم رها |
داستان یکی از خواننده هامو میذارم تو اون وب مشترکمون با ارام

فعلا اونو بخونین تا چند روز دیگه یه داستان جدید و شروع میکنم

دوستتون دارم رها

لینک اون وب هم اینه



Onlyme7.blogfa.com

+ تــاریـخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعـت 23:46 به قـلـم رها |

طعم گس بی طعمی

با یه عالمه خاطره های چندش اور

که دلت میخواد دست بزنی تو حلقت و همشو بالا بیاری

گیجه گیجی

روزات داره از پی هم میگذره رها

اگه میخوای بدو دنبال دنیا و التماسش کن که وایسه

وایسه و جوونی تو با خودش نبره

اما انگار محکم گوشاشو گرفته که هیچی نشنوه

داره به تاراج میبره

جوونی تو زیباییتو همه ی اون چیزایی رو که دوست داری و

یه روز دیگه م گذشت رها

نگاه کن !!!!!!

افتاب امروزتم غروب کرد

هیچ کاری نمیتونی بکنی جز اینکه از پشت شیشه ی خاک گرفته ی اتاقت غروب افتاب و

عبور ادمهای گیج و منگ وببینی

من رهام

نمیخوام در بند باشم

نمیخوام مث هیچ کس زندگی کنم

نمیخوام مث همه ی ادم های کوکی باشم

نمیخوام مث مادرم باشم

نمیخوام یه زن باشم با مسئولیت های یه زن

میخوام دنیا رو تکون بدم

میخوام به همه ی ادمای دنیا نشون بدم که زندگی کردن یعنی چی

چه طوریشو هنوز نمیدونم

ولی میدونم که میتونم

 

 

 میشنوی؟

میخوام طغیان کنم

+ تــاریـخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعـت 18:17 به قـلـم رها |
واقعا منو با این همه عشق و محبت شرمنده کردین

ادم وقتی این همه کامنت و میبینه هیجان زده میشه

شما خیلی خوب و مهربونین

 تصمیم گرفتم پستامو پاک نکنم

فقط دیگه ادامه نمیدم

دوستتون دارم رها

+ تــاریـخ سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعـت 10:59 به قـلـم رها |

بگو رهایم کنند

من زنم

یک زن از سرزمین پارسی

تنها بایک  نگاه غریب

نمیدانم میتوانی حس کنی غربت نگاهم را

یا عمق فاجعه ی تنهاییم را

با تو ام

تو که بی تفاوت از من میگذری

گاه مرا به شکل اسباب بازیت مینگری

احساساتم را میبینی ولی  باور نمیکنی

خیسی اشکهایم را لمس میکنی و زیر لب میگویی اشک تمساح است

من زنم

زنی که تمام وجودش را وقف خانواده اش کرده

زنی که سالهای جوانی و بهترین سالهای عمرش را به بطالت گذرانده

و در اخر اسم زن خانه دار را برای خودش بر گزیده

من رها م

ولی نه زیاد

کاش میتوانستم از همه چیز رها باشم

از این بندها

از این باید و نباید هایی که جامعه به جرم زن بودن برایم وضع کرده

خیلی دلم گرفته

خیلی

دوست دارم اگه نظری هم ندارین که برام بنویسین حداقل یه سلام بکنین و برین

که من بدونم هستین

که بفهمم تنها نیستم

ایمیل ادرس یا ادرس وبلاگاتونم برام بذارین که اگه یه روزی بازم خواستم بنویسم خبرتون کنم

همه ی پستام و تا دو روز دیگه پاک میکنم جز این پست

پس هرچی خواستین برام بنویسین همین جا بنویسین

دوستون دارم رها

 

 

این که میپرسین اخه شمارتو از کجا اوردن

فکر کنم از روی فیس بوکم برداشتن

 

+ تــاریـخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعـت 11:35 به قـلـم رها |

مهدی و بخشیدم

نمیدونم چرا

شاید از ترس تنهایی

از بی کسی

هانی و ازم گرفتند ماهی یکی دو روز میتونم ببینمش خبلی دلتنگش میشم

مهدی هیچ سر رشته ایی تو کار برقی نداشت

کلی ابزار و وسیله گرفت ولی چون نتونست باش کار کنه همه ش رو دستش موند و کسی ازش نخرید

همه ی سرمایه ی زندگیمو به فنا داد با ماشین تصادف کرد و  ماشین و فرو ختیم یک ملیون

تموم وعده هایی که بهم داده بود به باد فنا رفت

وقتی دید اینجوریه مخ بابامو زد که رو حساب خودش براش یه وام 10ملیونی بگیره

بابام هم قبول کرد

شاید نمیخواست زندگی دخترش بپاشه

شایدم طبق معمول به دستور مادرم بود

همین که وام و گرفت تو یه شهرای اطراف اصفهان خونه اجاره کرد و بردم اونجا

میگفت هیچ کس نباید بدونه ما اینجاییم

گفت نباد با خانواده ت ارتباط بر قرار کنی

گفت اگه بفهمن مجبور میشیم از همدیگه جدا بشیم

هرچی بهش گفتم اخه مهدی نمیشه

بابام گناه داره

اون خیلی از ما بد بخت تره صبح تا شب سر زمینهای مردم عرق میریزه

میگفت یا منو انتخاب کن یا خانواده مو

از خودم  بدم میومد

از فکر اینکه نکنه بابام فکر کنه منم با مهدی همدست بودم

تو تنهایی شهر غریب باز هم فهمیدم حامله م

مهدی هنوز ادم نشده بود

میفهمیدم خانوم بازی میکنه

از رفتاراش کاملا مشخص بود

زیاد به من توجه نمیکرد

بچه مو به دنیا اوردم

نمیتونم بگم این جای هانی و برام پر کرد

اینم دختر بود اما هر بچه ایی جای خودش و داره

خیلی وقت بود نتونسته بودم هانی و ببینم

بخاطر مهدی

چون فراری بودیم

اسمشو گذاشتیم ستاره

حالا باز یه بچه داشتم که بهش عشق بورزم

3سال از زمانی که رفتیم تو اون شهر غریب میگذشت

مهدی اجازه داد گاهی به مادرم زنگ بزنم

مادرم اینا دیگه قسط وام و فراموش کرده بودند

مادرم میگفت سخت یا اسون وام و تسویه کردیم رفت

میگفت فقط بر گرد

ولی هیچ وقت فکر نمیکیردم قراره اونجوری بر گردم

همیشه احساس سوزش و خوارش و عفونت داشتم نزدیکیای دردناک

ولی باور نمیکردم قضیه انقدر مهم باشه

از یه جوش کوچیک بغل پام شروع شد

کم کم جوشه بزرگ و بزرگتر شد

خیلی نگران بودم

دیگه نمیشد اسمشو بذاریم جوش

شبیه یه غده بود

مهدی چندشش میشد نگاه کنه

گفت  مریضی میبرمت خونه ی مامانت دوا درمون که شدی میام دنبالت

حتی نخواست بمونم تا خودش معالجه م کنه

با شرمندگی و خجالت منو برد پیش خانواده م

ولی خودش برگشت خونه

چند جا رفتم دکتر

همه گفتند به خاطر عفونت های مقاربتیه

لکثافت کاریای مهدی گریبان گیر من شده بود

عفونت ها و کثافتهای زنای هر جایی رو به من منتقل کرد

چند وقت خونه ی مادرم بودم

تو این مدت تلفنی با هم حرف میزدیم

اما نمیخواست بیاد ببرتم

میگفت یه چند وقت بمون خونه ی مادرت خستگیتو در کن

حتی دلش واسه ی  بچه ش هم تنگ نمیشد

وقتی خوب شدم و برگشتم پیشش باز با خانواده م قطع ارتباط کرد

گفتم مهدی یعنی خانواده م فقط به درد حمالی میخورن؟

گفت ازشون خوشم نمیاد نمیخوام باهاشون رفت و امد کنم

خلاصه ی زندگی سگی ادامه داشت تا چند وقت پیش که مادر بزرگم اموالشو قبل از اینکه بمیره تقسیم کرد

مهدی وقتی شنید بازرفت و امد و با خانواده م شروع کرد

حسابی خودش و تو دل بابام جا کرد

بابام هم طبق معمول خر شد و قرار شد زمین و بین من و سمیه تقسیم کنه

چون بقیه ی دخترا خونه داشتند و ما نداشتیم

البته بقیه ی دامادها شاکی شدند ولی بابام هر کاری که دلش میخواد بکنه

مهدی ادم نیست خودم میدونم ولی باید باهاش زندگی کنم

مامانم میگه بالاخره یه روزی خوب میشه

میگه فعلا کله ش باد داره یکم جوونی میکنه بعد ادم میشه

نمیدونم من امیدوارم

این زندگی سهیلا بود متولد سال 60

 

 

 

نمیدونم چی بگم واقعا

قرار بود اینایی که تو این قسمت نوشتم و با ذکر جزییات تو 10 قسمت بنویسم

اما میدونم دیگه فرصتی ندارم

نمیدونم چیزی و فراموش کردم یا نه

باید ببخشین

هیچ وقت باورم نمیشدو دلم نمیخواست اینجوری با وبلاگم خدا حافظی کنم اما انگار مجبورم

یه پست دیگه میذارم بالای این پست دوست دارم همه ی خواننده هام 

فرق نمیکنه روشن یا خاموش برام توش یه یادگاری بنویسن از بهترین وبلاگی که تا حالا داشتم

 و روزی یه عالمه بازدید کننده داشت

قسمت اخر سهیلا رو زود بخونین چون باید پستامو حذف کنم

نمیخوام به مشکل بر بخورم

هیچ وقت فکر نمیکردم شاید داستانام ضد اخلاقی یا بر خلاف قوانین کشور باشه

خیلی ناراحتم

اگه کسی از داستانام صدمه دیده

اگه الگوی بد گرفته میخوام حلالم کنه

منو ببخشه

خیلی خیلی دوستون دارم

دیگه با اون ای دی که بعضی از دوستان دارند آن نمیشم

پس منتظرم نمونین

رها

اسفند 1390

 

 

 

 

+ تــاریـخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعـت 11:22 به قـلـم رها |
.نمیتونستم بخوابم

حالم خیلی بد شده بود

انگار گوشه ی اتاق خشک شده بودم حتی نمیتونستم بدنم و تکون بدم و از جام پاشم

از یاد اوریه اتفاقایی که افتاده بود اشکم راه میفتاد

هیچ وقت حس به این بدی و نداشتم

حتی اون چند باری که متین کتکم زد

از همه چی نا مطمئن بودم

کاش به جایی اینکه زن مهدی شم به پای خانواده ی متین میفتادم که بهم اجازه بدن برگردم خونشون و از متین و هانی نگهداری کنم

حداقل اونجوری دلم خوش بود که دخترم رنج بی پدری و بی مادری و تحمل نمیکنه

صبح شده بود و من هنوز تو افکارم معلق بودم

دیدم هانی بیدار شد

میخواستم پاشم بهش صبحونه بدم ولی واقعا بدنم حس نداشت

واسه ی اولین بار خوشحال بودم که قراره بابای متین بیاد ببرتش

نمیخواستم دخترم منو در حال گریه کردن ببینه

بچه م میفهمید گریه چیه

حتی وقتی ناراحت بودمم میفهمید

هر موقع حوصله نداشتم اونم مینشست کنارم و هیچی نمیگفت نه سوال میکرد نه بازی میکرد

صبحانه ی هانی و دادم و پدر بزرگش اومد بردش

مامان بزرگمو دیدم تو حیاط

بیا اینجا سهیلا

وای خدایا دیگه حوصله ی غرغرای اینو نداشتم

رفتم پیشش هنوز چشمام قرمز بود

دیشب سو صداتونو فهمیدم

با مهدی دعواتون شده

نه کی گفته

از صدات معلومه چشاتم سرخ شده

نه با خواهرش دعوام شد اونم خواهراشو برد برسونه و بیاد

پس چرا بی ماشین رفت

هیچی نگفتم

من فضوله زندگی شما نیستم اگه هم گفتم بیاید اینجا واسه این بود که شبا تنها نترسم نه اینکه نصفه شب از صدای دعواهاتون بپرم بالا

قرار داد که نبستیم

شوهرت که اومد بگو یه جایی و پیدا کنه و برید

گفتم باشه و از جام بلند شدم

صدای غرغراشو میشنیدم که داشت زیر لب میگفت نه نماز میخونن

 نه قبضا رو به موقع میدن نصفه شبم که دعوا میکنن تازه از ادمم توقع دارند

جوابشو ندادم و اومدم بیرون

شاید اگه دلم به زندگیم گرم بود به مادر بزرگم میگفتم یکم بهمون زمان بده بذار بمونیم

میدونم اونم از خداش بود که یه کلمه بگم بذار بمونیم

اما هیچ انگیزه ایی نداشتم

زندگیمو تموم شده میدونستم

رفتم تو اتاق لباسامو پوشیدم

انقدر بی عرضه بودم که حتی نمیتونستم ماشین و بذارم بیرون و باش برم خونه ی بابام

اومدم از در بیام بیرون که مهدی و دیدم

کجا میری سهیلا

قبرستون میخوای بیای؟

بیا بریم تو خونه کارت دارم

ولم کن میخوام برم

سهیلا زشته ابرو ریزی نکن بیا بی سر و صدا بریم تو خونه حرف میزنیم اگه قانع نشدی میری

شاید میدونست خیلی راحت میتونه با حرفاش خرم کنه

رفتم خونه

خواهرای گرانقدرتو بردی خونه پیش مامان و بابات؟

کنایه نزن سهیلا

سهیلا نمیدونم تا چه حد منو باور داری؟

هیچی قبولت ندارم تو یه ادم نامردی

گوش کن حرفامو وسط حرفامم هیچی نگو

میدونم داری به چی فکر میکنی

داری فکر میکنی من تو رو فقط واسه ی پول مهریه ت گرفتم به خاطر اینکه دربه در بودم

راستش اره اول که شوهر خواهرت تو رو به من معرفی کرد گفت دختره خیلی ساده و بسازه

 مهریه هم داره هم تو از این دربدری نجات پیدا میکنی هم اون و از تنهایی در میاری

اولم که دیدمت یکم قیافه ت زد تو ذوقم

ولی کم کم دیدم خیلی مهربونیو ازت خوشم اومد

من تو زندگیم خیلی کمبود محبت دارم

من تو خانواده م همیشه اضافی بودم

الان مدتهاست خانواده مو ندیدم خواستم زندگیمو بسازم ولی با دست خالی نمیشد

من و نادیا حدود یکساله با همیم به این راحتی نمیتونم فراموشش کنم فکر بد هم در موردش نکن زن صیغه ایمه

ولی اون فقط واسه من مث یه سر گرمیه نادیا رفتنیه این تویی که میمونی تو زن منی

زندگی بچه بازی نیست که بخاطر یه مشکل به این کوچیکی به همش بزنیم

سهیلا من از تو کوچیکترم مث تو کامل نیستم گاهی اشتباه میکنم دوست دارم منو ببخشی

ببین سهیلا اصلا به من کاری نداشته باش

اگه از من جدا شی من خیلی راحت میتونم دوباره ازدواج کنم

 ولی این تویی که واسه ی بار دوم هم طلاق گرفتی فکرشو کردی عکس العمل خانواده ت در برابر این موضوع چیه؟

حاضری تا ابد سر بارشون باشی

فکر میکنی کسی دیگه با این وضعیت بیاد تو رو بگیره؟

پس برات بهتره با من بمونی من دوست دارم تو منو کامل کنی میدونم که میتونی همه ی عیب و نقصامو از بین ببری

تو مهربون ترین زنی هستی که تو تموم عمرم دیدم

فکراتو بکن سهیلا ببین من ارزش یه ذره فداکاریتو دارم؟

گفتم مهدی برو

ولی سهیلا عزیزم

برو مهدی بذار فکر کنم نمیدونم بتونم ببخشمت یا نه

باشه عزیزم بهت فرصت میدم فکر کنی  حرفاشو زد و رفت

تا یه حدی حرفای مهدی منطقی بود

از این مسائل تو اکثر زندگیا هست

چیزی که خیلی عذابم میداد این بود که مهدی خیلی ازم سر بود

اون ته تهای دلم خجالت میکشیدم بگم من زنتم و تو باید دوستم داشته باشی

حس میکردم با ازدواج با من در حقش ظلم شده

شاید دلیل تموم این فکرا کمبود اعتماد به نفس بود

همون حسی که از بچگی تو وجودم سر کوب شده بود

حتی نمیتونستم مث مهدی کلمه ها رو کنار هم بچینم و براش سخنرانی کنم

چون هیچ وقت روابط اجتماعیه قویی نداشتم

ازم میخواست با نادیا کنار بیام و بذارم سایه ش رو زندگیم باشه به عنوان یه زن صیغه ایی

نمیدونستم راست میگه یا نه

اما واقعا صیغه ایی بودن یا نبودنش فرقی به حال من نمیکرد

نمیتونستم شوهرمو با کسی تقسیم کنم

حس میکردم باهام بازی شده

حتی شوهر خواهرمم میدونست چقدر خرم

دیگه حالم به هم میخورد که بهم بگن مهربون و ساده ایی

دوست نداشتم مهربون باشم

دوست داشتم از اون زنای قالتاقی باشم

 که وقتی شوهرشون و با یه زن میبینن هم شوهرشون و هم زن رو به خاک سیاه بشونند

 

 

دوستای گلم من هنوز ادامه ی سهیلا رو ننوشتم ببینم چقدرش مونده دیگه

+ تــاریـخ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ساعـت 16:46 به قـلـم رها |
نفهمیدم چه جوری پله ها رو دو تا یکی اومدم پایین

میترسیدم هانی صدا کنه و کسی بیدار شه

دستام میلرزید

حتی نمیتونستم به هانی اب بدم

یکم اب ریختم تو لیوان دادم هانی خورد و  خوابید

خودمم نشستم گوشه ی اتاق تا مهدی بیاد پایین

داشتم دیوونه میشدم

از یاد اوریه اون لحظه بدنم میلرزید

حدود 10دقیقه بعد مهدی اومد پایین

چراغا خاموش بود

ندید من نشستم گوشه ی اتاق

اروم خزید زیر رختخوابش

خیلی سعی کردم جلوی گریه کردنم و بگیرم

گفتم مهدی

پرید بالا نشست رو تشکش و گفت بله

گفتم کجا بودی؟

گفت دستشویی

گفتم خواهرت م نیست

گفت نشستی اونجا امار میگیری؟

همون موقع خواهرشم اومد

گفت بیا اینم خواهرم خیالت راحت شد ؟

بگیر بخواب

گفتم رو پشت بوم دیدمتون

همون لحظه نفسش قطع شد

خواهرش همونجا وا رفت و نشست کنار دیوار

مهدی پاشدچراغ و روشن کرد و اومد طرفم

نمیخواستم صورت خیس اشکمو ببینه

نمیخواستم اون دختره ی عوضی حالمو ببینه

اما دید

 گفت عزیزم سهیلا

انقدرشوک زده بودم که نمیدونستم چیکار کنم

تموم وجودم پر از خشم بود

خواست بغلم کنه هولش دادم اونطرف و گفتم دستتو به من نزن

برات توضیح میدم

نمیخوام توضیح بدی

خواهراتو بردار و از اینجا برو

خواهر بزرگه هم از خواب بلند شده بود

سعی میکردم صدام بلند نشه

نمیخواستم مادر بزرگم بفهمه

کجا بریم اخه

من نمیدونم فقط نمیخوام ریختتون و ببینم

تو الان ناراحتی نباید زود تصمیم بگیری

خفه شو مهدی

گمشو بیرون وگرنه جیغ میزنم

مهدی از اتاق رفت بیرون و خواهر کوچیکه هم دنباش رفت بیرون

اون یکی اومد پیشم بشینه که مثلا منو دلداری بده

سهیلا جون ما خواهرای مهدی نیستیم

فکر کرده بود هنوز خودم نفهمیدم

راستش ما 1ساله از خونه فرار کردیم و بعد با مهدی اشنا شدیم

الانم اگه بگی برو میریم اما هیچ جایی و نداریم

باید گوشه ی خیابون بمونیم

تو مهربونی دلت که نمیاد ما اواره شیم؟

مهدی و نادیا (خواهر کرچیکه)خیلی همدیگه رو دوست دارند

از همون روز که اشنا شدیم عاشق همدیگه بودند

بعد مهدی با تو ازدواج کرد

نمیتونه که یه شبه عاشق تو بشه

تو دختر خوبی هستی ولی یکم فرصت بده تا همدیگه رو فراموش کنند

من نمیخوام مهدی عاشقم بشه بره گم شه نمیخوام ببینمش

اگه انقدر که میگی نادیا رو دوست داره چرا با من ازدواج کرد

بگو چرا

از سر بی پولی؟

از سر بد بختی؟

بد بخت تر از من پیدا نکرد که سرشو شیره بماله

نمیدونست چقدر تو زندگیم سختی کشیدم

نفهمید خودم چقدر درد دارم که خواست این دردم به دردام اضافه کنه

تو رو خدا برید

نمیتونم وجودتونو اینجا تحمل کنم

سهیلا جون اروم باش

گوش کن به من

ما قبلا تو اتاقی که مهدی اجاره کرده بود زندگی میکردیم

ولی الان قرار داده اتاق تموم شده و ما اواره شدیم

اخه انصافت کجاست ما نصفه شبی کجا بریم؟

نمیدونم هر قبرستونی که میخواین برین فقط جلوی چشم من نباشین

هانی از صدای گریه های من بیدار شد و زد زیر گریه

دختره هم دید حرف زدن با من فایده نداره و  رفت بیرون

 چند دقیقه بعد مهدی اومد گفت من برم اینا رو ببرم جایی و بیام

اعصابم از قبل خرد تر شدم متنفر بودم که مهدی انقدر خودشو در برابرشون مسئول میدونست

گفتم کلیدای ماشین و بده و گمشو بیرون دیگه هم نه تو رو ببینم و نه به اصطلاح خواهراتو

عزیزم سهیلا منطقی باش

من پای پیاده کجا برم اخه

حمله کردم بهش و شروع کردم موهاشو بکنم

دوست داشتم بکشمش

از فکر اینکه انقدر ساده فریب خوردم و همه ی زندگی مو به پای کسی ریختم که لیاقتشو نداره از خودم متنفر بودم

خودشو از چنگم کشید بیرون

کلیدا رو انداخت جلومو و با اون عوضیا از خونه زد بیرون

.

.

.

.

باور کنین اگه چاره داشتم یه کاری  میکردم تو داستان سهیلا خیانت نباشه

ولی خب دست خودم نیست

چون خیانت یه جزء مهم از زندگی سهیلاست

نمیتونم هم سانسورش کنم

ممنون که تحملم میکنین

قربونتون برم رها

+ تــاریـخ شنبه ششم اسفند 1390 ساعـت 12:59 به قـلـم رها |
پولامو از بانک در اورد

یه پراید مدل پایین خرید 5تومن

با بقیه ی پولها هم دستگاه برقی خرید

خیلی هیجان داشت

صبحا پا میشد از خونه میزد بیرون

منم ذوق میکردم که شوهرم انقدر به زندگیش دل گرمه

خودش زیاد بلد نبود

میرفت پیش پسر عموم که یاد بگیره

با دستگاه هایی که خریده بود سوکت میزد

البته من که زیاد سر در نمیاوردم

ازش هم نمیخواستم برام توضیح بده

دوست نداشتم زیاد تو کارای شوهرم دخالت کنم

گاهی شبا منو هانی و میبرد بیرون تاب میخوردیم

برامون ساندویچ میخرد

خیلی مزه میداد

عاشق اون لحظه هایی بودم که منو و هانی و مهدی کنار هم بودیم

خانواده ی متین خیلی با هانی جور شده بودند

هانی دوست داشت بره پیششون

چون براش عروسکای قشنگی میخریدند

هانی هفته ایی 3 روز اینجا بود بقیه ش پیش خانواده ی متین

البته 4روز پشت سر هم اونجا نمیموند

میاوردند و میبردنش

دلم براش تنگ میشد

ولی نمیخواستم دلتنگی کنم که دخترم و شوهرم اذیت بشن

مهدی زیاد دوست نداشت بابای متین بیاد دنبال هانی میگفت دوست دارم زودتر تموم رابطه هامون با این خانواده قطع بشه

تازه داشت زندگی روی خوشش و بهم نشون میداد که یه روز مهدی اومد گفت امروز میخوام برم خواهرامو بیارم اینجا

گفتم مگه تو خواهر داری

گفت اره بابا دو تا خواهر دارم

میخوان چند روز بیان پیشمون

گفتم مهدی مادر بزرگم غر میزنه مهمون بیاد زیاد

یعنی حق نداریم خواهرمونم بیاریم پیشمون؟

گفتم خب باشه بیارشون

رفت و چند ساعت بعد با دوتا دختر اومد

باورم نمیشد اینا خواهرای مهدی باشن

سر وضعشون خیلی نا جور بود

وقتی منو دیدند گفتن تو زن مهدی شدی

گفتم بله حال شما خوبه مامان بابا خوبن؟

اونا فقط خندیدن حس کردم دارند منو مسخره میکنند

مادر بزرگم وقتی خواهرای مهدی و دید صدام کرد و گفت این دختر ولگردا کین اوردین تو خونه

گفتم خواهرای مهدی ند

گفت یعنی شوهرت انقدر بی غیرته

که خواهراش انقدر لخت و پتی جلوش راه میرن

گفتن خب خواهراشن

میخواستم از مهدی دفاع کنم ولی حق با مادر بزرگم بود

دخترا تو با شورتک و تاپ جلوی مهدی راه میرفتن

از مادر بزرگم و دایی ها و عمو هام هم که میومدند اونجا حیا نمیکردند

خیلی راحت واسه خودشون تو خونه میچرخیدند

من هنوز روم نمیشد جلوی مادر بزرگم با تاپ برم

وقتی به مهدی گفتم

 گفت اگه مادر بزرگت بخواد به غر زدناش ادامه بده مجبورمیشم ماشین و بفروشم و یه خونه رهن کنم

گفتم نه مهدی ناراحت نشو فقط به اینا بگو حداقل وقتی مهمونای مادر بزرگم میان میخوان برند بیرون یه چیزی بپوشند و برن بیرون

خیلی میخواستم با خواهرای مهدی صمیمی بشم

ولی هنوز حرف از دهنم بیرون نیومده اسکلم میکردند و با هم میخندیدند

بعد هم میگفتن سهیلا جون از ما ناراحت نشیا

ما خیلی ادمای شوخی هستیم

به مهدی میگفتم خواهرات از من خوششون نمیاد

گفت وای سهیلا چقدر غر میزنی

منم دیگه هیچی نمیگفتم

تا خواهرای مهدی اونجا بودند منو مهدی از هم جدا میخوابیدیم

یه اتاق بود و 4تا ادم بزرگ و هانی

یه شب که خوابیده بودیم نصفه های شب هانی صدام کرد اب میخواست

پاشدم بهش اب بدم که تو تاریکیه اتاق دیدم مهدی با خواهر کوچیکش نیست

یکم اینور اونور اتاق و نگاه کردم

دیدم نیست هانی و بغل کردم گفتم شاید تو حیاط دارن با هم حرف میزنند

هیچ جا نبودند اما ماشین بود

رفتم تو اون اتاق مادر بزرگم نبودند 

گفتم شاید روی پشت بوم باشند

از پله ها رفتم بالا

رو پشت بوم مادر بزرگم یه اتاق کوچیک بود که  توش خرت و پرتاشو میریخت

صدای مهدی از اونجا میومد

خوشحال شدم

نزدیک تر که شدم

دیدم صدای حرف نیست

وای وحشتناک بود

حتی جرات نگاه کردن و نداشتم

مهدی با خواهر کوچیکترش

وای

.

.

.

.

دوستای گلم که شاکی شدن چرا من روزی ۲تا پست نمیدم

قربونتون برم من واقعا نمیتونم دوتاپست بدم تو هر روز

چون کار دارم

اگه وب داشته باشین متوجه میشین خیلی سخته ادم بخواد هر روز پست بده

شاید نتونم بیام زیر کامنتای همه تشکر کنم

 ولی اگه سوالی چیزی بپرسین حتما جوابتون و میدم  

همینجا هم از همه ی کامنتاتون تشکر میکنم

با اینکه خیلی خاموش شدین و کمتر نظر میذارین

ولی بازم ممنونم ازتون

خیلی خیلی دوستتوت دارم

رها

راستی امروز یکم زودتر پست دادم چون شاید شب نمیتونم پست بدم

دارم میرم خرید عید

عین بچه کوچولو ها هنوزم واسه ی خرید عید ذوق و شوق دارم

+ تــاریـخ جمعه پنجم اسفند 1390 ساعـت 16:14 به قـلـم رها |
دلم شکست

تحمل این چیزا رو نداشتم

ولی باید تحمل میکردم

باید دخترمو اماده ش میکردم

بردش

بغض گلومو گرفت

وای خدایا

چه حال بدی دارم

نمیتونم نفس بکشم

نشستم پشت در خونه ی بابام و اروم اروم اشک ریختم

بابام اومد دید دارم گریه میکنم

بابا سهیلا چته؟
هانی و برد

خب ببره مگه بار اولته که ازش دوری

نه بابا فهمیدند شوهر کردم

اخرش که چی باید میفهمیدند

پاشو بابا چادرتو بر دار ببرمت خونه تون

چادرمو برداشتم ورفتم  خونه

مهدی نبود

خیلی منتظر شدم

نمیدونست بر میگردم خونه فکر کرده بود خونه ی مامانم میمونم

صبح با من از خونه زده بود بیرون

خیلی باهام سرد بود

حتی یک دهم متین هم به من ابراز علاقه نمیکرد

حتی دلش نمیخواست زیاد نزدیکم بشه

دوست داشتم بیادو بهم دلداری بده

بگه غصه نخور سهیلا

اما نیومد

نشسته بودم و تو خلوت خودم گریه میکردم که دیدم مادر بزرگم اومد دمه اتاق

سهیلا بیا کارت دارم

رفتم پیشش بله مامان بزرگ

چرا شوهرت هیچی نمیخره واسه خونه

میخره همه چی داریم

یخچالت و دیدم هیچی توش نیست

من که میبینم همش تخم مرغ میخورین

بگو زن خرح داره اگه نمیتونست تا مینت کنه گوه خورد زن گرفت

این حرفا چیه پول گذاشته من برم خرید اما خودم تنبلی کردم

وظیفه ی خودشه بخر بیاد خونه

من 4تا دختر شوهر دادم 3تا پسر زن دادم نه پسرام انقدر بی غیرتند نه دامادام

سهیلا اگه ننه ت عرضه نداره این پسره رو ادم کنه خودم پاکارش وا میستم

چه معنی داره مرد همش تو خونه خواب باشه وهر وقت میخواد بره و هر وقت میخواد بیاد

اصلا معلومه تا این موقع کجاست که زنشو تنها گذاشته

کار داره میاد الان

فقط شما باهاش حرف نزنین

خودم باهاش حرف میزنم

راستی من نمیخوام تو خونه م ادم بی نماز باشه

میفهمم شوهرت نماز نمیخونه بگو نمازشو بخونه

چشم میگم

خودم ناراحت بودم

غرغرای مادر بزرگم حالمو بد تر کرد

زدم زیر گریه

دلتنگی بدی داشتم

مهدی کجایی دیر وقت بود هنوز نیومده بود

بالش گذاشتم و خوابیدم

چشمامو باز کردم دیدم مهدی بالای سرمه

گفتم اومدی مهدی؟

گفت اره

کجا بودی خیلی نگرانت شدم

گفت پیش یکی از دوستام بودم تا اومدم بیام دیر شد

ساعت و نگاه کردم از 3 گذشته بود

نمیخواستم باهاش دعوا کنم

یعنی اصلا حال دعوا کردن نداشتم

از جام بلند شدم بغلش کردم

اونم بغلم کرد

گفتم دیگه انقدر دیر نیا خونه

مهدی خیلی دلم گرفته

گفت چته سهیلا

اشک امونم نداد

دوباره گریه

نمیدونم چه مرگم شده بود

دلم میخواست بغلم کنه

یه جایی بیرون از رختخواب

بار اول بود

بهش گفتم مهدی من به تو نیاز دارم

تو رو خدا تنهام نذار

سهیلا عزیزم من پیشتم مث یه کوه

تا با منی غصه ی هیچی و نخور

حرفاش گرمم کرد

یه حس ارامش تموم وجودمو گرفت

عین یه بچه که یه پناهگاه امن پیدا کرده

محکم و استوار بود

یه مرد سالم و بدون هیچ عیب و نقصی

حس کردم نمیترسم بهش تکیه کنم

مث متین نیست که اگه بهش تکیه بزنم هر دومون بخوریم زمین

تو بغلش بودم

موهامو نوازش میکرد و من تنش و بو میکشیدم

وقتی کنارش بودم تازه میفهمیدم چقدر دوستش دارم

مهدی ؟

جونم

میخوام مهریه مو از تو بانک در بیارم بهت بدم سرمایه ی کارت کنی

نمیخوام زندگی مون اینجوری باشه

میخوام خوشبخت ترین ادمای دنیا باشیم

وای سهیلا چقدر تو خوبی

چقدر اون شب برام حرف زد از رویاهاش

اینکه اگه پولامو بهش بدم زندگیمون و از این رو به اون رو میکنه و منو با یه دنیا رویای قشنگ به خواب رفتم

 

+ تــاریـخ جمعه پنجم اسفند 1390 ساعـت 0:38 به قـلـم رها |
 

هانی بهونه میگرفت

میخواست پیشه من بخوابه

مهدی علاقه ای نداشت هانی کنارمون بخوابه

واسه ی همین زود تر بچه رو میخوابوندم وقتی خوابش میبرد

 میبردمش تو اون اتاق پیش سمانه و خودم  میرفتم پیشه مهدی میخوابیدم

چند روز بعد مهدی گفت علاقه ایی ندارم خونه ی بابات بمونم و مث مفت خورا بابات خرجمونو بده

گفتم خب چیکار کنیم

گفت از این خونه بریم

یه کار و کاسبی راه بندازیم و واسه ی خودمون مستقل شیم

گفتم اونوقت تکلیف هانی چی میشه

گفت خب فعلا ببریمش پیش خودمون تا ببینیم بعد چی میشه

قبول کردم

چند جا سر زدیم اما کرایه ها خیلی گرون بود

که بابام گفت اگه میخواین اینجا نمونین برین پیش مادر بزرگ زندگی کنین

بابا بزرگم چند سال بود مرده بود و مادر بزرگم چون تنهایی میترسید تو خونه همیشه مستاجر میاورد با کرایه ی خیلی ناچیز

البته خونش بزرگ نبود

کلش 3تا اتاق بود که دوتا اتاقا دست خودش بود 1اتاقشو اجاره میداد با هال و اشپزحونه و حموم و دستشویی مشترک 

گفت باشه اینجوری بهتره

حداقل حس میکنم زندگیمون رسمی  شده

با اینکه مادر بزرگم زیاد دل خوشی از بابام اینا نداشت ولی قبول کرد بریم خونشون

اخه تا قبل اون روز اصلا نمیدونست من دوباره ازدواج کردم

هیشکدوم از افراد  فامیل نمیدونستند

چون مادرم اجازه ی دخالت به هیشکی نمیداد

خلاصه مادرم به تلافی جهیزیه ایی که برا متین بهم نداده بود  یه سری وسایل داد

و رفتیم سر خونه و زندگی مون

مهدی و دوست داشتم

البته این شوهر دوستی تو خونمون  بود

همه ی خواهرام که ازدواج کردند شوهراشون و دوست دارن

 با اینکه هیچکدوم از شوهرا شون ادمای به درد بخوری نیستن

البته اینا رو مادر بزرگم میگفت

میگفت اگه بابات 40تا دختر کور و کچلم داشت یه شبه شوهر میداد

همه شم زیر سر ننه ی ......ته

میگفت ننه ت فقط میخواد شما ها رو از سر خودش باز کنه و دور خودش و خلوت کنه

مثلا همین شوهر تو

تا حالا خانواده شو دیدی؟

میدونی کس و کارش چیه؟

اون پسر چلاقه

شوهر قبلیتو میگم

کی میاد دختر مث دسته گلشو بده به یه ادم افلیج ؟

یا شوهر مهری (خواهر اولم)که خواهرتو برداشته برده تو دهاتای همدان سیب زمینی بکارن

یا اون پسره ی لر که اومد 4تومن مهر خواهرت کرد و برده پیش ننه ش که کارای مادر معلولشو بکنه

راست میگفت مادر بزرگم

ولی دوست نداشتم پشت سر خانواده م فحش بده

ولی نمیخواستم یه چیزی بگم از دستم دلخور بشه

ازمون کرایه نمیگرفت فقط میگفت قبضا رو نصف نصف بدین

مهدی روزا میرفت دنبال کار و عصر خسته و کوفته میومد خونه و میگفت کار نیست

خسته شدم از بس سگ دو زدم

یکم پول از تو حسابم بر داشته بودم و خرج میکردم

میگفت اگه سرمایه داشتیم یه کار و کاسبی توپ راه مینداختم

نمیخواستم پول مهریه مو بهش بدم

ولی بعد از چند روز بهم گفت راستی سهیلا تو مهرتو نگرفتی وقتی از اون پسره جدا شدی؟

گفتم چرا گرفتم

گفت خب چیکار کردی

گفتم هیچی تو بانکه

گفت تا حالا نگفته بودی

گفتم خب بحثش پیش نیومده بود

اون روز دیگه بهم هیچی نگفت

دیگه صبحا نمیرفت سر کار

مادر بزرگم میومد دمه اتاق در میزد میگفت سهیلا شوهرتو بیدار کن بره سر کار

خوب نیست مرد تو خونه بخوابه

وقتی مهدی و صدا میکردم عصبانی میشد

 میگفت کار نیست

نمیشه اینجوری

دارم فکر میکنم یه سرمایه ردیف کنم و یه کار به درد بخور جور کنم

میدونستم منظورش پولای منه

نمیخواستم بهش بدم ولی میدونستم اگه ندم هم ریز ریز خرج میکنیم تا تموم شه

اخه متین هیچی پول نداشت مجبور میشدم از حسابم بردارم

5شنبه ها خودمو میذاشتم خونه ی مامانم

که وقتی مامان یا بابای متین میان دنبال هانی  نفهمن شوهر کردم

ولی نمیدونم از کجا فهمیدن

یه روز بابای متین اومد گفت بابا جان ثریا شوهر کردی؟

گفتم نه کی گفته؟

گفت شناسنامه تو میاری؟

گفتم نیست شناسنامه م  گمش کردم

گفت میدونم شوهر کردی

سرزنشت نمیکنم تو هم حق داری شوهر کنی ولی هانی ماله ماست

زدم زیر گریه

تو رو قران بچه مو ازم نگیرین

گریه نکن بابا جون

من خیلی دوستت دارم عین دخترمی

نمیخوام یهو هانی و ازت بگیرم که بچه اذیت شه

ولی کم کم عادتش بده که ازت دور بمونه

منم از حالا میبرمش سعی میکنم 2 روز نگهش دارم بعد کم کم زیادش میکنم تا عادت کنه

+ تــاریـخ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعـت 20:44 به قـلـم رها |
از مهدی خوشم میومد

ولی نمیخواستم به خودم امید واهی بدم

نمیخواستم الکی خودمو دلبسته ش کنم

تازه ترجیه میدادم ازدواج نکنم و از بچه م نگه داری کنم

رفت و امدهای مهدی به خونمون بیشتر شده بود

به هر بهانه ایی میومد خونمون

البته با شوهر خواهرم

یه بار شوهر خواهرم گفت مهدی ازت خوشش اومده

میخواد بیشتر رفت و امد کنه تا بیشتر بشناستت

گفتم خب من چیکار کنم

انقدر خودتو ازش مخفی نکن

هر وقت میاد نرو تو اتاق

یکم باهاش حرف بزن

گفتم سعی مو میکنم

مهدی حسای خودشو تو دل مادرم جا کرده بود

اگه مادرم هم از کسی خوشش میومد دیگه کار تموم بود

رضایت بابامم جلب میکرد

دیگه کم کم مهدی بدون شوهر خواهرم هم میومد خونمون و مادرم هم به بابام گفته بود هیچی نگه

میومد خونمون غذاشو میخورد اخر شب هم بابام میرسوندش خونه

پسره هیچی نداشت

جز لباسایی که تنش بود

یه اتاق اجاره کرده بود و توش زندگی میکرد

چند بار باباش ازش پرسید خانواده ت کجان گفت هیشکی و ندارم

چون دوست نداشت زیاد در این باره ازش بپرسیم کسی هم ازش سوال نمیکرد

کم کم باهاش صمیمی تر شدم

خجالتمو کنار گذاشتم و تونستم باهاش رابطه برقرار کنم

خیلی تنها بود

هیچ کاری هم نداشت

نمیدونستم چه جوری زندگی میکنه

میگفت خرج خرد و خوراکمم ندارم

گفتم پس شغلت چیه

میگفت هر چند وقت میرم در مکانیکی یا تعویض روغنیی جایی بعد که مزدمو گرفتم خرج میکنم تا شغل بعدی

گفت یه ساله دارم جدا زندگی میکنم

قرار داده اتاقی که گرفتم داره تموم میشه

گفت ازش خوشم میاد

اگه موافق باشی ازدواج کنیم که من دیگه اونجا رو تمدید نکنم

اخه اونجا به درد زندگی 2نفر نمیخوره

از پیشنهادش شوکه شدم

خیلی سریع بهم پیشنهاد داد

گفتم نمیدونم  اخه اینجوری که نمیشه

گفت چرا نشه

چرا باید انقدر گیر تشریفات باشیم

خیلی ساده با هم ازدواج میکنیم

گفتم باید فکر کنم

گفت زود فکراتو بکن من فرصت ندارم

وقتی به مامانم گفتم گفت بهتر از این نمیشه

گفت خودم به بابات میگم

بهش بله دادم

همه خوشحال بودند

من نه زیاد

نه اینکه از مهدی بدم بیاد

اما میدونستم دیر یا زود بابای متین میفهمه و میاد هانی و ازم جدا میکنه

مهدی هم نمیدونستم از درد بی کسی و بیچارگی منو میخواست یا واقعا ازم خوشش میومد

خلاصه رفتیم محضر

مامانم و بابامم اومدند

خطبه رو خوندند

محرم شدیم

اومدیم خونه

قرار شد تو خونه ی بابام زندگی کنیم

ماشین بابام و گرفت تا بریم اثاثش و از اتاق اجاره ای ش بیاریم

هیچی تو اتاقش نبود

جز یه تیکه موکت کهنه و یه پتو و بالش

یه گاز یه شعله ایی

با چند تا تیکه ظرف چند تا تیکه خرت و پرت دیگه

باهم وسایل و جمع کردیم گذاشتیم تو وانت و بردیم  خونه

وسایلشو اورد تو اتاق منو هانی

انگار هانی میدونست براش رقیب اومد ه

نق میزد

همش میخواست بغلم باشه

نمیخواست کسی بینمون فاصله بندازه

مهدی گفت میخوای بچه رو چیکار کنی؟

گفتم کاری قرار نیست بکنیم

فعلا که داریم خونه ی بابام زندگی میکنیم پس هیشکی نمیفهمه ما ازدواج کردیم

نمیتونند هانی و ازمون بگیرند

گفت تو که نمیخوای همیشه این بچه پیش خودت باشه

گفتم اگه میشد میذاشتم پیشم بمونه ولی اگه بفهمند من ازدواج کردم ازم میگیرنش

گفت پس بهتره زود بفهمند

چون من هیچ علاقه ایی ندارم بچه ی یه مرد دیگه رو بزرگ کنم

+ تــاریـخ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعـت 0:21 به قـلـم رها |
قرار شد هفته ایی یه بار بیان هانی و ببرن تا متین ببینه

ولی چون هانی بی قراری میکرد قرار شد فقط چند ساعت تو روز این کارو بکنند

فکر میکردم حالا که متین اومده یه شرایطی به وجود میاد که ببینمش

ولی انگار مادر متین عمدا کاری میکرد که با هم روبرو نشیم

نمیدونم شاید هم هنوز متین نمیخواست منو ببینه

دخترم دیگه کم کم میتونست باباشو بشناسه

دیگه بهش عادت کرده بود و تو نبود من کمتر غریبی میکرد

البته نمیدونم اونجا که میرفت بیشتر پیش کی بود

شاید به خانواده ی متین عادت کرده بود

چون متینی که من میشناختم خیلی زود از صدای بچه خسته میشد

 

یه مدت بود که رفت امد های شوهر خواهر دومم بخ خونمون زیاد شده بود

کلا شوهر خواهرم زیاد ادم خوبی نبود

خیلی خواهرمو اذیت میکرد

یه روز صدام کرد و گفت دو روز دیگه بچه تو میگیرن تنها میشی

باید شوهر کنی

گفتم نه من شوهر نمیخوام

گفت اینجوری بارت رو دوشه باباته

میدونست از چه راهی وارد بشه که من عذاب وجدان بگیرم

گفتم خب چیکار کنم بچه مو که گرفتن میرم سر کار

گفت فکر کردی بابات میاد از تو پول بگیره خرجت کنه

باید شوهر کنی

میخواستم بگم همون یه بار شوهر کردم واسه هفت پشتم کافیه

از روزی که طلاق گرفته بودم حتی یه خواستگار هم نداشتم

ولی اینا رو به  شوهر خواهرم نگفتم

گفت اینجوری قیافه ت خیلی نا جوره

به خواهرت گفتم بات حرف بزنه گفت خجالت میکشم

گفتم خودم بهت بگم

هیچ مردی دوست نداره سر و شکل زنش انقدر شلخته باشه

نمیدونستم چرا داشت این حرفا رو میزد

عملا داشت تحقیرم میکرد

سرمو انداخته بودم پایین و هیچی نمیگفتم

از حرفاش خجالت میکشیدم

دوست داشتم زودتر پاشه از اونجا بره

اخره حرفاش گفت یه خواستگار برات پیدا کردم

3سال ازت کوچیکتره

اما بچه ی خوبیه

دوست داره زنش با کلاس باشه

یکم سر و شکلت و درست کن تا بپسنده

ولی به روی خودت نیار که میدونی خواسنگاره

پسره هیشکیو نداره خودش تنهاست

اگه شوهرت بشه راحت میتونین بکشیش طرف خودت و رلمش کنی

انگار داشت در مورد یه حیوون حرف میزد

فقط گفتم باشه تا زودتر شرش کنده بشه

به هیچکدوم از حرفاش توجه نکردم

حتی نرفتم ابروهامو مرتب کنم

چند روز بعد شوهر خواهرم با دوستش اومد

به  بهانه ی اینکه برند باغ و ببینند

باورم نمیشد این خواستگاری بود که برام پیدا کرده

یه پسره خوشتیپ با کلاس و مرتب

سالمه سالم هم بود

از خجالت اصلا خودمو نشون ندادم

شوهر خواهرم اومد تو اتاق گفت به یه بهونه بیا بیرون

گفتم نه خجالت میکشم بذار یه دفعه دیگه که اومد

اونم وقتی دید هنوز همون شکلیم اصرار نکرد

میدونست پسره منو ببینه هنگ میکنه

با وجود اینکه خیلی خجالت میکشیدم ولی به مامانم گفتم میخوام برم ارایشگاه

گفت پس بالاخره تصمیمتو گرفتی؟

گفتم کاری به کسی ندارم از این سر و شکل خسته شدم

رفتم ارایشگاه

موهامو صاف کردم

قیافمو سر و سامون دادم

یاد اولین باری افتادم که با مادر متین رفته بودم ارایشگاه

نمیدونم ازش به عنوان خاطره ی خوب یاد کنم یا بد

هنوزم خانواده  ی متین و دوست داشتم

همیشه باهام مهربون بودند

درسته خیلی بهم دروغ گفته بودند ولی هیچ وقتم نمیتونستم از کسی کینه به دل بگیرم

چند روز بعد باز دامادمون دوستش و اورد

اسمش مهدی بود

خودم در و باز کردم

سعی میکردم به روی خودم نیارم ولی مطمئن بودم قیافه م  سرخ شده و تابلو شدم

یه سلام کردم و رفتم تو اتاق

مطمئن بودم منو نمیپسنده

اون کجا و من کجا

تازه تا حالا ازدواج هم نکرده بود

ولی من یه بچه داشتم

دامادمون اومد گفت پاشو یه میوه ایی چیزی بیار

کسی جز من و مامانم خونه نبود

که مامانم هم رفته بود نشسته بود تو اتاق پیش پسره و داشت مخ پسره رو میذاشت تو فرقون

میوه ها رو بردم خواستم از اتاق بیام بیرون مامانم گفت بشین مامان خسته نشدی انقدر گوشه ی اون اتاق نشستی

گفتم نه میترسم هانی بیدار شه

خب اگه بیدار شد که پا میشه میاد اینجا بچه شیر خوره که نیست

به اجبار نشستم

مادرم توقع داشت بشینم و شروع کنم حرف زدن و دل پسره رو به دست بیارم اما حتی یه کلمه هم نگفتم

ربع ساعت بعد هم دامادمون با مهدی پاشدند و رفتند

+ تــاریـخ دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعـت 19:55 به قـلـم رها |
چون وبم فیلتر شد تموم قسمتای سهیلا رو به صورت فشرده گذاشتم

اینم ادامه داستان سهیلا

.

خیلی دست و پا زدم

به بابام گفتم با بابای متین حرف بزنه

خودم باش حرف زدم ولی اونا هانی و میخواستن

البته میگفتن الن که نمیگیریم

ولی خب اخرش که چی میگرفتنش بالاخره

از متین جدا شدم

دوباره شدم سهیلا

فعلا بچه پیش خودم بود

مهریه مو هم گرفتم 14ملیون بود

گذاشتمش تو بانک

بازم خونه ی بابا

سمیه چشم دیدمو نداشت

میگفت با این کارت با عث شدی دیگه شهروز نیاد منو بگیره

بهش گفتم شهروز از اولم نمیومد بگیرتت

همش بازیت داده بود

با طلاق من رابطه ی سمیه و شهروز کاملا کات شد

نه اینکه سمیه بخواد همه چیو تموم کنه

شهروز دیگه جواب سمیه رو ندید

این همه مدت با هم دوست بودن و بعد هم مث اشغال انداختش دور

همون طور که منو از زندگیشون انداختند بیرون

همه تو خونه هانی و دوست داشتند

مامان و بابای متین هم کم و بیش میومدند و به هانی سر میزندند

هانی یه ساله شده بود

میدونستم تا مجرد باشم بهونه نمیاد دست خانواده ی متین که بچه مو ازم بگیرن

باز شدم مث قبل ازدواجم

تموم مدت خونه بود م و کارای خونه رو میکردم

دیگه حتی ابروهامم بر نمیداشتم

به خودت نمیرسیدم

به قول سمیه بازم شکل لو لو شده بودم

نمیخواستم کاری کنم که سر بار خانواده باشم

ازغذایی که تو خونه ی بابام میخوردم شرمنده بودم

چند بار به بابام گفتم بذار پولامو از تو حساب در بیارم بهت بدم که باش کار کنی میگفت نیاز ندارم

دلم میخواست یه جوری خرج خودمو بدم ولی نمیدونستم چه جوری

کاری بلد نبودم

اگر هم بلد بودم نمیتونستم انجام بدم چون مسئولیت نگهداری از بچه م میفتاد رو دوش خانواده م

منم نمیخواستم از نظر عاطفی چیزی واسه ی دخترم کم بذارم

چند وقت بعد از اینکه من طلاق گرفتم و سمیه دیگه از شهروز نا امید شد

 با یه پسره دوست شد و نامزد کردند و بعد هم عروسی کردن

با رفتن سمیه جو خونه واسه ی من بهتر شد

چون زبون سمیه همیشه نیش داد

نمیدونم من زیاد حساس بودم یا واقعا حرفاش غیر قابل تحمل بود

دخترم جلوی چشمام راه میرفت و من میترسیدم

از روزی که ازم بگیرنش و دیگه نتونم کنارم داشته باشمش

پدر و مادر متین مرتب براش لباسای قشنگ میخریدند و میاوردند

حدود 1سال از طلاقمون گذشته بود

که یه روز مادر متین زنگ زد

گفت متین و اوردیم خونه

حالش خوبه دوست داره هانی و ببینه

اماده ش کن یکم لباس هم براش بذار تو ساکش تا بیام دنبالش

کاش بهم فرصت داده بودند

متین خوب شده

اگه الان با متین بودم بچه م اینجوری اواره نمیشد

 

حمومش کردم

ساکشو اماده کردم

بغلش کردم و گفتم قراره بری پیش بابا

نمیدونم معنی حرفامو میفهمید یا نه

بچه م نمیدونست بابا چیه

بابا ندیده بود

فقط دنبالم تکرار کرد بابا

اومدند دمه خونه هانی و ازم گرفتند و بردند

تحمل دوریشو نداشتم

میترسیدم از اینکه بخوان هانی و  دیگه بهم ندند

چند بار زنگ زدم و حالشو پرسیدم

2بار باهاش حرف زدم

بچه م بی قراری میکرد

صداشو میشنیدم غر میزد

بهونه ی منو میگرفت

میخواست بیاد پیشم

ولی گفتن بذار امشب اینجا بمونه

نمیدونستن اگه هانی کنارم نباشه خوابم نمیبره

کنار رختخواب خالیش نشسته بودمو بغض کرده بودم

حدودا ساعت 3نصفه شب بود دیدم تلفن زنگ میزنه

دویدم گوشی و جواب دادم

مامان متین بود

گفت خیلی شرمنده م ثریا جون ببخش بیدارت کردم

گفتم نه خواب نبودم

گفت  این بچه اروم نمیشه

چند ساعته داره گریه میکنه

صدای گریه هاش از پشت تلفن میومد

اگه میشه بیاریمش

گفتم اره حتما بیارینش

منتظرم

بچه مو اوردند

اونم مث من بی تاب بود

وقتی منو دید اروم شد و به 5دقیقه نکشید که خوابش برد

بی تابی هانی

وابستگی شدید من بهش

وای میترسیدم

از روزایی که قراره از همدیگه جدا زندگی کنیم

+ تــاریـخ دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعـت 1:52 به قـلـم رها |
فکراشو کرده بود که اومده بود دنبالم

مادر شوهرم همه ی کاراش برنامه داشته

حرفش حرف بود و کسی نمیتونست رو حرفش نه بیاره

وقتی خواستم از ماشین پیاده شم گفت برو بچه رو بده مامانت و بیا کارت دارم

هانی و دادم دست مامانم و اومدم پیشش

گفت ثریا جون نمیدونم اسم ازدواجتو چی بذارم

اون روزی که اومدیم خواستگاری هیچ وقت دلم نمیخواست اینجوری بشه

فکر میکردم متین خوب شده باشه

فکر نمیکردم بازم اینجوری بشه

از دکترشم پرسیده بودم

گفته بود احتمال زیاد به وضعیت قبلش برنگرده

نمیخوام فکر کنی ما نامردیم و از سادگیت سوء استفاده کردیم

تو خیلی دختر خوبی بودی

همه ی تلاشتم واسه ی متین کردی

اما دیگه این زندگی به درد نمیخوره

اصلا معلوم نیست متین مث قبل بشه یا نه

اینجوری نمیشه ادامه بدین

نمیخوام جوونیت به پای متین هدر بره

میخوام از همدیگه جدا بشین

مهریه تو بهت میدیم

ما هانی و خیلی دوست داریم ولی الان کوچیکه بذار یکم پیشت باشه خرجش و ماهانه بهت میدیم

یکم که بزرگتر شد بهمون پسش بده ولی هر وقت خوایتی بیا ببینش

مات مونده بودم و فقط نگاش میکردم

واسه همه چیز زندگیم تصمیم گرفته بود

طلاقم بچه م

هیچی نتونستم بگم

میدونستم حرف بزنم اشکم میریزه

لبامو گاز میگرفتمو نگاش میکردم

خب برو دیگه عزیزم

بعدا خبرت میدم که باید چیکار کنی

پیاده شدم و از راه دویدم تو اتاق

نمیخواستم هیچ کسی و ببینم

خیلی حس بدی بود

این که حتی نمیتونی واسه ی خودت تصمیم بگیری

من و متین بازیچه ی دستشون بودیم

دیگه راحت میتونستم خودمو رها کنم

هر چند گریه کردن دردی ازم دوا نمیکرد ولی یه دل سیر اشک ریختم

وقتی سبک تر شدم تازه تونستم فکر کنم

من پول نمیخواستم

بچه مو میخواستم

شاید تنها چیز با ارزشی که از زندگی با متین نصیبم شده بود

زنگ زدم به مادر متین

خوبین خانوم جان

ممنون عزیزم

من فکرامو کردم

باسه اگه میگین از متین جدا شو جدا میشم

مهریه مم نمیخوام فقط هانی و بهم بدین

نه ثریا جون

من و بابای متین خیلی هانی و دوست داریم میخوایم مثل بچه ی خودمون بزرگش کنیم

به نفع شمام نیست بچه پیشتون باشه

چند وقت دیگه که خواستی با یه نفر دیگه ازدواج کنی همین هانی مانع بزرگت میشه

با خودم گفتم اون روز که دختر بودم کی اومد منو گرفت که تازه وقتی مطلقه شدم بیان بگیرنم

گفتم من دیگه ازدواج نمیکنم میخوام بچه مو بزرگ کنم

ثریا جون من خیلی دوستت دارم نمیخوام دلتو بشکنم اما حرف زدن در این مورد بی فایده ست چون نظر ما عوض نمیشه

بابای قیم قانونی متین میشه و قانون هم حق و به ما میده

التماس کردم

اما فایده نداشت

مادرم حرفامو شنید

چی شده ثریا

زدم زیر گریه و گفتم میخوان طلاقم بدن

گفت خب بهتر راحت میشی مادر دیگه مجبور نیستی دیوونه بازیای متین و تحمل کنی

خسته نشدی خودت؟چند بار میخواستم بهت بگم جدا شو اما  گفتم چیزی نگم تا خودت متوجه شی

میخوان بچه مو ازم بگیرن

خب بگیرن تو که نمیخوای بچه رو نگه داری که یه سد بشه واسه ی خوشبخت شدنت

حرفامو نمیفهمیدند

نه مادرم نه مادر متین

یه جور حرف میزدند انگار نمیدونستند مادر شدن چیه

نمیدونم خودشون طاقت دور شدن از بچه شونو داشتن؟

هانی و نگاه کردم که گوشه ی اتاق خوابه

بالای سرش نشستم و موهای نرم و خرمایی شو نوازش کردم .

+ تــاریـخ دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعـت 1:52 به قـلـم رها |