خواننده های خاموش و دوست ندارم

دیوونش بودم

دیوونه ی رفتاراش

بر عکس شوهرم بود

منی که همیشه باید ناز شوهرم و میکشیدم و بی تفاوتی هاشو تحمل میکردم

حالا یه ناز کش پیدا کرده بودم که تا اخم میکردم هر کاری میکرد که ناراحتیمو از بین ببره

از زندگیم براش گفتم

از اینکه چقدر تو زندگیم تنهام

اون از من تنها تر بود

5سالگی باباشو از دست داده بود

با مامانش زندگی میکرد

یه مادر پیر که اصلا حرفای پسر جوونشو نمیفهمید

میگفت مامانمو دوس دارم اما اون دوستم نداره

میگفت فکر میکردم اگه ترک کنم رفتارش باهام عوض میشه ولی هنوز همون جوریه

میگفت هیچ وقت برام غذا درست نمیکنه همیشه وقتی میرم خونه غذاشو خورده

و چیزی واسه من نذاشته که بخورم

4 تا خواهر و یه داشت که همه ازدواج کرده بودن

خانواده ش خیلی مذهبی بودن

میگفت سر هر چیزی باهام بحث میکنن حتی سر نماز خوندن هم باهام دعوا میکنن

دلم خیلی براش میسوخت

نمیخواستم هیچوقت تنهاش بذارم

ولی میدونستم با شرایطی که من دارم نمیتونم زمان زیادی باهاش بمونم

تو هر فرصتی سعی میکردم یه چیزی براش بگیرم که بخوره

رفت و امدهامون تو پاساژ با هم زیاد شده بود

کم کم وقتی از تو راهرو میگذشتم متوجه نگاههای خیره و پچ پچ مغازه دارا میشدم

اما سعی میکردم توجه نکنم

به امین که میگفتم میگفت توجه نکن اینا یه سری ادم علافن که سرگرمیشون غیبت کردن پشت این و اونه

بهش میگفتم امین نمیشه بی توجه باشم اگه کسی چیزی از رابطه مون بدونه چی؟

اگه برن به شوهرم بگن بد بخت میشم شوهرم منو میکشه

شوهرم مرد بدی نبود

یکم بیش از حد بدبین و شکاک بود و قبلا هم چند بار بهم خیانت کرده بود

اما حس میکردم تو این یکی دوسال اخیر دیگه مرد زندگی شده

نمیخواستم خودمو تبرئه کنم و بگم چون اون قبلا خیانت کرده منم الان میخوام بکنم

من اگه با امین بودم نه با نقشه ی قبلی بود و نه از سر تلافی

حتی خودمم نمیدونستم چی شد که الان باهاش بودم

تصمیم گرفتیم رفت و امد و کم کنیم و بیشتر تلفنی صحبت کنیم

اما نشد

کم طاقت بود

زود زود دلش تنگ میشد

قسمم میداد که برم یه لحظه ببینمش

اگه نمیرفتم خودش یه بهانه پیدا میکرد و میومد

دلم ضعف میرفت براش

واسه اون همه هیجانی که برام داشت

خیلی دقیق بود اگه ابروهامو اصلاح میکردم میفهمید

راجع به همه چیزم نظر میداد بر عکس شوهرم که هیچوقت تو این مسائل دقیق نبود

میدونستم دیگه معتاد نیست اما هنوز رنگ پریده بود

هنوز هم خیلی لاغر بود

چند بار دیده بود که خون دماغ میشه

بهش گفتم برو دکتر

میگقت رفتم دکتر گفته باید بیای رگ بینیتو بسوزونی

کم خونی شدید داشت

میدونستم اصلا وضعیت تغذیه ش مناسب نیست 

رابطه مون با هم خوب بود تا یه روز که قرار شد با هم بریم بیرون

کلی بهانه و دروغ سر هم کردم تا تونستم شوهرم و قانع کنم که ظهررو خونه نرم

واسه اینکه خیال شوهرم راحت باشه خواهرمم بردیم اونم به دوست پسرش گفت که بیاد

روز خوبی بود کلی گفتیم و خندیدم و تو خیابونا چرخیدیم

امین هم با دوست پسر خواهرم جور شده بود

البته امین هم زیاد از شلوغی خوشش نمیومد

حس میکردم معذبه ولی واسه اینکه منو ناراحت نکنه خودشو شاد نشون میداد

حوالی عصر بود که بهم گفت حالم خوب نیست

گفت شاید از زیاد سیگار کشیدن باشه

سرشو گذاشت رو پام و خوابید

موهاشو ناز کردم تا خوابش برد

عین یه بچه ی کوچولو

خواهرم و دوستش کلی بهم تیکه انداختن

و خندیدن اما من توجهی نکردم

چیزایی که به نظر اونا خنده دار بود واسه ی من دوست داشتنی و جذاب بود

 

 

 

+ تــاریـخ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ساعـت 23:44 به قـلـم رها |
نمیدونم چی شد رابطه مون بالا گرفت

من با یه بچه

اصلا نمیخواستم اونجوری بشه

تا به خودم اومدم دیدم یه شب سرد زمستونی وسط یه کوچه ی تاریک ایستادم و دارم میبوسمش

یه جوری بغلم گرفته بود که انگار جز من و اون هیچکس دیگه ایی تو دنیا نبود

خودمو جمع و جور کردم

گفتم بسه امین میترسم کسی برسه

گفت نه خواهش میکنم یکم دیگه بمون

هیچکس نمیاد

سرم داغ بود

یه ساعت قبلش برام مشروب اورده بود و با خواهرم خورده بودیم

میدونستم سر خودشم داغه

با اینکه خیلی بوی سیگار میداد نمیخواستم ازش فاصله بگیرم

خلاصه بعد از چند دقیقه رهام کرد

با اون چشمای براقش زل زد تو چشمام

وای مریم باورم نمیشه بوسیدمت

لبخند زدم خودمم باورم نمیشد

یه حس خاصی داشتم

با اینکه اون بوسه همه ی وجودمو برده بود ولی همون لحظه عذاب وجدان داشت خفم میکرد

گفتم بریم امین دیره منم کم کم باید برم خونه

دستمو تو دستش فشار داد

گفت واقعا دوستت دارم مریم بعد دستمو بوسید و رفت

از کاری که کرده بودم عین سگ پشیمون بودم

رفتم تو مغازه نشستم

ارایشم کاملا به هم ریخته بود

شب وقتی کنار شوهرم دراز کشیده بودم از خودم خجالت میکشیدم

حتی نمیتونستم شوهرمو ببوسم

به خودم گفتم دیگه تموم شد

دیگه این کار رو تکرار نمیکنم

بهش گفتم که نمیخوام این مساله تکرار شه

گفتم اگه بخوای دیگه این کار رو بکنی بات صحبت نمیکنم

اونم قبول کرد

ولی گفت اگه تو خواستی من نه نمیگم

انگار میدونست که منو دیوونه ی خودش کرده

منی که همیشه سرد بودم با وجود امین یه جوری گرم شده بودم که خودمم باور نمیکردم

امین انقدر خوب باهام رفتار میکرد که ارزوم بود همیشه کنارش باشم

وقتی کنارش بودم نه قد کوتاهش و میدیدم نه قیافه ی رنگ پریده شو میدیدم

تنها چیزی که میدیدم عشق بود

عشق

+ تــاریـخ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ساعـت 1:7 به قـلـم رها |
رفتارش حرکاتش

فکر میکردم نسل ادمای اینجوری منقرض شده

یه جوری بهم لبخند میزد که ته دلم خالی میشد

هرچقدر سعی میکردم ازش فاصله بگیرم فایده نداشت

به بهانه های مختلف سر صحبت و باهام باز میکرد

یه روز که تازه رسیده بودم مغازه دیدم دم در وایساده

سلام کرد و گفت مریم خانوم براتون گل زعفرون اوردم

گرفتم گفتم چیکارش کنم به چه دردی میخوره؟

خندید و گفت به هیچ دردی یه ساعت دیگه پژمرده میشه باید بندازیش سطل اشغال

منم خندیدم

رفت

هر روز به یه بهانه میومد

شیرینی میاورد برام شکلات میاورد از کافی شاپ برام نسکافه میخرید

هر وقت مناسبت این کاراشو میپرسیدم میگفت واسه همه ی بچه ها بردم الانم واسه شما اوردم

نمیخواستم دلش بشکنه چیزایی که میاورد رو ازش میگرفتم

یه روز که داشتم میرفتم خونه صدام کرد

برگشتم گفتم چیه؟

گفت ببخشیدا من میدونم شما خیلی خوبین اما اینجا همه مث شما نیستن

اگه میشه دیگه این مانتو رو نپوشین وقتی پسرای پاساژ نگاتون میکنن مغزم قاطی میکنه

یکم بهم برخورد اما سعی کردم به روی خودم نیارم

گفتم من صبح که از خونه میام بیرون شوهرم هم لباسمو میبینه هم سر و شکلمو

اگه ایرادی داشته باشه خودش بهم میگه شما نمیخواد کاسه ی داغتر  از اش بشین

حس کردم همون لحظه عین یخ وا رفت

گفت ببخشید که فضولی کردم و راهشو کج کرد ورفت

اهمیتی نداشت برام

خوشم نمیومد یه جوجه خروس بخواد برام تعیین تکلیف کنه

حداقل 10سال ازم کوچیکتر بود

میدونستم داره بهم علاقه مند میشه

باید هر جور شده بود این دوستی همونجا کات میشد

از فردای اون روز وقتی منو میدید یه سلام میکرد و میرفت

گاهی دلم میخواست بمونه و یکم باهام حرف بزنه اما با خودم میگفتم اینجوری بهتره

نمیخواستم بهم وابستگی پیدا کنه

یه روز که تنها بودم تو مغازه یهویی اومد تو مغازه

بدون سلام و هیچ حرفی زد زیر گریه

گفتم چته امین؟

داری گریه میکنی؟

اتفاق بدی افتاده؟

گفت دلم دارم میترکه

گفتم این حرفا چیه پسر به این بزرگی که گریه نمیکنه

گفت سخته به خدا

چند روزه دارم پاره میشم از غصه از اون روزیکه گفتی شوهر دارم انگار اسمون رو سرم خراب شده

مریم خانوم من از روزی که شما رو دیدم واقعا دوستتون داشتم

چه رویاهایی واسه هر دوتامون بافته بودم

اما همش خراب شده بود

عین بارون اشک میریخت

خشکم زده بود

باورم نمیشد همه ی اون محبتها همه ی اون رفت و امداش از سر علاقه بوده

دلم میخواست بهش بگم تو گوه خوردی که عاشق یه زن شوهر دار شدی

اما دلم نیومد

گفتم پسر لوس خجالت بکش این رفتارا چیه از خودت نشون میدی

اتفاقی که نیفتاده

یه سو تفاهم ساده بوده واسه هرکسی ممکنه اتفاق بیفته چندروز دیگه یادت میره

و وقتی یاده الان میفتی خنده ت میگیره

نه مریم خانوم من خیلی احساسی ام

خودم و میشناسم میدونم که نمیتونم فراموش کنم

2 سال پیش عاشق یه دختر شدم

اسمش ویدا بود

خانواده ی من اجازه نمیداد ازدواج کنیم

منم ویدا رو برداشتم و فرار کردم

یه خونه گرفتیم و قاچاقی ازدواج کردیم

بعد از 6ماه خانواده م پیدام کردن واسم پاپوش درست کردن و افتادم زندان

وقتی از زندان برگشتم ویدا دیگه منو نمیخواست

ازم جدا شد و رفت زن دوستم شد

منم بعد از اون ماجرا به خاطر شکستی که خوردم معتاد شدم

تازه ترک کردم و این ضربه ی روحی میتونه بازم همه چیز رو خراب کنه

فکر نکنی من ادم عوضی و پستی هستم

حتی فکر اینکه یه زن شوهر دار رو دوست دارم داره دیوونم میکنه اما نمیدونم چیکار کنم

 

 

 

 

 

+ تــاریـخ جمعه سیزدهم تیر 1393 ساعـت 1:49 به قـلـم رها |
 

یه لبخند ملیح .سلام صبح بخیر

از زیر چشم نگاش کردم خیلی سرد جوابشو دادم و رفتم تو مغازه

 خوشم نمیومد با کسی گرم بگیرم

خواهرم میگفت بچه ی خوبیه

به نظر منم ادم بدی نبود ولی نمیخواستم به کسی رو بدم

چند بار دیده بودم که کمک بعضی از بچه ها شیشه ی مغازه شونو پاک میکنه

به نظرم خیلی خنگ بود که اصلا بهش بر نمیخورد اینجوری حمالی کنه

تازه مغازه مون رو برده بودیم اون پاساژ

باخواهرم قرار گذاشته بودیم با هیچکس گرم نگیریم اما خواهرم طبق معمول قولشو زیر پاش گذاشته بود

با کلی از بچه ها گرم گرفته بود و با این کارش باعث شده بود که همه فکر کنن من خیلی ادم گنده دماغ و بد اخلاقی هستم

هر وقت که پسرا منو میدیدن بهم میگفتن علیک سلام و میزد زیر خنده

منم محلشون نمیذاشتم یه بار که خیلی عصبانی بودم به یکیشون گفتم من به کسی تعهدی ندادم که به شما سلام کنم

از اون روز هم دیگه کسی جرات نکرد سر به سرم بذاره

ولی اون هر روز بهم سلام میکرد

اسمش امین بود

یه پسر لاغر قدکوتاه با موهای خرمایی

خیلی کوچیکتر از سنش نشون میداد

مث بچه ها لباس میپوشید

تیشرت های عکس دار با شلوار جین های خیلی تنگ

یه معصومیت خاصی تو چهره ی رنگ پریدش بود که دلم نمیومد ضایعش کنم

یه روز خواهرم بهم گفت من یه کشف جدید کردم

گفتم چی؟

گفت فکر میکنم امین معتاد باشه

گفتم از کجا میگی؟

گفت دو سه روز نیستش و خواهرش به جاش میاد مغازه

گقتم خب چون نیستش یعنی معتاده؟

گفت نه چقدر تو خنگی از قیافش که معلوم بود معتاده منم رفتم به خواهرش گفتم امین کی بر میگرده؟

که بهم گفت رفته تهران یه ماه دیگه میاد

بعد رفتم به دوستش یه دستی زدم که لو داد رفته ترک کنه

گفتم خب ولش کن اصن به ما چه که چه غلطی میکنه

ولی ته دلم براش سوخت چرا باید یه پسر به این جوونی معتاد باشه

بلاخره بعد یه مدت برگشت

دیدم مث همیشه تکیه داده به دیوار وقتی منو دید سلام کرد

واسش لبخند زدم  جواب سلامشو دادم و گفتم رسیدن به خیر

گفت مرسی خونه ی خواهرم بودم

گفتم خوش گذشت؟

خندید و چیزی نگفت

رنگ و روش تغییری نکرده بود

ولی چشماش مث همیشه برق میزد

+ تــاریـخ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعـت 23:54 به قـلـم رها |

از امشب میخوام داستان جدیدمو شروع کنم

امیدوارم که تنهام نذارین و بازم خواننده م باشین

این ادرسه وبیه که توش مینویسم

ممنون میشم بیاین و بخونین

دوستتوت دارم رها

rahaesf6.blogfa.com

+ تــاریـخ شنبه بیستم اسفند 1390 ساعـت 19:9 به قـلـم رها |
داستان یکی از خواننده هامو میذارم تو اون وب مشترکمون با ارام

فعلا اونو بخونین تا چند روز دیگه یه داستان جدید و شروع میکنم

دوستتون دارم رها

لینک اون وب هم اینه



Onlyme7.blogfa.com

+ تــاریـخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعـت 23:46 به قـلـم رها |

طعم گس بی طعمی

با یه عالمه خاطره های چندش اور

که دلت میخواد دست بزنی تو حلقت و همشو بالا بیاری

گیجه گیجی

روزات داره از پی هم میگذره رها

اگه میخوای بدو دنبال دنیا و التماسش کن که وایسه

وایسه و جوونی تو با خودش نبره

اما انگار محکم گوشاشو گرفته که هیچی نشنوه

داره به تاراج میبره

جوونی تو زیباییتو همه ی اون چیزایی رو که دوست داری و

یه روز دیگه م گذشت رها

نگاه کن !!!!!!

افتاب امروزتم غروب کرد

هیچ کاری نمیتونی بکنی جز اینکه از پشت شیشه ی خاک گرفته ی اتاقت غروب افتاب و

عبور ادمهای گیج و منگ وببینی

من رهام

نمیخوام در بند باشم

نمیخوام مث هیچ کس زندگی کنم

نمیخوام مث همه ی ادم های کوکی باشم

نمیخوام مث مادرم باشم

نمیخوام یه زن باشم با مسئولیت های یه زن

میخوام دنیا رو تکون بدم

میخوام به همه ی ادمای دنیا نشون بدم که زندگی کردن یعنی چی

چه طوریشو هنوز نمیدونم

ولی میدونم که میتونم

 

 

 میشنوی؟

میخوام طغیان کنم

+ تــاریـخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعـت 18:17 به قـلـم رها |
واقعا منو با این همه عشق و محبت شرمنده کردین

ادم وقتی این همه کامنت و میبینه هیجان زده میشه

شما خیلی خوب و مهربونین

 تصمیم گرفتم پستامو پاک نکنم

فقط دیگه ادامه نمیدم

دوستتون دارم رها

+ تــاریـخ سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعـت 10:59 به قـلـم رها |

بگو رهایم کنند

من زنم

یک زن از سرزمین پارسی

تنها بایک  نگاه غریب

نمیدانم میتوانی حس کنی غربت نگاهم را

یا عمق فاجعه ی تنهاییم را

با تو ام

تو که بی تفاوت از من میگذری

گاه مرا به شکل اسباب بازیت مینگری

احساساتم را میبینی ولی  باور نمیکنی

خیسی اشکهایم را لمس میکنی و زیر لب میگویی اشک تمساح است

من زنم

زنی که تمام وجودش را وقف خانواده اش کرده

زنی که سالهای جوانی و بهترین سالهای عمرش را به بطالت گذرانده

و در اخر اسم زن خانه دار را برای خودش بر گزیده

من رها م

ولی نه زیاد

کاش میتوانستم از همه چیز رها باشم

از این بندها

از این باید و نباید هایی که جامعه به جرم زن بودن برایم وضع کرده

خیلی دلم گرفته

خیلی

دوست دارم اگه نظری هم ندارین که برام بنویسین حداقل یه سلام بکنین و برین

که من بدونم هستین

که بفهمم تنها نیستم

ایمیل ادرس یا ادرس وبلاگاتونم برام بذارین که اگه یه روزی بازم خواستم بنویسم خبرتون کنم

همه ی پستام و تا دو روز دیگه پاک میکنم جز این پست

پس هرچی خواستین برام بنویسین همین جا بنویسین

دوستون دارم رها

 

 

این که میپرسین اخه شمارتو از کجا اوردن

فکر کنم از روی فیس بوکم برداشتن

 

+ تــاریـخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعـت 11:35 به قـلـم رها |

مهدی و بخشیدم

نمیدونم چرا

شاید از ترس تنهایی

از بی کسی

هانی و ازم گرفتند ماهی یکی دو روز میتونم ببینمش خبلی دلتنگش میشم

مهدی هیچ سر رشته ایی تو کار برقی نداشت

کلی ابزار و وسیله گرفت ولی چون نتونست باش کار کنه همه ش رو دستش موند و کسی ازش نخرید

همه ی سرمایه ی زندگیمو به فنا داد با ماشین تصادف کرد و  ماشین و فرو ختیم یک ملیون

تموم وعده هایی که بهم داده بود به باد فنا رفت

وقتی دید اینجوریه مخ بابامو زد که رو حساب خودش براش یه وام 10ملیونی بگیره

بابام هم قبول کرد

شاید نمیخواست زندگی دخترش بپاشه

شایدم طبق معمول به دستور مادرم بود

همین که وام و گرفت تو یه شهرای اطراف اصفهان خونه اجاره کرد و بردم اونجا

میگفت هیچ کس نباید بدونه ما اینجاییم

گفت نباد با خانواده ت ارتباط بر قرار کنی

گفت اگه بفهمن مجبور میشیم از همدیگه جدا بشیم

هرچی بهش گفتم اخه مهدی نمیشه

بابام گناه داره

اون خیلی از ما بد بخت تره صبح تا شب سر زمینهای مردم عرق میریزه

میگفت یا منو انتخاب کن یا خانواده مو

از خودم  بدم میومد

از فکر اینکه نکنه بابام فکر کنه منم با مهدی همدست بودم

تو تنهایی شهر غریب باز هم فهمیدم حامله م

مهدی هنوز ادم نشده بود

میفهمیدم خانوم بازی میکنه

از رفتاراش کاملا مشخص بود

زیاد به من توجه نمیکرد

بچه مو به دنیا اوردم

نمیتونم بگم این جای هانی و برام پر کرد

اینم دختر بود اما هر بچه ایی جای خودش و داره

خیلی وقت بود نتونسته بودم هانی و ببینم

بخاطر مهدی

چون فراری بودیم

اسمشو گذاشتیم ستاره

حالا باز یه بچه داشتم که بهش عشق بورزم

3سال از زمانی که رفتیم تو اون شهر غریب میگذشت

مهدی اجازه داد گاهی به مادرم زنگ بزنم

مادرم اینا دیگه قسط وام و فراموش کرده بودند

مادرم میگفت سخت یا اسون وام و تسویه کردیم رفت

میگفت فقط بر گرد

ولی هیچ وقت فکر نمیکیردم قراره اونجوری بر گردم

همیشه احساس سوزش و خوارش و عفونت داشتم نزدیکیای دردناک

ولی باور نمیکردم قضیه انقدر مهم باشه

از یه جوش کوچیک بغل پام شروع شد

کم کم جوشه بزرگ و بزرگتر شد

خیلی نگران بودم

دیگه نمیشد اسمشو بذاریم جوش

شبیه یه غده بود

مهدی چندشش میشد نگاه کنه

گفت  مریضی میبرمت خونه ی مامانت دوا درمون که شدی میام دنبالت

حتی نخواست بمونم تا خودش معالجه م کنه

با شرمندگی و خجالت منو برد پیش خانواده م

ولی خودش برگشت خونه

چند جا رفتم دکتر

همه گفتند به خاطر عفونت های مقاربتیه

لکثافت کاریای مهدی گریبان گیر من شده بود

عفونت ها و کثافتهای زنای هر جایی رو به من منتقل کرد

چند وقت خونه ی مادرم بودم

تو این مدت تلفنی با هم حرف میزدیم

اما نمیخواست بیاد ببرتم

میگفت یه چند وقت بمون خونه ی مادرت خستگیتو در کن

حتی دلش واسه ی  بچه ش هم تنگ نمیشد

وقتی خوب شدم و برگشتم پیشش باز با خانواده م قطع ارتباط کرد

گفتم مهدی یعنی خانواده م فقط به درد حمالی میخورن؟

گفت ازشون خوشم نمیاد نمیخوام باهاشون رفت و امد کنم

خلاصه ی زندگی سگی ادامه داشت تا چند وقت پیش که مادر بزرگم اموالشو قبل از اینکه بمیره تقسیم کرد

مهدی وقتی شنید بازرفت و امد و با خانواده م شروع کرد

حسابی خودش و تو دل بابام جا کرد

بابام هم طبق معمول خر شد و قرار شد زمین و بین من و سمیه تقسیم کنه

چون بقیه ی دخترا خونه داشتند و ما نداشتیم

البته بقیه ی دامادها شاکی شدند ولی بابام هر کاری که دلش میخواد بکنه

مهدی ادم نیست خودم میدونم ولی باید باهاش زندگی کنم

مامانم میگه بالاخره یه روزی خوب میشه

میگه فعلا کله ش باد داره یکم جوونی میکنه بعد ادم میشه

نمیدونم من امیدوارم

این زندگی سهیلا بود متولد سال 60

 

 

 

نمیدونم چی بگم واقعا

قرار بود اینایی که تو این قسمت نوشتم و با ذکر جزییات تو 10 قسمت بنویسم

اما میدونم دیگه فرصتی ندارم

نمیدونم چیزی و فراموش کردم یا نه

باید ببخشین

هیچ وقت باورم نمیشدو دلم نمیخواست اینجوری با وبلاگم خدا حافظی کنم اما انگار مجبورم

یه پست دیگه میذارم بالای این پست دوست دارم همه ی خواننده هام 

فرق نمیکنه روشن یا خاموش برام توش یه یادگاری بنویسن از بهترین وبلاگی که تا حالا داشتم

 و روزی یه عالمه بازدید کننده داشت

قسمت اخر سهیلا رو زود بخونین چون باید پستامو حذف کنم

نمیخوام به مشکل بر بخورم

هیچ وقت فکر نمیکردم شاید داستانام ضد اخلاقی یا بر خلاف قوانین کشور باشه

خیلی ناراحتم

اگه کسی از داستانام صدمه دیده

اگه الگوی بد گرفته میخوام حلالم کنه

منو ببخشه

خیلی خیلی دوستون دارم

دیگه با اون ای دی که بعضی از دوستان دارند آن نمیشم

پس منتظرم نمونین

رها

اسفند 1390

 

 

 

 

+ تــاریـخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعـت 11:22 به قـلـم رها |
.نمیتونستم بخوابم

حالم خیلی بد شده بود

انگار گوشه ی اتاق خشک شده بودم حتی نمیتونستم بدنم و تکون بدم و از جام پاشم

از یاد اوریه اتفاقایی که افتاده بود اشکم راه میفتاد

هیچ وقت حس به این بدی و نداشتم

حتی اون چند باری که متین کتکم زد

از همه چی نا مطمئن بودم

کاش به جایی اینکه زن مهدی شم به پای خانواده ی متین میفتادم که بهم اجازه بدن برگردم خونشون و از متین و هانی نگهداری کنم

حداقل اونجوری دلم خوش بود که دخترم رنج بی پدری و بی مادری و تحمل نمیکنه

صبح شده بود و من هنوز تو افکارم معلق بودم

دیدم هانی بیدار شد

میخواستم پاشم بهش صبحونه بدم ولی واقعا بدنم حس نداشت

واسه ی اولین بار خوشحال بودم که قراره بابای متین بیاد ببرتش

نمیخواستم دخترم منو در حال گریه کردن ببینه

بچه م میفهمید گریه چیه

حتی وقتی ناراحت بودمم میفهمید

هر موقع حوصله نداشتم اونم مینشست کنارم و هیچی نمیگفت نه سوال میکرد نه بازی میکرد

صبحانه ی هانی و دادم و پدر بزرگش اومد بردش

مامان بزرگمو دیدم تو حیاط

بیا اینجا سهیلا

وای خدایا دیگه حوصله ی غرغرای اینو نداشتم

رفتم پیشش هنوز چشمام قرمز بود

دیشب سو صداتونو فهمیدم

با مهدی دعواتون شده

نه کی گفته

از صدات معلومه چشاتم سرخ شده

نه با خواهرش دعوام شد اونم خواهراشو برد برسونه و بیاد

پس چرا بی ماشین رفت

هیچی نگفتم

من فضوله زندگی شما نیستم اگه هم گفتم بیاید اینجا واسه این بود که شبا تنها نترسم نه اینکه نصفه شب از صدای دعواهاتون بپرم بالا

قرار داد که نبستیم

شوهرت که اومد بگو یه جایی و پیدا کنه و برید

گفتم باشه و از جام بلند شدم

صدای غرغراشو میشنیدم که داشت زیر لب میگفت نه نماز میخونن

 نه قبضا رو به موقع میدن نصفه شبم که دعوا میکنن تازه از ادمم توقع دارند

جوابشو ندادم و اومدم بیرون

شاید اگه دلم به زندگیم گرم بود به مادر بزرگم میگفتم یکم بهمون زمان بده بذار بمونیم

میدونم اونم از خداش بود که یه کلمه بگم بذار بمونیم

اما هیچ انگیزه ایی نداشتم

زندگیمو تموم شده میدونستم

رفتم تو اتاق لباسامو پوشیدم

انقدر بی عرضه بودم که حتی نمیتونستم ماشین و بذارم بیرون و باش برم خونه ی بابام

اومدم از در بیام بیرون که مهدی و دیدم

کجا میری سهیلا

قبرستون میخوای بیای؟

بیا بریم تو خونه کارت دارم

ولم کن میخوام برم

سهیلا زشته ابرو ریزی نکن بیا بی سر و صدا بریم تو خونه حرف میزنیم اگه قانع نشدی میری

شاید میدونست خیلی راحت میتونه با حرفاش خرم کنه

رفتم خونه

خواهرای گرانقدرتو بردی خونه پیش مامان و بابات؟

کنایه نزن سهیلا

سهیلا نمیدونم تا چه حد منو باور داری؟

هیچی قبولت ندارم تو یه ادم نامردی

گوش کن حرفامو وسط حرفامم هیچی نگو

میدونم داری به چی فکر میکنی

داری فکر میکنی من تو رو فقط واسه ی پول مهریه ت گرفتم به خاطر اینکه دربه در بودم

راستش اره اول که شوهر خواهرت تو رو به من معرفی کرد گفت دختره خیلی ساده و بسازه

 مهریه هم داره هم تو از این دربدری نجات پیدا میکنی هم اون و از تنهایی در میاری

اولم که دیدمت یکم قیافه ت زد تو ذوقم

ولی کم کم دیدم خیلی مهربونیو ازت خوشم اومد

من تو زندگیم خیلی کمبود محبت دارم

من تو خانواده م همیشه اضافی بودم

الان مدتهاست خانواده مو ندیدم خواستم زندگیمو بسازم ولی با دست خالی نمیشد

من و نادیا حدود یکساله با همیم به این راحتی نمیتونم فراموشش کنم فکر بد هم در موردش نکن زن صیغه ایمه

ولی اون فقط واسه من مث یه سر گرمیه نادیا رفتنیه این تویی که میمونی تو زن منی

زندگی بچه بازی نیست که بخاطر یه مشکل به این کوچیکی به همش بزنیم

سهیلا من از تو کوچیکترم مث تو کامل نیستم گاهی اشتباه میکنم دوست دارم منو ببخشی

ببین سهیلا اصلا به من کاری نداشته باش

اگه از من جدا شی من خیلی راحت میتونم دوباره ازدواج کنم

 ولی این تویی که واسه ی بار دوم هم طلاق گرفتی فکرشو کردی عکس العمل خانواده ت در برابر این موضوع چیه؟

حاضری تا ابد سر بارشون باشی

فکر میکنی کسی دیگه با این وضعیت بیاد تو رو بگیره؟

پس برات بهتره با من بمونی من دوست دارم تو منو کامل کنی میدونم که میتونی همه ی عیب و نقصامو از بین ببری

تو مهربون ترین زنی هستی که تو تموم عمرم دیدم

فکراتو بکن سهیلا ببین من ارزش یه ذره فداکاریتو دارم؟

گفتم مهدی برو

ولی سهیلا عزیزم

برو مهدی بذار فکر کنم نمیدونم بتونم ببخشمت یا نه

باشه عزیزم بهت فرصت میدم فکر کنی  حرفاشو زد و رفت

تا یه حدی حرفای مهدی منطقی بود

از این مسائل تو اکثر زندگیا هست

چیزی که خیلی عذابم میداد این بود که مهدی خیلی ازم سر بود

اون ته تهای دلم خجالت میکشیدم بگم من زنتم و تو باید دوستم داشته باشی

حس میکردم با ازدواج با من در حقش ظلم شده

شاید دلیل تموم این فکرا کمبود اعتماد به نفس بود

همون حسی که از بچگی تو وجودم سر کوب شده بود

حتی نمیتونستم مث مهدی کلمه ها رو کنار هم بچینم و براش سخنرانی کنم

چون هیچ وقت روابط اجتماعیه قویی نداشتم

ازم میخواست با نادیا کنار بیام و بذارم سایه ش رو زندگیم باشه به عنوان یه زن صیغه ایی

نمیدونستم راست میگه یا نه

اما واقعا صیغه ایی بودن یا نبودنش فرقی به حال من نمیکرد

نمیتونستم شوهرمو با کسی تقسیم کنم

حس میکردم باهام بازی شده

حتی شوهر خواهرمم میدونست چقدر خرم

دیگه حالم به هم میخورد که بهم بگن مهربون و ساده ایی

دوست نداشتم مهربون باشم

دوست داشتم از اون زنای قالتاقی باشم

 که وقتی شوهرشون و با یه زن میبینن هم شوهرشون و هم زن رو به خاک سیاه بشونند

 

 

دوستای گلم من هنوز ادامه ی سهیلا رو ننوشتم ببینم چقدرش مونده دیگه

+ تــاریـخ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ساعـت 16:46 به قـلـم رها |
نفهمیدم چه جوری پله ها رو دو تا یکی اومدم پایین

میترسیدم هانی صدا کنه و کسی بیدار شه

دستام میلرزید

حتی نمیتونستم به هانی اب بدم

یکم اب ریختم تو لیوان دادم هانی خورد و  خوابید

خودمم نشستم گوشه ی اتاق تا مهدی بیاد پایین

داشتم دیوونه میشدم

از یاد اوریه اون لحظه بدنم میلرزید

حدود 10دقیقه بعد مهدی اومد پایین

چراغا خاموش بود

ندید من نشستم گوشه ی اتاق

اروم خزید زیر رختخوابش

خیلی سعی کردم جلوی گریه کردنم و بگیرم

گفتم مهدی

پرید بالا نشست رو تشکش و گفت بله

گفتم کجا بودی؟

گفت دستشویی

گفتم خواهرت م نیست

گفت نشستی اونجا امار میگیری؟

همون موقع خواهرشم اومد

گفت بیا اینم خواهرم خیالت راحت شد ؟

بگیر بخواب

گفتم رو پشت بوم دیدمتون

همون لحظه نفسش قطع شد

خواهرش همونجا وا رفت و نشست کنار دیوار

مهدی پاشدچراغ و روشن کرد و اومد طرفم

نمیخواستم صورت خیس اشکمو ببینه

نمیخواستم اون دختره ی عوضی حالمو ببینه

اما دید

 گفت عزیزم سهیلا

انقدرشوک زده بودم که نمیدونستم چیکار کنم

تموم وجودم پر از خشم بود

خواست بغلم کنه هولش دادم اونطرف و گفتم دستتو به من نزن

برات توضیح میدم

نمیخوام توضیح بدی

خواهراتو بردار و از اینجا برو

خواهر بزرگه هم از خواب بلند شده بود

سعی میکردم صدام بلند نشه

نمیخواستم مادر بزرگم بفهمه

کجا بریم اخه

من نمیدونم فقط نمیخوام ریختتون و ببینم

تو الان ناراحتی نباید زود تصمیم بگیری

خفه شو مهدی

گمشو بیرون وگرنه جیغ میزنم

مهدی از اتاق رفت بیرون و خواهر کوچیکه هم دنباش رفت بیرون

اون یکی اومد پیشم بشینه که مثلا منو دلداری بده

سهیلا جون ما خواهرای مهدی نیستیم

فکر کرده بود هنوز خودم نفهمیدم

راستش ما 1ساله از خونه فرار کردیم و بعد با مهدی اشنا شدیم

الانم اگه بگی برو میریم اما هیچ جایی و نداریم

باید گوشه ی خیابون بمونیم

تو مهربونی دلت که نمیاد ما اواره شیم؟

مهدی و نادیا (خواهر کرچیکه)خیلی همدیگه رو دوست دارند

از همون روز که اشنا شدیم عاشق همدیگه بودند

بعد مهدی با تو ازدواج کرد

نمیتونه که یه شبه عاشق تو بشه

تو دختر خوبی هستی ولی یکم فرصت بده تا همدیگه رو فراموش کنند

من نمیخوام مهدی عاشقم بشه بره گم شه نمیخوام ببینمش

اگه انقدر که میگی نادیا رو دوست داره چرا با من ازدواج کرد

بگو چرا

از سر بی پولی؟

از سر بد بختی؟

بد بخت تر از من پیدا نکرد که سرشو شیره بماله

نمیدونست چقدر تو زندگیم سختی کشیدم

نفهمید خودم چقدر درد دارم که خواست این دردم به دردام اضافه کنه

تو رو خدا برید

نمیتونم وجودتونو اینجا تحمل کنم

سهیلا جون اروم باش

گوش کن به من

ما قبلا تو اتاقی که مهدی اجاره کرده بود زندگی میکردیم

ولی الان قرار داده اتاق تموم شده و ما اواره شدیم

اخه انصافت کجاست ما نصفه شبی کجا بریم؟

نمیدونم هر قبرستونی که میخواین برین فقط جلوی چشم من نباشین

هانی از صدای گریه های من بیدار شد و زد زیر گریه

دختره هم دید حرف زدن با من فایده نداره و  رفت بیرون

 چند دقیقه بعد مهدی اومد گفت من برم اینا رو ببرم جایی و بیام

اعصابم از قبل خرد تر شدم متنفر بودم که مهدی انقدر خودشو در برابرشون مسئول میدونست

گفتم کلیدای ماشین و بده و گمشو بیرون دیگه هم نه تو رو ببینم و نه به اصطلاح خواهراتو

عزیزم سهیلا منطقی باش

من پای پیاده کجا برم اخه

حمله کردم بهش و شروع کردم موهاشو بکنم

دوست داشتم بکشمش

از فکر اینکه انقدر ساده فریب خوردم و همه ی زندگی مو به پای کسی ریختم که لیاقتشو نداره از خودم متنفر بودم

خودشو از چنگم کشید بیرون

کلیدا رو انداخت جلومو و با اون عوضیا از خونه زد بیرون

.

.

.

.

باور کنین اگه چاره داشتم یه کاری  میکردم تو داستان سهیلا خیانت نباشه

ولی خب دست خودم نیست

چون خیانت یه جزء مهم از زندگی سهیلاست

نمیتونم هم سانسورش کنم

ممنون که تحملم میکنین

قربونتون برم رها

+ تــاریـخ شنبه ششم اسفند 1390 ساعـت 12:59 به قـلـم رها |
پولامو از بانک در اورد

یه پراید مدل پایین خرید 5تومن

با بقیه ی پولها هم دستگاه برقی خرید

خیلی هیجان داشت

صبحا پا میشد از خونه میزد بیرون

منم ذوق میکردم که شوهرم انقدر به زندگیش دل گرمه

خودش زیاد بلد نبود

میرفت پیش پسر عموم که یاد بگیره

با دستگاه هایی که خریده بود سوکت میزد

البته من که زیاد سر در نمیاوردم

ازش هم نمیخواستم برام توضیح بده

دوست نداشتم زیاد تو کارای شوهرم دخالت کنم

گاهی شبا منو هانی و میبرد بیرون تاب میخوردیم

برامون ساندویچ میخرد

خیلی مزه میداد

عاشق اون لحظه هایی بودم که منو و هانی و مهدی کنار هم بودیم

خانواده ی متین خیلی با هانی جور شده بودند

هانی دوست داشت بره پیششون

چون براش عروسکای قشنگی میخریدند

هانی هفته ایی 3 روز اینجا بود بقیه ش پیش خانواده ی متین

البته 4روز پشت سر هم اونجا نمیموند

میاوردند و میبردنش

دلم براش تنگ میشد

ولی نمیخواستم دلتنگی کنم که دخترم و شوهرم اذیت بشن

مهدی زیاد دوست نداشت بابای متین بیاد دنبال هانی میگفت دوست دارم زودتر تموم رابطه هامون با این خانواده قطع بشه

تازه داشت زندگی روی خوشش و بهم نشون میداد که یه روز مهدی اومد گفت امروز میخوام برم خواهرامو بیارم اینجا

گفتم مگه تو خواهر داری

گفت اره بابا دو تا خواهر دارم

میخوان چند روز بیان پیشمون

گفتم مهدی مادر بزرگم غر میزنه مهمون بیاد زیاد

یعنی حق نداریم خواهرمونم بیاریم پیشمون؟

گفتم خب باشه بیارشون

رفت و چند ساعت بعد با دوتا دختر اومد

باورم نمیشد اینا خواهرای مهدی باشن

سر وضعشون خیلی نا جور بود

وقتی منو دیدند گفتن تو زن مهدی شدی

گفتم بله حال شما خوبه مامان بابا خوبن؟

اونا فقط خندیدن حس کردم دارند منو مسخره میکنند

مادر بزرگم وقتی خواهرای مهدی و دید صدام کرد و گفت این دختر ولگردا کین اوردین تو خونه

گفتم خواهرای مهدی ند

گفت یعنی شوهرت انقدر بی غیرته

که خواهراش انقدر لخت و پتی جلوش راه میرن

گفتن خب خواهراشن

میخواستم از مهدی دفاع کنم ولی حق با مادر بزرگم بود

دخترا تو با شورتک و تاپ جلوی مهدی راه میرفتن

از مادر بزرگم و دایی ها و عمو هام هم که میومدند اونجا حیا نمیکردند

خیلی راحت واسه خودشون تو خونه میچرخیدند

من هنوز روم نمیشد جلوی مادر بزرگم با تاپ برم

وقتی به مهدی گفتم

 گفت اگه مادر بزرگت بخواد به غر زدناش ادامه بده مجبورمیشم ماشین و بفروشم و یه خونه رهن کنم

گفتم نه مهدی ناراحت نشو فقط به اینا بگو حداقل وقتی مهمونای مادر بزرگم میان میخوان برند بیرون یه چیزی بپوشند و برن بیرون

خیلی میخواستم با خواهرای مهدی صمیمی بشم

ولی هنوز حرف از دهنم بیرون نیومده اسکلم میکردند و با هم میخندیدند

بعد هم میگفتن سهیلا جون از ما ناراحت نشیا

ما خیلی ادمای شوخی هستیم

به مهدی میگفتم خواهرات از من خوششون نمیاد

گفت وای سهیلا چقدر غر میزنی

منم دیگه هیچی نمیگفتم

تا خواهرای مهدی اونجا بودند منو مهدی از هم جدا میخوابیدیم

یه اتاق بود و 4تا ادم بزرگ و هانی

یه شب که خوابیده بودیم نصفه های شب هانی صدام کرد اب میخواست

پاشدم بهش اب بدم که تو تاریکیه اتاق دیدم مهدی با خواهر کوچیکش نیست

یکم اینور اونور اتاق و نگاه کردم

دیدم نیست هانی و بغل کردم گفتم شاید تو حیاط دارن با هم حرف میزنند

هیچ جا نبودند اما ماشین بود

رفتم تو اون اتاق مادر بزرگم نبودند 

گفتم شاید روی پشت بوم باشند

از پله ها رفتم بالا

رو پشت بوم مادر بزرگم یه اتاق کوچیک بود که  توش خرت و پرتاشو میریخت

صدای مهدی از اونجا میومد

خوشحال شدم

نزدیک تر که شدم

دیدم صدای حرف نیست

وای وحشتناک بود

حتی جرات نگاه کردن و نداشتم

مهدی با خواهر کوچیکترش

وای

.

.

.

.

دوستای گلم که شاکی شدن چرا من روزی ۲تا پست نمیدم

قربونتون برم من واقعا نمیتونم دوتاپست بدم تو هر روز

چون کار دارم

اگه وب داشته باشین متوجه میشین خیلی سخته ادم بخواد هر روز پست بده

شاید نتونم بیام زیر کامنتای همه تشکر کنم

 ولی اگه سوالی چیزی بپرسین حتما جوابتون و میدم  

همینجا هم از همه ی کامنتاتون تشکر میکنم

با اینکه خیلی خاموش شدین و کمتر نظر میذارین

ولی بازم ممنونم ازتون

خیلی خیلی دوستتوت دارم

رها

راستی امروز یکم زودتر پست دادم چون شاید شب نمیتونم پست بدم

دارم میرم خرید عید

عین بچه کوچولو ها هنوزم واسه ی خرید عید ذوق و شوق دارم

+ تــاریـخ جمعه پنجم اسفند 1390 ساعـت 16:14 به قـلـم رها |
دلم شکست

تحمل این چیزا رو نداشتم

ولی باید تحمل میکردم

باید دخترمو اماده ش میکردم

بردش

بغض گلومو گرفت

وای خدایا

چه حال بدی دارم

نمیتونم نفس بکشم

نشستم پشت در خونه ی بابام و اروم اروم اشک ریختم

بابام اومد دید دارم گریه میکنم

بابا سهیلا چته؟
هانی و برد

خب ببره مگه بار اولته که ازش دوری

نه بابا فهمیدند شوهر کردم

اخرش که چی باید میفهمیدند

پاشو بابا چادرتو بر دار ببرمت خونه تون

چادرمو برداشتم ورفتم  خونه

مهدی نبود

خیلی منتظر شدم

نمیدونست بر میگردم خونه فکر کرده بود خونه ی مامانم میمونم

صبح با من از خونه زده بود بیرون

خیلی باهام سرد بود

حتی یک دهم متین هم به من ابراز علاقه نمیکرد

حتی دلش نمیخواست زیاد نزدیکم بشه

دوست داشتم بیادو بهم دلداری بده

بگه غصه نخور سهیلا

اما نیومد

نشسته بودم و تو خلوت خودم گریه میکردم که دیدم مادر بزرگم اومد دمه اتاق

سهیلا بیا کارت دارم

رفتم پیشش بله مامان بزرگ

چرا شوهرت هیچی نمیخره واسه خونه

میخره همه چی داریم

یخچالت و دیدم هیچی توش نیست

من که میبینم همش تخم مرغ میخورین

بگو زن خرح داره اگه نمیتونست تا مینت کنه گوه خورد زن گرفت

این حرفا چیه پول گذاشته من برم خرید اما خودم تنبلی کردم

وظیفه ی خودشه بخر بیاد خونه

من 4تا دختر شوهر دادم 3تا پسر زن دادم نه پسرام انقدر بی غیرتند نه دامادام

سهیلا اگه ننه ت عرضه نداره این پسره رو ادم کنه خودم پاکارش وا میستم

چه معنی داره مرد همش تو خونه خواب باشه وهر وقت میخواد بره و هر وقت میخواد بیاد

اصلا معلومه تا این موقع کجاست که زنشو تنها گذاشته

کار داره میاد الان

فقط شما باهاش حرف نزنین

خودم باهاش حرف میزنم

راستی من نمیخوام تو خونه م ادم بی نماز باشه

میفهمم شوهرت نماز نمیخونه بگو نمازشو بخونه

چشم میگم

خودم ناراحت بودم

غرغرای مادر بزرگم حالمو بد تر کرد

زدم زیر گریه

دلتنگی بدی داشتم

مهدی کجایی دیر وقت بود هنوز نیومده بود

بالش گذاشتم و خوابیدم

چشمامو باز کردم دیدم مهدی بالای سرمه

گفتم اومدی مهدی؟

گفت اره

کجا بودی خیلی نگرانت شدم

گفت پیش یکی از دوستام بودم تا اومدم بیام دیر شد

ساعت و نگاه کردم از 3 گذشته بود

نمیخواستم باهاش دعوا کنم

یعنی اصلا حال دعوا کردن نداشتم

از جام بلند شدم بغلش کردم

اونم بغلم کرد

گفتم دیگه انقدر دیر نیا خونه

مهدی خیلی دلم گرفته

گفت چته سهیلا

اشک امونم نداد

دوباره گریه

نمیدونم چه مرگم شده بود

دلم میخواست بغلم کنه

یه جایی بیرون از رختخواب

بار اول بود

بهش گفتم مهدی من به تو نیاز دارم

تو رو خدا تنهام نذار

سهیلا عزیزم من پیشتم مث یه کوه

تا با منی غصه ی هیچی و نخور

حرفاش گرمم کرد

یه حس ارامش تموم وجودمو گرفت

عین یه بچه که یه پناهگاه امن پیدا کرده

محکم و استوار بود

یه مرد سالم و بدون هیچ عیب و نقصی

حس کردم نمیترسم بهش تکیه کنم

مث متین نیست که اگه بهش تکیه بزنم هر دومون بخوریم زمین

تو بغلش بودم

موهامو نوازش میکرد و من تنش و بو میکشیدم

وقتی کنارش بودم تازه میفهمیدم چقدر دوستش دارم

مهدی ؟

جونم

میخوام مهریه مو از تو بانک در بیارم بهت بدم سرمایه ی کارت کنی

نمیخوام زندگی مون اینجوری باشه

میخوام خوشبخت ترین ادمای دنیا باشیم

وای سهیلا چقدر تو خوبی

چقدر اون شب برام حرف زد از رویاهاش

اینکه اگه پولامو بهش بدم زندگیمون و از این رو به اون رو میکنه و منو با یه دنیا رویای قشنگ به خواب رفتم

 

+ تــاریـخ جمعه پنجم اسفند 1390 ساعـت 0:38 به قـلـم رها |
 

هانی بهونه میگرفت

میخواست پیشه من بخوابه

مهدی علاقه ای نداشت هانی کنارمون بخوابه

واسه ی همین زود تر بچه رو میخوابوندم وقتی خوابش میبرد

 میبردمش تو اون اتاق پیش سمانه و خودم  میرفتم پیشه مهدی میخوابیدم

چند روز بعد مهدی گفت علاقه ایی ندارم خونه ی بابات بمونم و مث مفت خورا بابات خرجمونو بده

گفتم خب چیکار کنیم

گفت از این خونه بریم

یه کار و کاسبی راه بندازیم و واسه ی خودمون مستقل شیم

گفتم اونوقت تکلیف هانی چی میشه

گفت خب فعلا ببریمش پیش خودمون تا ببینیم بعد چی میشه

قبول کردم

چند جا سر زدیم اما کرایه ها خیلی گرون بود

که بابام گفت اگه میخواین اینجا نمونین برین پیش مادر بزرگ زندگی کنین

بابا بزرگم چند سال بود مرده بود و مادر بزرگم چون تنهایی میترسید تو خونه همیشه مستاجر میاورد با کرایه ی خیلی ناچیز

البته خونش بزرگ نبود

کلش 3تا اتاق بود که دوتا اتاقا دست خودش بود 1اتاقشو اجاره میداد با هال و اشپزحونه و حموم و دستشویی مشترک 

گفت باشه اینجوری بهتره

حداقل حس میکنم زندگیمون رسمی  شده

با اینکه مادر بزرگم زیاد دل خوشی از بابام اینا نداشت ولی قبول کرد بریم خونشون

اخه تا قبل اون روز اصلا نمیدونست من دوباره ازدواج کردم

هیشکدوم از افراد  فامیل نمیدونستند

چون مادرم اجازه ی دخالت به هیشکی نمیداد

خلاصه مادرم به تلافی جهیزیه ایی که برا متین بهم نداده بود  یه سری وسایل داد

و رفتیم سر خونه و زندگی مون

مهدی و دوست داشتم

البته این شوهر دوستی تو خونمون  بود

همه ی خواهرام که ازدواج کردند شوهراشون و دوست دارن

 با اینکه هیچکدوم از شوهرا شون ادمای به درد بخوری نیستن

البته اینا رو مادر بزرگم میگفت

میگفت اگه بابات 40تا دختر کور و کچلم داشت یه شبه شوهر میداد

همه شم زیر سر ننه ی ......ته

میگفت ننه ت فقط میخواد شما ها رو از سر خودش باز کنه و دور خودش و خلوت کنه

مثلا همین شوهر تو

تا حالا خانواده شو دیدی؟

میدونی کس و کارش چیه؟

اون پسر چلاقه

شوهر قبلیتو میگم

کی میاد دختر مث دسته گلشو بده به یه ادم افلیج ؟

یا شوهر مهری (خواهر اولم)که خواهرتو برداشته برده تو دهاتای همدان سیب زمینی بکارن

یا اون پسره ی لر که اومد 4تومن مهر خواهرت کرد و برده پیش ننه ش که کارای مادر معلولشو بکنه

راست میگفت مادر بزرگم

ولی دوست نداشتم پشت سر خانواده م فحش بده

ولی نمیخواستم یه چیزی بگم از دستم دلخور بشه

ازمون کرایه نمیگرفت فقط میگفت قبضا رو نصف نصف بدین

مهدی روزا میرفت دنبال کار و عصر خسته و کوفته میومد خونه و میگفت کار نیست

خسته شدم از بس سگ دو زدم

یکم پول از تو حسابم بر داشته بودم و خرج میکردم

میگفت اگه سرمایه داشتیم یه کار و کاسبی توپ راه مینداختم

نمیخواستم پول مهریه مو بهش بدم

ولی بعد از چند روز بهم گفت راستی سهیلا تو مهرتو نگرفتی وقتی از اون پسره جدا شدی؟

گفتم چرا گرفتم

گفت خب چیکار کردی

گفتم هیچی تو بانکه

گفت تا حالا نگفته بودی

گفتم خب بحثش پیش نیومده بود

اون روز دیگه بهم هیچی نگفت

دیگه صبحا نمیرفت سر کار

مادر بزرگم میومد دمه اتاق در میزد میگفت سهیلا شوهرتو بیدار کن بره سر کار

خوب نیست مرد تو خونه بخوابه

وقتی مهدی و صدا میکردم عصبانی میشد

 میگفت کار نیست

نمیشه اینجوری

دارم فکر میکنم یه سرمایه ردیف کنم و یه کار به درد بخور جور کنم

میدونستم منظورش پولای منه

نمیخواستم بهش بدم ولی میدونستم اگه ندم هم ریز ریز خرج میکنیم تا تموم شه

اخه متین هیچی پول نداشت مجبور میشدم از حسابم بردارم

5شنبه ها خودمو میذاشتم خونه ی مامانم

که وقتی مامان یا بابای متین میان دنبال هانی  نفهمن شوهر کردم

ولی نمیدونم از کجا فهمیدن

یه روز بابای متین اومد گفت بابا جان ثریا شوهر کردی؟

گفتم نه کی گفته؟

گفت شناسنامه تو میاری؟

گفتم نیست شناسنامه م  گمش کردم

گفت میدونم شوهر کردی

سرزنشت نمیکنم تو هم حق داری شوهر کنی ولی هانی ماله ماست

زدم زیر گریه

تو رو قران بچه مو ازم نگیرین

گریه نکن بابا جون

من خیلی دوستت دارم عین دخترمی

نمیخوام یهو هانی و ازت بگیرم که بچه اذیت شه

ولی کم کم عادتش بده که ازت دور بمونه

منم از حالا میبرمش سعی میکنم 2 روز نگهش دارم بعد کم کم زیادش میکنم تا عادت کنه

+ تــاریـخ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعـت 20:44 به قـلـم رها |